شعر پسامدرنيسم ایرانی discussion
بیگانه با خویش
date
newest »
newest »
سَرم بس شاخه های تیغدار دارد/ اما مثل ِتو سبزم/ همین برای رضایت ِاکنونیان و سوختبار آیندگان کافی ست/ آیه یأس نمی خوانم/ مثل ِتو ایستاده، به تیر سلام می کنم
بیقرار ِتوام که سبز از دَر دَرآئی/ و دل تنگم بنوازی/ حالا که بهار اینجاست/ بشنو که باغچه خِرقه ِسبز پوشید/ از
دستهائی که در باغچه کاشتی
دستهائی که در باغچه کاشتی
قرارهای ِخیابانی، اتفاقی ست بزرگ که نداهایش/
کنار نمی آیند با پچپچه های درِگوشی.
روزنامه های عصر نیز با فکر ِخیابان چپ افتاده اند
نوبت پشت ِبامها که شد، خیابان در خیالش/
آواز ابوعطا خواند/ بیاد فاحشه هایش/
که دیگر شبها، سر ِچهارراه ها پلاس نیستند
آمدنت از پس-کوچه ها راه نمی بَرَد به سر ِقرار
تا چراغ سبز است/ خودت را برسان
پس از صد سال تأخیر/
قطار ِمدرنیته دارد می رسد به ایستگاه تهران
کنار نمی آیند با پچپچه های درِگوشی.
روزنامه های عصر نیز با فکر ِخیابان چپ افتاده اند
نوبت پشت ِبامها که شد، خیابان در خیالش/
آواز ابوعطا خواند/ بیاد فاحشه هایش/
که دیگر شبها، سر ِچهارراه ها پلاس نیستند
آمدنت از پس-کوچه ها راه نمی بَرَد به سر ِقرار
تا چراغ سبز است/ خودت را برسان
پس از صد سال تأخیر/
قطار ِمدرنیته دارد می رسد به ایستگاه تهران
شب قدری که گفتند، شب ِبلند ِپرواز است به معراج
شب ِباور به "لا" ست
باور به اینکه خدائی جز خدای خویش نیست
شب ِباور به "لا" ست
باور به اینکه خدائی جز خدای خویش نیست
آن موقع که دیدار شد
چه هنگامه ای در دلم پدیدار شد
پرده چو افتاد
آنک معراج ِمن بود با تو
در سفری بی بازگشت
چه هنگامه ای در دلم پدیدار شد
پرده چو افتاد
آنک معراج ِمن بود با تو
در سفری بی بازگشت



هر یک فرياد ها را شنیدیم
اما بی اعتنا از هم گذشتیم
کارمان سکوت بود در حبس خویش و
پنهانی اشک ريختن
وحدانیت آدمها را نفهمیدیم و بجایش خدا ساختیم
ديوارها برافراشتیم و بعدش
بیگانه ز خود، کعبه را قبله کردیم