عاشقانه هاي پاك- Pure Love discussion
عشق و خدا- Love & God
>
مهر مهدي
date
newest »
newest »
خدايا!، زنده کن شوق دعا را
شبي سرشار کن از خويش ما را
ببين! چشم انتظاران بهاريم
پر از آدينه کن تقويم ها ر
شبي سرشار کن از خويش ما را
ببين! چشم انتظاران بهاريم
پر از آدينه کن تقويم ها ر
اي خدا ياري نما تا كه نگاهي بكند
از ترحم يا تظلم التفاتي بكند
برمن سخت شده ديدن اين دار امشب
صبح صادق برسان تا كه بساطي بكند
از ترحم يا تظلم التفاتي بكند
برمن سخت شده ديدن اين دار امشب
صبح صادق برسان تا كه بساطي بكند
ای که یک گوشه چشمت غم عالم ببردحیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرید
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید
که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زدهام فالی و فریادرسی میآید
زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس
موسی آنجا به امید قبسی میآید
هیچ کس نیست که درکوی تواش کاری نیست
هرکس آنجا به طریق هوسی میآی
.
.
.
دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است
گو بران خوش که هنوزش نفسی میآید
.
.
.
یار دارد سر صید دل حافظ یاران
شاهبازی به شکار مگسی میآید
که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زدهام فالی و فریادرسی میآید
زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس
موسی آنجا به امید قبسی میآید
هیچ کس نیست که درکوی تواش کاری نیست
هرکس آنجا به طریق هوسی میآی
.
.
.
دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است
گو بران خوش که هنوزش نفسی میآید
.
.
.
یار دارد سر صید دل حافظ یاران
شاهبازی به شکار مگسی میآید
ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش
بر در دل روز و شب منتظر یار باش
دلبر تو جاودان بر در دل حاضر است
رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش
دیدهی جان روی او تا بنبیند عیان
در طلب روی او روی به دیوار باش
ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس
پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش
نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال
لیک تو باری به نقد ساختهی کار باش
لشگر خواب آورند بر دل و جانت شکست
شب همه شب همدم ديده ی بيدار باش
در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن
تو به یکی زندهای از همه بیزار باش
گر دل و جان تو را دُر بقا آرزوست
دم مزن و در فنا همدم عطار باش
بر در دل روز و شب منتظر یار باش
دلبر تو جاودان بر در دل حاضر است
رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش
دیدهی جان روی او تا بنبیند عیان
در طلب روی او روی به دیوار باش
ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس
پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش
نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال
لیک تو باری به نقد ساختهی کار باش
لشگر خواب آورند بر دل و جانت شکست
شب همه شب همدم ديده ی بيدار باش
در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن
تو به یکی زندهای از همه بیزار باش
گر دل و جان تو را دُر بقا آرزوست
دم مزن و در فنا همدم عطار باش
ای غایب از این محضر ...... از مات سلام الله
وی از همه حاضرتر ...... از مات سلام الله
ای نور پسندیده ...... وی سرمه هر دیده
احسنت زهی منظر ...... از مات سلام الله
ای صورت روحانی ...... وی رحمت ربانی
بر مومن و بر کافر ...... از مات سلام الله
چون ماه تمام آیی ...... و آنگاه ز بام آیی
ای ماه تو را چاکر ...... از مات سلام الله
ای غایب بر حاضر ...... بر حال همه ناظر
وی بهر همه گوهر ...... از مات سلام الله
ای شاهد بی نقصان ...... وی روح ز تو رقصان
وی مستی تو در صدر ...... از مات سلام الله
وی جوشش می از تو ...... وی شکر نی از تو
و از هر دو تویی خوش تر ...... از مات سلام الله
مولانا
وی از همه حاضرتر ...... از مات سلام الله
ای نور پسندیده ...... وی سرمه هر دیده
احسنت زهی منظر ...... از مات سلام الله
ای صورت روحانی ...... وی رحمت ربانی
بر مومن و بر کافر ...... از مات سلام الله
چون ماه تمام آیی ...... و آنگاه ز بام آیی
ای ماه تو را چاکر ...... از مات سلام الله
ای غایب بر حاضر ...... بر حال همه ناظر
وی بهر همه گوهر ...... از مات سلام الله
ای شاهد بی نقصان ...... وی روح ز تو رقصان
وی مستی تو در صدر ...... از مات سلام الله
وی جوشش می از تو ...... وی شکر نی از تو
و از هر دو تویی خوش تر ...... از مات سلام الله
مولانا
اومی آیدفرصتی نیست
شاید امشب؟
شایدامروز؟
ویااین لحظه،اوبیایدبه سراغ من وتو،بایدآماده شویم
کوچه راآب زنیم،وغبارازرخ آئینه بروبیم
که اومی آید
مرحوم قیصر امین پور
طلوع می کند آن آفتاب پنهانی
زسمت مشرق جغرافیای عرفانی
دوباره پلک دلم می پرد نشانه چیست
شنیده ام که می آید کسی به مهمانی
کسی که سبز تر از هزار بار بهار
کسی شگفت کسی آن چنان که می دانی
طلوع می کند آن آفتاب پنهانی
زسمت مشرق جغرافیای عرفانی
دوباره پلک دلم می پرد نشانه چیست
شنیده ام که می آید کسی به مهمانی
کسی که سبز تر از هزار بار بهار
کسی شگفت کسی آن چنان که می دانی
از پرده برون آي دلم غرق تمناست
تقصير دلم نيست تماشاي تو زيباست
در حلقه عشاق به رحمت گذري كن
تا جلوه حسنت نگرند از چپ و از راست
تقصير دلم نيست تماشاي تو زيباست
در حلقه عشاق به رحمت گذري كن
تا جلوه حسنت نگرند از چپ و از راست
بخوان دعای فرج را دعــــــــــا اثــــــر دارد
دعا کبوتر عشق است و بال و پر دارد
بخوان دعای فرج را و عـافــیــت بـطـلـــب
که روزگار بســـی فتنه زیر ســـر دارد
بخوان دعای فرج را کـه یـوسـف زهــــــرا
ز پشت پرده ی غیبت به ما نظـر دارد
بخوان دعای فرج را به یاد خیمه ی سبز
که آخرین گل سرخ از همه خبـــر دارد
دعا کبوتر عشق است و بال و پر دارد
بخوان دعای فرج را و عـافــیــت بـطـلـــب
که روزگار بســـی فتنه زیر ســـر دارد
بخوان دعای فرج را کـه یـوسـف زهــــــرا
ز پشت پرده ی غیبت به ما نظـر دارد
بخوان دعای فرج را به یاد خیمه ی سبز
که آخرین گل سرخ از همه خبـــر دارد
روزي خواهم آمد
وپيامي خواهم آورد
در رگها نور خواهم ريخت
و صدا خواهم در داد
اي سبدهاتان پر خواب!سيب آوردم
سيب سرخ خورشيد
شاید این جمعه بیاید ، شاید . مرحوم آقاسی
خبر آمد ، خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید ، شاید
پرده از چهره گشاید ، شاید
با همه لحن خوش آوائی ام
در به در کوچه تنهائی ام
ای دو سه تا کوچه زما دور تر
نغمه تو از همه پر شور تر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی
هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسایل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط امان من است
ای نگه ات خاستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده بر انداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما
*******
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
توئی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم
کدام گوشه مشعر کدام کنج منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
روا مباد که بر بنده ات نظر نکنی
روا مباد که ارباب جز تو بگزینم
چو رو کنی به رهت درد و رنج نشناسیم
ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم
*******
ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش
تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد
ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه ی پیغمبران را
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید شاید
پرده از چهره گشاید شاید
دست افشان پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
می روم بار دگر مستم کند
بی سرو بی پا و بی دستم کند
می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمام خویش را
******************
خبر آمد ، خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید ، شاید
پرده از چهره گشاید ، شاید
با همه لحن خوش آوائی ام
در به در کوچه تنهائی ام
ای دو سه تا کوچه زما دور تر
نغمه تو از همه پر شور تر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی
هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسایل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط امان من است
ای نگه ات خاستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده بر انداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما
*******
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
توئی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم
کدام گوشه مشعر کدام کنج منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
روا مباد که بر بنده ات نظر نکنی
روا مباد که ارباب جز تو بگزینم
چو رو کنی به رهت درد و رنج نشناسیم
ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم
*******
ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش
تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد
ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه ی پیغمبران را
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید شاید
پرده از چهره گشاید شاید
دست افشان پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
می روم بار دگر مستم کند
بی سرو بی پا و بی دستم کند
می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمام خویش را
******************
دوست عزيز کوچههای سامرا، چراغان میلاد کسی است که با آمدنش، حجت را بر زمینیان تمام میکند. او میآید و فرشتگان مقرب، با کاسههایی از آب و شکوفه، به چشمروشنی نرجس میآیند. میآید و جهان به پیشوازش میشتابد با سبدهایی از یاس سپید. ای موعود دلهای خسته! تو میآیی و روزهای پیرمان، جوانی از سر میگیرند. کجاوه بهار، فرود میآید در کوچههای پر درخت انتظار. بازگرد تا دیوار بلند انتظار، فرو بریزد، تا پنجرهها به سمت روشن ظهورت گشوده شوند و سینهسرخان غریب، بر بام عدالتت ترانه آشنایی سر دهند. ای مسافر سالها! بیتو لحظههایمان در غبار فراموشی مدفون است. بیحضورت، زندگی، تکراری است بیهوده که تیغهای رخوت بر تاروپودمان میزند. تو در کجای زمان پنهان شدهای که ثانیههامان به جستوجویت از پا افتادهاند؟ باز آی که صبر از کف داده و رنجور، کوچههای انتظارت را به مویه نشستهایم.
نيا يش منحصر به انسان ها نيست تمام موجودات عالم در نيايشي بزرگ شركت دارند
هر يك به زبان خود.....ه
خنده معصوم كودك نيايش است و
مهر پاك مادر نيايشي ديگر
در ميان نيايش ها نيايش "عشاق " شوري ديگر دارد
در ميان عشاق عالم نيز " مهدي (عج) " جايگاه خاصي دارد
يار شدم،يار شدم ، با غم تو يار شدم
تا كه رسيدم بر تو،از همه بيزار شدم
گفت مرا خواجه فرج،صبر رهاند ز حرج
هيچ مگو كز فرج است، اينكه گرفتار شدم
ميلاد مهدي مبارك
دوستان عزیزحکایت التیام بالهای شکسته و روایت بارش باران است بر دل زمین. ماه صعود به آسمان معرفت و جادهای هموار برای نیل به مقصود است. گاه عروج و نهر جاری آمرزش است. ماه تسبیح بودن نَفَسها و عبادت بودن خوابها. آمیختهای است از سختی و آسانی. سختیاش در گرسنگی و تشنگی و مبارزه با امیال و غفلتها و زیادهگوییها و پرخوریهاست و لذّتش در احساسِ نزدیکی به محبوب و استشمام بوی خوشِ غُفران از شکوفههایِ بهاریِ رمضان و نشستن شبنمِ رحمت بر پیکرِ جانمان در سحرگاهان آن. و چه میتوانیم از آن بگوییم که رمضان، روایت مگویی است که تا آن را نیابیم نتوانیم شناخت. رمضان، تو پیامآور معنویت، و رسولِ درگاه ربوبیتی. مقدمت گرامی باد.
سپاه صبح زد از ماه خیمه تا ماهی
ستاره کوکبه آفتاب خرگاهی
به لاجورد افق ته کشیده برکه شب
مه و ستاره طپیدن گرفته چون ماهی
صلای رحلت شب داد وطلعت خورشید
خروس دهکده از صیحه سحرگاهی
به جستجوی تو ای صبح در شبان سیاه
بسا که قافله آه کرده ام راهی
نمانده چشمه آب بقا به ظلمت دهر
بجز چراغ جمال بقیت اللهی
برآی از افق ای مشعل هدایت شرق
برآر گله این گمرهان ز گمراهی
ز سایه ئی که به خاک افکنی خوشم چکنم
همای عرش کجا و کبوتر چاهی
بشارتی به خدا خواندن و خدا دیدن
که این بشر همه خودبینی است و خودخواهی
به گوش آنکه صدای خدا نمی شنود
حدیث عشق من افسانه ئی بود واهی
تو کوه و کاه چه دانی که شهریارا چیست
به کوه محنت من بین و چهره کاهی
شهریار
ستاره کوکبه آفتاب خرگاهی
به لاجورد افق ته کشیده برکه شب
مه و ستاره طپیدن گرفته چون ماهی
صلای رحلت شب داد وطلعت خورشید
خروس دهکده از صیحه سحرگاهی
به جستجوی تو ای صبح در شبان سیاه
بسا که قافله آه کرده ام راهی
نمانده چشمه آب بقا به ظلمت دهر
بجز چراغ جمال بقیت اللهی
برآی از افق ای مشعل هدایت شرق
برآر گله این گمرهان ز گمراهی
ز سایه ئی که به خاک افکنی خوشم چکنم
همای عرش کجا و کبوتر چاهی
بشارتی به خدا خواندن و خدا دیدن
که این بشر همه خودبینی است و خودخواهی
به گوش آنکه صدای خدا نمی شنود
حدیث عشق من افسانه ئی بود واهی
تو کوه و کاه چه دانی که شهریارا چیست
به کوه محنت من بین و چهره کاهی
شهریار
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
بازآید و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن یار سفرکرده بیارید
تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت
فریاد که از شش جهتم راه ببستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
امروز که در دست توام مرحمتی کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت
درویش مکن ناله ز شمشیر احبا
کاین طایفه از کشته ستانند غرامت
در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی
بر میشکند گوشه محراب امامت
حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت
کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ
پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت
بازآید و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن یار سفرکرده بیارید
تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت
فریاد که از شش جهتم راه ببستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
امروز که در دست توام مرحمتی کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت
درویش مکن ناله ز شمشیر احبا
کاین طایفه از کشته ستانند غرامت
در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی
بر میشکند گوشه محراب امامت
حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت
کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ
پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس آهوی وحشی را ازین خوشتر نمی گیرد
که کس آهوی وحشی را ازین خوشتر نمی گیرد
آنگاه كه دلتنگ ما شدي
وقتي سراغ ما را در دل جستي ، آن زمان كه دستان بيرحم بغض ، گلويت را فشرد و هر هنگام پاكي احساست ما را طلب كرد
دستهاي ياس بردار و ببوي و از حرير گلبرگهايش و قامت ساقههايش بخوان نام ما را ؛
بخوان نام ما را از ياس
سلام علي آل يس
....
ای آنکه چو آفتاب فرد است بیا
بیرون تو برگ و باغ زرد است بیا
عالم بیتو غبار و گرد است بیا
این مجلس عیش بیتو سرد است بیا
مولوی
بیرون تو برگ و باغ زرد است بیا
عالم بیتو غبار و گرد است بیا
این مجلس عیش بیتو سرد است بیا
مولوی
ای شمس تبریزی بیا بر ما مکن جور و جفا
رخ را به مولانا نما ، الله مولانا علی
رخ را به مولانا نما ، الله مولانا علی
نازنینم!
در اندوه غیبتم از تو
زار می گریم
و غم هایی که در دل ،انبوه گشته را
برایت زمزمه می کنم
و دردهایم را
با اشک ِ قلم می نویسم
محبوب من!
در این غروب غم انگیز
در این خاک سرد بی جان
در این اندوه بی پایان
بر دل نزول کن
جامی از مهرت بنوشان
و با حرارت عشق، نوازشم کن
ای که با منی و از من پنهان!
آیا هنوز
هنگام وصال فرا نرسیده؟
شرم دارم که بگویم:
"کرم نما و فرود آ ، که خانه خانه ی توست"
که قلب حقیرم ،شایسته جلوس تو نیست
اما
مرحمتی کن
در قلبم ظهور
بر جانم نزول کن
در اندوه غیبتم از تو
زار می گریم
و غم هایی که در دل ،انبوه گشته را
برایت زمزمه می کنم
و دردهایم را
با اشک ِ قلم می نویسم
محبوب من!
در این غروب غم انگیز
در این خاک سرد بی جان
در این اندوه بی پایان
بر دل نزول کن
جامی از مهرت بنوشان
و با حرارت عشق، نوازشم کن
ای که با منی و از من پنهان!
آیا هنوز
هنگام وصال فرا نرسیده؟
شرم دارم که بگویم:
"کرم نما و فرود آ ، که خانه خانه ی توست"
که قلب حقیرم ،شایسته جلوس تو نیست
اما
مرحمتی کن
در قلبم ظهور
بر جانم نزول کن
گر وصلم به تو ممکن نیست ؛
بگذار که در سایه ی گیسوی تو باشم
بگذار که در سایه ی گیسوی تو باشم
با رنگ و بویت ای گل گل رنگ و بو ندارد
با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد
از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئی است
من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد
دارد متاع عفت از چار سو خریدار
بازار خودفروشی این چار سو ندارد
جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم
رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد
گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب
عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد
خورشید روی من چون رخساره برفروزد
رخ برفروختن را خورشید رو ندارد
سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن
هر چند رخنهی دل تاب رفو ندارد
او صبر خواهد از من بختی که من ندارم
من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد
با شهریار بیدل ساقی به سرگرانی است
چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد
شهریار
با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد
از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئی است
من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد
دارد متاع عفت از چار سو خریدار
بازار خودفروشی این چار سو ندارد
جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم
رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد
گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب
عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد
خورشید روی من چون رخساره برفروزد
رخ برفروختن را خورشید رو ندارد
سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن
هر چند رخنهی دل تاب رفو ندارد
او صبر خواهد از من بختی که من ندارم
من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد
با شهریار بیدل ساقی به سرگرانی است
چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد
شهریار
كاش ز كويت خبري داشتيم
كاش به پاي تو سري داشتيم
كاش كه مانند خراباتيان
ناله صاحب اثري داشتيم
تا به هواي تو بگيريم اوج
كاش كه ما بال و پري داشتيم
كاش به سيماي دل افروز تو
رخصت عطف نظري داشتيم
كوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد.رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی رنجور و كوچك كنار راهایستاده بود، مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جادهبودن و نرفتن؛
درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی وبیرهاورد برگردی. كاش میدانستی آنچه در جستوجوی آنی، همینجاست...
مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت.
و نشنید كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسی نخواهددید؛ جز آن كه باید.
مسافر رفت و كولهاش سنگین بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم كرده بود...
به ابتدای جاده رسید. جادهای كه روزی از آن آغاز كرده بود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود.
زیر سایهاش نشست تا لختی بیاساید.
مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داری، مرا هم میهمان كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالی است و هیچ چیز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری.اما آن روز كه میرفتی، در كولهات همه چیز داشتی، غرور كمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت.
حالا در كولهات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت...
دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم وپیدا نكردم و تو نرفتهای، این همه یافتی!
درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم ، و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جادههاست ...
Bita wrote: "كوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد.
رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی رنجور و كوچك كنار راهایستاده بود، مسافر با خندهای رو به درخت گفت: ..."
یار نزدیکتر از من به من است
وین عجب بین که من از وی دورم
:)
رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی رنجور و كوچك كنار راهایستاده بود، مسافر با خندهای رو به درخت گفت: ..."
یار نزدیکتر از من به من است
وین عجب بین که من از وی دورم
:)
به این امید بستم که تو دستهایم را بگیری و بفشاری و
مرا از زیستن در پیله خود، برهانی
دلم میخواهد خودم باشم، حتی وقتی نیستی، حتی وقتی آمدنت در نظر عالمیان بعید است
میخواهم خودم باشم و نترسم از برداشتن نقابهایی که اهریمن به ما بخشیده تا در میان نقابداران زندگی آرامی داشته باشم
دلم میخواهد بکنم این نقاب را، و نترسم از بینقاب بودن در دنیایی که نقابداران خوشبختترین شهروندان به شمار میآیند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
معنای وجودم!بازآی و نور را به چشم و جهانم بازگردان! تنها بازآی و مرا بیش از این چشم در راهت مپسند. چند ثانیه دیگر باید به انتظار شما بنشینم؟
قلب دختر از عشق بود ، پاهایش از استواری و دست هایش از دعااما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود
پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید . ریسمان ناامیدی را
نا امیدی را دور زندگی دختر پیچید، دور قلب و استواری و دعاهایش
نا امیدی پیله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی
خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف نا امیدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.
دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت: نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود
:شیطان می خندید و دور کلاف نا امیدی می چرخید. شیطان بود که می گفت
نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود
خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند
پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای.
اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید ، پس انسان نیز می تواند
خدا گفت : نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را
......دختر نخستین گره را باز کرد
و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ای و نه کلافی
هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد ، شیطان مدت ها بود که گریخته بود
عرفان نظر آهاری <<< بال هایت را کجا جا گذاشتی؟



به تو نشان دهم كه ياد تو در من تا چه اندازه شيرين است
و تا چه اندازه دوست دارم.....كه تو را دوست بدارم