عاشقانه هاي پاك- Pure Love discussion
عشق و خدا- Love & God
>
احساسات عاشقانه با حافظ
شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه
درس شبانه ورد سحرگاه
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
حافظ چو پادشاهت گه گاه میبرد نام
رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهی
رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهی
فریاد که از شش جهتم راه ببستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت
بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس آهوی وحشی را از این خوشتر نمی گیرد
که کس آهوی وحشی را از این خوشتر نمی گیرد
ای دل مباش یکدم خالی زعشق ومستیوانکه برو که رستی از نیستی و هستی
گر جان بتن بینی مشغول کار او شو
هر قبله ای که بینی بهتر ز خود پرستی
Atefe wrote: "اگر مجنون دل شوریدهای داشت
دل لیلی ازو شوریده تر بود"
این شعر از حافظه؟
دل لیلی ازو شوریده تر بود"
این شعر از حافظه؟
عاطفه جون خیلی جالب بود
عزیزم این تاپیک مخصوص اشعار حافظ
ضمنا چت روم هم نیست که ایمیل مهردادو خواستی
با اجازت من اون کامنت رو پاک می کنم
عزیزم این تاپیک مخصوص اشعار حافظ
ضمنا چت روم هم نیست که ایمیل مهردادو خواستی
با اجازت من اون کامنت رو پاک می کنم
اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی بهم سازیم و بنیادش براندازیم
من و ساقی بهم سازیم و بنیادش براندازیم
کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ
پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت
پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت
درویش را نباشد برگ سرای سلطان
مائیم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد
مائیم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست
که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
عاشقان را گر در آتش می پسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر بر چشمه کوثر کنم
تنگ چشمم گر نظر بر چشمه کوثر کنم
بیتا خانم واقعا ممنونم به خاطر ایجاد این تاپیک
Mehrdad wrote: "بیتا خانم واقعا ممنونم به خاطر ایجاد این تاپیک"خواهش میکنم آقا مهرداد
ممنون از شعرهای قشنگی که انتخاب میکنین
رسم عاشق کشی و شیوه شهر آشوبی
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
آن كشيدم ز تواي آتش هجران كه چو شمع
جز فناي خودم از دست تو تدبير نبود
آيتي بود عذاب اندوه حافظ بي دوست
كه بر هيچ كسش حاجت تفسير نبود
در کوی عشق شوکت شاهی نمیخرند
اقرار بندگی کن و اظهار چاکری
اقرار بندگی کن و اظهار چاکری
سر پیوند تو تنها نه دل حافظ راست
کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست
کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست
یــــــــــاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود رقم مهر تو بر چهره ی ما پیــــــــــدا بود
باد باد آنکه خرابات نشین بودم و مست
آنچه در مسجدم امروز کم است آنجا بود
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی
تو از این چه سود داری که نمیکنی مدارا
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایان بنوازد آشنا را
چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی
دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را
تو از این چه سود داری که نمیکنی مدارا
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایان بنوازد آشنا را
چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی
دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را
زان يار دلنوازم شكري است با شكايت
گر نكته دان عشقي بشنو تو اين حكايت
رندان تشنه لب را آبي نمي دهد كس
گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت
در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت
گر نكته دان عشقي بشنو تو اين حكايت
رندان تشنه لب را آبي نمي دهد كس
گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت
در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت
Mehrdad wrote: "زان يار دلنوازم شكري است با شكايت گر نكته دان عشقي بشنو تو اين حكايت
رندان تشنه لب را آبي نمي دهد كس
گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت
در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا ..."
مرسی آقا مهردادانتخابتون
خیلی زیبا و مناسب است
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنایان بنوازد آشنا را
چه قیامتست جانا که به عاشقان نمودی
دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را
سلاااام به همگی دوستان این اولین کامنت من در این سایت و در این تاپیک است :) فاش می گویم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هردو جهان آزادم
سلام آذر جاناز طرف خودم به عنوان یکی از اعضای گروه بهت خوش آمد میگم
منتظر کامنتهای قشنگت هستیم
ممنون از بیت زیبایی که انتخاب کردی عزیزم
سلام آذر جان
خیلی خیلی خوش اومدین به جمع ما
خیلی خیلی خوش اومدین به جمع ما
یوسف گمگشته باز اید به کنعان غم مخورکلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شوددل بد مکن
وین سرشوریده باز اید به سامان غم مخور
گربهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چترگل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گردوروزی بر مراد مانرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
مان مشو نومید چون واقف نئی از سر غیب
باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخمور
...
Azar wrote: "یوسف گمگشته باز اید به کنعان غم مخورکلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شوددل بد مکن
وین سرشوریده باز اید به سامان غم مخور
گربهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چترگل در سرکشی ای..."
عجب انتخاب زیبایی
کاشکی واقعا همینطور باشه
کاشکی
جز آستان توام در جهان پناهی نیست
سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست
سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام میام نیست به کس پروایی
گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام میام نیست به کس پروایی
مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویتخرابم می کند هردم فریب چشم جادویت
پس از چندی شکیبایی شبی یا رب توان دیدن
که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت
دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزدبه می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد
به کوی می فروشانش به جامی بر نمی گیرند
زهی سجاده تقوی که یک ساغر نمی ارزد





هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام