كافه كتاب discussion
هفته دوم - کوری (
>
بحث پیرامون کتاب کوری
message 1:
by
Morteza
(new)
Aug 16, 2009 02:05AM
Mod
reply
|
flag
سایت یک پزشک هم در جدید ترین پست خودش به نقد کتاب کوری پرداخته. اگه کتاب رو خوندید بد نیست سری بهش بزنید
http://1pezeshk.com/archives/2009/08/...
http://1pezeshk.com/archives/2009/08/...
ye nazare kochik :D man vaght iin ketabo mikhhondam do hes behem dast midad: 1-hese koori 2- hesse gorosnegi :d
یه چیزی که من گرفتم و فکر می کنم داد می زنه تو کتاب اینه که آدمای متفاوت توی جامعه چه زجری می کشن از اینکه چیزایی رو می بینن که همه نمی تونن ببینن و زشتی ها رو بیشتر درک می کنن و نمی تونن متفاوت بودنشون رو حتی نشون بدن حالا اینجا دلیلش اینه که زن دکتر فکر می کنه ازش سوء استفاده می شه اگه لو بده قضیه رو اما یه مسأله دیگه ام هست که دیگران این متفاوت بودنو نمیخوان و نمیتونن درک کنن
dokhatri ke einake doodi mizad, mardi ke aval koor shod,zane mardi ke aval koor shod, mardi ke cheshm bande meshki dasht va...asheghe in esmaye shakhsiataye ketab boodam! :)
با قسمت دوم حرفای شهره موافق نیستم. یا حداقل اینکه نویسنده همچین منظوری نداشته (اولویتش نبوده). اینکه بقیه نمیتونن درکش کنند یا نمی خوان درکش کنن رو میگم.
اينكه اسامي افراد آورده نشده و نويسنده تنها همون القابيو بيان مي كنه كه سحر گفت، آدمو وادار مي كنه كه بيشتر به متن كتاب توجه كنه. به نظر من اين هنر نويسندگي ساراماگو رو مي رسونه
من يه مطلب راجع به اين كتاب تو 360 نوشته بودم كه متأسفانه درش تخته شده. اگه فرصت كردم اينحا آپش مي كنم
آها، آره دیگه اینو که خودمم گفتم که اینجا پوینتش اینه که فکر م یکنه ازش سوئ استفاده بشه،من تو واقعیت گفتم که معمولا اینطوریه
این کتاب رو دوست نداشتم. به نظرم خیلی معمولی اومد. نه اینکه ایدهش معمولی باشه (که نیست)، به نظرم حرفهاش زیادی "رو" بود و به لحاظ پرداخت هم چیزی نبود که انتظارشو داشتم. تصویرسازیهاش هم در بیشتر مواقع زیادی اغراقآمیز بود و باعث میشد خیلی قضیه رو جدی نگیرم. اما شروع خوبش رو دوست داشتم تا وقتی که گند نزده بود به همهچی!
من سر این موضوع بحث دارم, ولی شاید به همین دلیله که ناتالی ساروت (در مورد ادبیات
کلاسیک) میگه
« خواننده نسبت به داستان، بدبين و بدگمان شده است و ديگر به سادگی زير بار سرگذشتی خيالی و فرضی نمیرود و بنابراين رمان نويس ناچار است راههای تازهای بيابد تا اعتماد خواننده را به قصه خود جلب کند . »
البته من هنوز وقت نکردم داستانهاش رو بخونم ولی "عصر بدگمانی" رو سعی میکنم بخونم.
رمان نو خوندن هم حال و حوصله می خواد
کلاسیک) میگه
« خواننده نسبت به داستان، بدبين و بدگمان شده است و ديگر به سادگی زير بار سرگذشتی خيالی و فرضی نمیرود و بنابراين رمان نويس ناچار است راههای تازهای بيابد تا اعتماد خواننده را به قصه خود جلب کند . »
البته من هنوز وقت نکردم داستانهاش رو بخونم ولی "عصر بدگمانی" رو سعی میکنم بخونم.
رمان نو خوندن هم حال و حوصله می خواد
بااینکه متوجه نشدم منظورت دقیقن چیه و سر چی بحث داری:مشکل در کلاسیک بودن یا نو بودن رمان نیست. خیلی از رمانهای نو کلاسیک میشن، مگه نه؟
ولی بذار یه چیزی بهت بگم حال کنی! اینکه گفتم "تصویرسازیهاش هم زیادی اغراقآمیز بود و باعث میشد شد قضیه رو جدی نگیرم" چرند بود!
راستشو بخوای هرچی که بعد از "این کتاب رو دوست نداشتم" گفتم مزخرف محضه! واسه همش میشه مثال نقض آورد. شوپنهاور بود که میگفت ما اول از یه چیزی خوشمون می آد (یا نمیآد) بعد واسش دلیل پیدا میکنیم
اینم یه جمله از کتاب -فک کنم انتهای فصل اول-که خیلی به دلم نشست:
"آن شب مرد کور خواب دید که کور است"
man doost dahsta akharesh khode zane doctor ham koor beshe ! akhe tooye kole dastan hich dalile ghane konandei ke chera in khanoom koor nemishe vojud nadare ! dar hali ke nevisande talash mikone neshun bede tamame ma ensan ha dar yek chize darooni moshtarakim hame ye jur khooye heivani darim(shoma estesnaein albate:D)! esmhaye dastan ham bar mabnaye hamin hamegani neshun dadane in masale entekhab shodan be nazaram !
آخه اگر زن دکتر هم کور بود که دیگه باز همون آش بود و همون کاسه!!!!باید یکی بالا باشه که بقیه پایین باشن!!! (یاد یه جمله تو کتاب 1984 افتادم به این مضمون که: واسه اینکه همه در یه سطح باشیم حتما نباید یه عده بیان بالا ،میشه اونایی که بالان بیان پایین!)
khob nevisande ye joft cheshme bina lazem dashte ke bahashun dastan o bebare jelo eterazi nist vali akharesh dalili erae nemishe ke chera koor nemishe !
خوب باید یه راهی باشه که داستان تموم بشه دیگه!!!یعنی یا باید زن دکتر کور میشد یا همه باید بینا میشدن.
خوب اون این یکیو انتخاب کرده!
نکته همین جاس که وقتی همه مثل همیم یه جور کوریه خاصه!کوریه سفید!!!!!!!
نمی دونم چرا ولی وقتی منم داشتم کتاب رو تموم میکردم همش احساس می کردم زن دکتر الان کور میشه. دقیقا از زمانی که بقیه شروع کردن به بینا شدن. ولی اگه سیر منطقی داستان رو طی کنیم دلیل قوی برای کور شدنش نمی تونیم پیدا کنیم.
تعبیر من اینه که ما یاد گرفتیم،هر بلایی سرمون بیاد،بهش عادت کنیم،حالا هرچقدر بزرگ!!ولی نمی تونیم تفاوتهارو هم بپذیریم(در داقع منظورم همون تبعیضه!!!)!یعنی ما درد کوریو میگذاریم کنار و گیر میدیم به این که چرا فلانی نباید درد بکشه!!ما مومن به قانونه همه یا هیچیم!!!!!!!!!!!
اما من فکر می کنم همین گیر دادنه که باعث درمان میشه.وقتی میپرسیم چرا یک نفر کور نشد دقیقا به خاطر این مساله است که دنبال درمان دردیم و برای این درمان نیازمند شناخت حکمت مبتلا شدن و نشدن به بیماری (هردو)هستیم .وجود تفاوت ها به غیر از درک فاصله ها باعث شناخت حکمت این فاصله وحرکت به سمت درمان میشه! در ضمن همین قانون همه یا هیچ برای موجوداتی که از یک جنس هستند مقدمه عدالت خواهی ماست
آخه نکته اینجاست که این کتاب نیوده که بگه ما چرا کوریم،اومده بگه که ما کوریم!!!و البته چون کوریم نمی تونیم بفهمیم که یه عده ای واقعا بینان!!!و درواقع این بیناهان که عذاب واقعیو میکشن نه ما
سلام. آخ چقدر خوبه که شخصیت های این کتاب اسم ندارن. حسابشو بکنین اگه اسم داشتن با توجه به تعدد شخصیت ها امکان به یادموندش سخت می شد.من البته هنوز کتابو تموم نکردم ولی چون اصولا اهل رومان نبودم یه کم برام سخت بود خوندنش ولی الان که فکر می کنم ارزششو داشته... .
درمورد حذف اسامي:كوري يك حكايت اخلاقي مدرن است .حذف اسامي خاص شخصيت ها دراين كتاب قابل توجيه است.درحكايت هاي اخلاقي كلاسيك چيزي كه مهم است ابلاغ يك پيام اخلاقي اجتماعي يامذهبي است،وهمه عناصرحكايت درخدمت ابلاغ اين پيام است.درقالب اين حكايت ها شخصيت ها نامي ندارند.نمونه اين حكايت ها درادبيات كلاسيك خودمان هم فراوان است مثلادرگلستان سعدي ميگويد"پيرمردي لطيف دربغداد""دخترش "رابه "كفشدوزي"داد...شاراماگوميگويد"پيرمردي كه يك چشمش رابسته بود"و... اين نحوه نامگذاري درادبيات كلاسيك پرتغال نيزبوده است.
عباس پژمان
......كاملا مشخص است كه چراهمسردكتركورنميشود.اوتنهاكسي است كه وظيفه همسري خودرا نسبت به دكتردرهيچ گاه فراموش نمي كند،حتي خودرابه كوري ميزندتاهمراه همسربه بازداشتگاه برده شود،حتي وقتي كه خيانت همسرراباچشمهاي خودمي بيندبازاورادوست دارد.اين زن وظيفه انساني خودنسبت به بقيه كوران راهيچگاه فراموش نمي كند.عباس پژمان
داستان فوق العاده اي بود.بويژه از شيوه روايت داستان خيلي خوشم اومد...
ولي به نظر من پايان نااميد كننده اي داشت.
هر پايان ديگري به جز اين، ميتونست داستان رو در ذهن خواننده ماندگارتر كنه.
اول از همه میگم که از نقد های شما زیاد هم راضی نبودم ( به این میگن نهایت از خود راضی بودن! :دی ) ولی خارج از شوخی اگر بخوام در مورد این کتاب حرفی بزنم این هست که اول از همه کوری سپید استعاره ای از روشن بودن حقیقت زندگی و کوری ما در برابر آن است و شاید به همین دلیل است که همسر دکتر کور نشد، چون او چشمش را از پیش به روی حقیقتی که کتاب از آن سخن به میان می آورد - که همان انسانیت است - گشوده بود. اگر در به خاطر آوریم پیرمرد هم که نسبت به دیگران شخصیت معتدل تری داشت از پیش در شرف کور شدن بود، و آن مرد که از همان ابتدا شرارت خود را با قصد تجاوز به دختر جوان نشان داد اولین قربانی این داستان بود. دیگر آنکه کوری در مجموع داستانی درباره ی انسان هایی است که فراموش کرده اند قرار است انسان بمانند، حتی شخصیت های مثبت تر داستان مثل خود دکتر هم در نهایت گریبان گیر کوری می شوند. این که تمام انسانیت در این داستان و تمام دستاوردهایی که آدم ها - نه انسان ها - ی عصر حاضر در این کتاب به لجن کشیده می شوند خود بدین معناست که انسان از بدایت امر قدم در راه اشتباهی گذارده استنکته ی قابل توجه دیگر بدون نام بودن شخصیت های داستان است که بسیار نظر من را به خود جلب کردو. در حقیقت نویسنده با این کار مهر تأییدی بر نظر تمام آن دسته از خوانندگان می زند که می پندارند هر کدام از این شخصیت ها نمودی از آدم های این دنیا، و حتی خود ما هستند. چون این داستان قرار نیست روایتگر یک رویداد باشد و به قول آن دوست علاقه مندمان به نقب زنی در گورستان نقّادی ادبیات « درحكايت هاي اخلاقي كلاسيك چيزي كه مهم است ابلاغ يك پيام اخلاقي اجتماعي يامذهبي است، .... درقالب اين حكايت ها شخصيت ها نامي ندارند » این عدم انتخاب نام برای شخصیت های اصلی داستان بسیار هوشمندانه بوده است؛ هرچند می توان این گونه هم تعبیر نمود که نویسنده به انگشت کوچک لئو تولستوی هم در شخصیت پردازی نمی رسد! (لئو تولستوی در رمان مشهور و ارزنده ی « جنگ و صلح » خود بالغ بر هشت صد شخصیت ثابت و مستقل را به خواننده معرفی می کند
در پایان هم به پایان داستان می پردازم. دردی که ناشی از فراموشی انسانیت باشد، تنها با رستگاری روحی و شخصیتی است که پایان می یابد. در این داستان هم می توان نقش بازگشت نسبی انسانیت را در درمان « کوری » دریافت. هم چنان که آن دختر جوان پس از بازگشت بینایی اش در آغوش پیرمرد می رود تا نشان دهد که هنوز هم به پیمان ها و « انسانیتش » پایبند است، و پیرمرد هم در نهایت وجدان بیان می کند که وفادار بودن به پیمان بین او و آن دختر جوان شاید دیگر ضرورتی نداشته باشد. دیگر آنکه در پایان بــاز هم همسر دکتر کور نمی شود؛ به همان دلیلی که از ابتدا بدان اشاره کردم
ممنون که وقتتون رو گذاشتید اراجیف من راجع به این کتاب رو خوندید :پی
مهیار
اول از همه این که آخرش نفهمیدم چی شد:-)دوم انکه غصه در من موج میزد و تصویری از جامعه خودم رو میدیدم و یک جور آینده نگری خفیف به من میداد.
در کل عالی بود
كوريهمانطور كه از عنوانش پيداست از ابتدا با دردي مواجهيم كه تصور آن براي هر انساني مقدور است. كافيست چشمانمان را ببنديم
اما به واقع اشاره به جهالتي دروني دارد، وجدانهاي كور شخصيت هاي بي نام داستان، در تلاش براي ادامه دادن و نه زنده ماندن، خشم طبيعي مواجه با آنچه پيش از آن حتي به فكرمان هم خطور نكرده، و فراموشي
كتاب كوري، به تصوير كشيدن صريح وقايعي است كه در درون ما انسانها در حال وقوع است و ظاهر زيباي زندگي هاي مدرن ما، از درك فاجعه غافلمان كرده
پرده ها را كنار اگر بزنيم
رنگها اگر محو شوند
نامها اگر تحت تاثيرمان قرار ندهند
كمي
شايد
كمي
حواسمان جمع تر شود
سلام.بهتره بپذیریم که بدویت به طور بالقوه در وجود ما نهفته است فقط کافی شرایط اون مهیا بشه.فقط کافی چشم ها بر روی ما بسته بشه تا خیانت کنیم.ساراماگو یک سفر نامه نوشته از سفری که به غزه داشته تو شماره های پایانی ایران دوخت چاپ شده پیشنهاد می کنم بخونید.خوش باشید
من همین الان کتابو تموم کردم! چقدر با بقیه کتاب هایی که خوندم متفاوت بود....نبود اسم شخصیت ها...روایت داستان...سخت بودن دنبال کردن دیالوگ ها...جامعه عجیبی که توصیف شده ...
سلام
میتونه یکم هم شبیه کرگدن باشه از اوپزن یونسکو. من کوری رو نخوندم اما داستانشو شنیدم. قبلا کرگدن رو خونده بودم خیلی مضمونش شبیه اونه.البته تو بعضی جاها.
میتونه یکم هم شبیه کرگدن باشه از اوپزن یونسکو. من کوری رو نخوندم اما داستانشو شنیدم. قبلا کرگدن رو خونده بودم خیلی مضمونش شبیه اونه.البته تو بعضی جاها.
زمان حریف قمار ما در آن سوی میز است و تمام کارت های بازی در دستش است. ما هستیم که باید کارت های برنده زندگی ، زندگی خودمان را بر اساس حدس و گمان انتخاب کنیم.------
اگر قرار باشد کوری سفید را به طور خلاصه بیان کرد باید گفت مرده های متحرک! مرده هایی که فقط از مکانی به مکانی دیگر می روند اما دریغ از ذره ای اخلاق ، فهم و شعور.
جامعه هایی که ما در آن زندگی می کنیم نمونه های واقعی کتاب کوری هستند ، جایی که اخلاق اجتماعی ، نظم و انظباط ، محبت در حال کمرنگ شدن هستند.
نکته ی قابل توجه بدون نام بودن شخصیت های داستان است که بسیار نظر من را به خود جلب کردو. در حقیقت نویسنده با این کار مهر تأییدی بر نظر تمام آن دسته از خوانندگان می زند که می پندارند هر کدام از این شخصیت ها نمودی از آدم های این دنیا، و حتی خود ما هستند. چون این داستان قرار نیست روایتگر یک رویداد باشد و به قول آن دوست علاقه مندمان به نقب زنی در گورستان نقّادی ادبیات « درحكايت هاي اخلاقي كلاسيك چيزي كه مهم است ابلاغ يك پيام اخلاقي اجتماعي يامذهبي است، .... درقالب اين حكايت ها شخصيت ها نامي ندارند » این عدم انتخاب نام برای شخصیت های اصلی داستان بسیار هوشمندانه بوده است؛ هرچند می توان این گونه هم تعبیر نمود که نویسنده به انگشت کوچک لئو تولستوی هم در شخصیت پردازی نمی رسد!درب ضد سرقت
چاقوي كارتي
سلام و درود بر همگی، این کوری از نوع سفید یک نوع زجر روانی آدم ها در جامعه است، شاید مثل کسانی که اسم شون انسان است ولی فقط اسم انسان را یدک می کشند و از هیچ یک از ویژگی های انسان برخوردار نیستند، و یا مثل آدم های بیشعور که چشم شون را بروی تموم حقیقت ها بستند، نمی دونم خیلی می شه مثال براش زد.کتاب خوبی برای یک بار مطالعه بود و البته کمی هم آدم را به فکر فرو برد
کتاب جالبی بود. من بهتون پیشنهاد میکنم حتما رمان آرمینا رو هم بخونین. فوق العاده هست. واقعا اگر بخوایم برای این ها فیلم بسازیم، اصلا نمیشه چون رمان خودش اصالتی رو داره که فیلم نمیتونه جایگزینش باشه.chikav






