Alireza > Alireza's Quotes

Showing 1-3 of 3
sort by

  • #1
    بزرگ علوی
    “اما او انسان بود. برایش هیچ چیزی که جنبه‌ی فردی و شخصی داشته باشد وجود نداشت. او همه چیز، حتا ندای درونی دلش را هم مورد تجزیه و تحلیل قرار می‌داد و اگر با اصولی که به آن‌ها پایبند بود سازگار نمی‌آمد، این ندا را هم خفه می‌کرد. به‌تان گفتم که او برای هنرش، بیان تمام توقعات وجودش بود. آن‌چه او روی پرده می‌‌آورد، آن چیزی بود که از ته دل و از لابه‌لای روح بلندش زبانه می‌کشید. برای او هیچ‌چیز گرامی‌تر از هنرش وجود نداشت. هنرش هم متکی به جامعه و مردمی بود که میان آن‌ها زندگی می‌کرد. دیگر کی توقع داشت که عشقش را هم فدای این آرمان گرامی‌اش نکند. نه این که او می‌توانست بر سیل احساسات پر شور و متلاطمش غلبه کند و با قوای عقلانی، مانند سدی راه آن را ببندد. نه، او می‌توانست دندان روی جگر بگذارد، دل سوزانش را در مشتش بفشارد و نگذارد که تپش آن را کسی خارج از دنیا و عوالم و حالات او ادراک کند. من آن شب فهمیدم که در نزدیکی چه کوره‌ی پر از آتش ایستاده‌ام و دارم از سرما می‌لرزم؛ او می‌خواست و می‌کوشید که ضربات قلب او که از هجر من در جوش بود، از من مخفی بماند.”
    بزرگ علوی, چشم‌هایش

  • #2
    عباس معروفی
    “هیچ ساعتی دقیق نیست و هیچ چیز مال ِ خودِ آدم نیست ، مگر همان چیزهایی که خیال می کند دل بستگی هایی به آن دارد ، بعد یکی یکی آن ها را از آدم می گیرند”
    عباس معروفی / Abbas Ma'roofi

  • #3
    عباس معروفی
    “خبرهای سوخته!

    چقدر می‌ترسم!
    از اين که بايد
    تو را به سوی گذشت زمان
    بدرقه کنم
    می‌ترسم...

    _خبرها همه‌ تكراری‌
    عكس‌ها همه...
    تیترها...
    یك‌ نفر را بارها اعدام‌ كرده‌ اند
    و باز او را
    پای‌ جوخه‌ی دار می‌برند
    ما
    اعلامیه‌ می‌نويسیم‌
    و هر چه‌ امضا‌
    دست‌مان‌ به‌ جایی‌
    امضاها همه...
    ...
    دست‌های تو اما
    هرگز تکرار نمی‌شود
    بانوی من!

    چشم‌هات را ببند
    و دست‌هام را بگير
    شايد از لای کتاب
    بيرون آمدم
    شايد
    باز خنديدم در آغوش تو.

    _معذرت می‌خواهم
    که عاشقت نبودم
    روزها و ماه‌ها و سال‌ها
    معذرت می‌خواهم.

    می‌بوسمت، و می‌بوسمت
    يک بار قبل از اين‌که به خواب روم
    می‌بوسمت
    يک‌بار وقتی به خواب رفتم.

    _سقوط، سقوط، سقوط
    در لابلای خبرها
    مدام هواپيما سقوط می‌کند
    نان سقوط می‌کند
    خدا سقوط می‌کند
    سقف سقوط
    آنهمه آدم...
    ...
    تنها منم
    که در خواب تلخ تو
    زنده می‌شوم.

    اگر قرار باشد
    هزار بار زندگی کنم
    هر هزار بار من
    مال تو

    _توفان بود
    روزنامه در باد می‌سوخت
    و من خبرهای سوخته را
    در ميان شعله‌ها
    برای تو می‌خواندم
    می‌دانم
    تاريخ سرزمينم را می‌دانی
    عشق من!
    از خودم بگويم؟

    اول دست‌هات را جوهری کن
    بعد بيا سراغ تنم
    بعد هم ببين
    دست‌هات را
    به کجای تنم کشيده‌ای.

    _تب و لرز تمام نمی‌شود
    کنار پنجره‌ی برفی می‌نشينم
    و اين بستنی را
    مزه مزه می‌کنم
    يک نگاه به تو
    يک قاشق بستنی
    ...
    آب می‌شود.

    حتا موهام می‌خندند
    وقتی با تو حرف می‌زنم
    آقای من!
    حتا وقتی بگويم "نمی‌دانم"
    عشق توست که قورت می‌دهم.

    _تو
    باران تنم کن
    و مرا زير پر چشم‌هات بگير
    قطره قطره
    تو را گريه می‌کنم.

    می‌خواهی بروم
    لباس‌های خدا را
    برات بدزدم؟”
    عباس معروفی / Abbas Ma'rofi



Rss