عاشقانه هاي پاك- Pure Love discussion
آنچه درباره امام حسين ع گفته شده
date
newest »
newest »
message 1:
by
Kazim
(new)
Dec 20, 2009 07:48AM
نويسنده انگليسی فريا استارك مي گويد: تمام شيعيان جهان اسلامي خاطره شهادت وكشته شدن حسين بن علي را در ده اول ماه محرم با سوگواري واندوه وسياه پوشي احيا مي كنند. ودر فاصله نه دوري از كربلا درصحرا براي اطراق آنقدر جستجو كرد تا بر سر زمين كربلا مستقر وخيمه هاي خود را نصب كرد. دشمنان او را احاطه كردند وآب را بر او وخاندانش بستند. واين حادثه هنوز در افكار مردم قابل محو نمي باشد وپس از 1257 سال از گذشت اين حادثه كه براي خيليها درك آن سخت است نمي توان احساس كرد تا اينكه كسی برود در زمين كربلا واز نزديك اين اماكن مقدسه را زيارت كند ونزد قبر آن بزرگوار تاريخ را فاجعه را بخواند كه هر وقت اين كار را ميكنم نميتوانم جلو سرازير شدن اشكهايم را بگيرم
reply
|
flag
این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوستاین چه شمعی ست که جان ها همه پروانه ی اوست
ضمن تسلیت تشکر میکنم بابت پست ارسالی
Fateme wrote: "اين چراغ چشم ابرار است كز تيغ ستمهمچو شمعش با تن عريان سر از پيكر جداست
اين سرور سينه زهراست كز سم ستوران
سينه پر علمش از هر سو لگد كوب بلاست
اين انيس جان پيغمبر حسين بن علي است
كز سنان بن انس آزرده تيغ جفاست
اين عزيز صاحب دلدل ابا عبدالهست
كز ستور افتاده بی ياور بدشت كربلاست
اين حبيب ساقی كوثر وصی بيسر است
كز عروس روزگارش رهر در جام بقاست
خاور شناس آمريكائي فليب حتي مي گويد : روز دهم محرم روزي كه حين بن علي كشته شد اين روز نزد مسلمانان روز سوگواري و اندوه شده است و اين روز را هر سال بياد فاجعه اي كه رخ داده است روز مبارزه با ظلم و ستم وبيدادگري كه بر امام حسين رخ داد كربلا را يكی از اماكن مقدس در جهان شمردند و روز كربلا را برای انتقام گرفتن خون حسين صيحه هاي خود را براي بر كند ظلم وستم واستبداد بسيج كردند
توصیف وداع حضرت زینب (س) با برادر بزرگوارشان حضرت سیدالشهدا (ع) از زبان عمان سامانی (از عرفای قرن دهم) که به صورت کشف و شهود واقعه را تماشا نموده و در قالب شعر در آورده است
در بيان عنانگيري خاتون سراپرده عظمت و کبريايي حضرت زينب خاتون، سلام الله عليها که آن يکه تاز ميدان هويت را ، خاتمه متعلقات بود و شرذمه يي از مراتب و مقامات آن ناموس رباني و عصمت يزداني که در عالم تحمل بار محنت ،کامل بود و وديعت مطلقه را واسطه و حامل، بر مذاق عارفان گويد: ا
خواهرش بر سينه و بر سر زنان ؛ رفت تا گيرد برادر را عنان
سيل اشکش بست بر شه راه را ؛ دود آهش کرد حيران شاه را
در قفاي شاه رفتي هر زمان ؛ بانک مهلاَ مهلاش بر آسمان
کاي سوار سرگران کم کن شتاب ؛ جان من لختي سبکتر زن رکاب
تا ببوسم آن رخ دلجوي تو ؛ تا ببويم آن شکنج موي تو
شه سراپا گرم شوق و مست ناز ؛ گوشه چشمي به آن سو کرد باز
ديد مشکين مويي از جنس زنان ؛ بر فلک دستي و بر دستي عنان
زن مگو مرد آفرين روزگار ؛ زن مگو بنت الجلال ، اخت الوقار
زن مگو خاک درش نقش جبين ؛ زن مگو دست خدا در آستين
باز دل بر عقل مي گيرد عنان ؛ اهل دل را آتش اندر جان زنان
ميدراند پرده اهل راز را ؛ ميزند با ما مخالف ساز را
پنجه اندر جامه جان مي برد ؛ صبر و طاقت را گريبان مي درد
هر زمان هنگامه اي سر مي کند ؛ گر کنم منعش فزونتر مي کند
اندر اين مطلب عنان از من گرفت ؛ من از او گوش او زبان از من گرفت
مي کند مستي به آواز بلند ؛ کاينقدر در پرده مطلب تا به چند؟
سرخوش از صهباي آگاهي شدم ؛ ديگر اينجا زينب اللهي شدم
مدعي گو کم کن اين افسانه را ؛ پند بي حاصل مده ديوانه را
کار عاقل رازها بنهفتن است ؛ کار ديوانه پريشان گفتن است
خشت بر دريا زدن بي حاصل است ؛ مشت بر سندان نه کار عاقل است
ليکن اندر مشرب فرزانگان ؛ همرهي صعب است با ديوانگان
همرهي به عقل صاحب شرع را ؛ تا از او جوييم اصل و فرع را
همتي بايد قدم در راه زن ؛ صاحب آن خواه مرد و خواه زن
غيرتي بايد به مقصد رهنورد ؛ خانه پرداز جهان چه زن چه مرد
شرط راه آمد نمودن قطع راه ؛ بر سر رهرو چه معجر چه کلاه
در بيان تعرض آن شهسوار ميدان حقيقت از جهان تجرد به عالم تقيد و توجه و تفقد به خواهر خود بر مذاق عارفان گويد
پس ز جان بر خواهر استقبال کرد ؛ تا رخش بوسد الف را دال کرد
همچو جان خود در آغوشش کشيد ؛ اين سخن آهسته در گوشش کشيد
کاي عنانگير من آيا زينبي؟ ؛ يا که آه دردمندي در شبي؟
پيش پاي شوق زنجيري مکن ؛ راه عشق است اين، عنانگيري مکن
با تو هستم جان خواهر همسفر ؛ تو به پا اين راه کوبي من به سر
خانه سوزان را تو صاحبخانه باش ؛ با زنان در همرهي مردانه باش
جان خواهر در غمم زاري مکن ؛ با صدا بهرم عزاداري مکن
معجر از سر، پرده از رخ وا مکن ؛ آفتاب و ماه را رسوا مکن
هست بر من ناگوار و ناپسند ؛ از تو زينب گر صدا گردد بلند
هر چه باشد تو علي را دختري ؛ ماده شيرا کي کم از شير نري؟
با زبان زينبي شاه آنچه گفت ؛ با حسيني گوش، زينب مي شنفت
با حسيني لب هر آنچ او گفت راز ؛ شه به گوش زينبي بشنيد باز
گوش عشق آري زبان خواهد ز عشق ؛ فهم عشق آري بيان خواهد زعشق
با زبان ديگر اين آواز نيست ؛ گوش ديگر محرم اين راز نيست
اي سخنگو لحظه اي خاموش باش ؛ اي زبان از پاي تا سر گوش باش
تا ببينم از سر صدق و صواب ؛ شاه را زينب چه مي گويد جواب
گفت زينب در جواب آن شاه را ؛ کاي فروزان کرده مهر و ماه را
عشق را ازيک مشيمه زاده ايم ؛ لب به يک پستان غم بنهاده ايم
تربيت بوده است بر يک دوشمان ؛ پرورش در جيب يک آغوشمان
تا کنيم اين راه را مستانه طي ؛ هر دو از يک جام خوردستيم مي
هر دو در انجام طاعت کامليم ؛ هر يکي امر دگر را حامليم
تو شهادت جستي اي سبط رسول ؛ من اسيري را به جان کردم قبول
در بيان استفتاح آن سيده عالي مقدار از توجهات باطن آن سيد بزرگوار و بيتابي از تجليات معنوي آن حضرت و غش کردن بر مذاق اهل توحيد گويد
خودنمايي کن که طاقت طاق شد ؛ جان ، تجلي تو را مشتاق شد
حالتي زين به براي سير نيست ؛ خودنمايي کن در اينجا غير نيست
شرحي اي صدر جهان اين سينه را ؛ عکسي اي داراي حسن آيينه را
در بيان تجلي کردن جمال بي مثال حسيني از روي معني در آيينه ي وجود زينب خاتون سلام الله عليها از راه شهود به طور اجمال گويد
قابل اسرار ديد آن سينه را ؛ مستعد جلوه آن آيينه را
ملک هستي منهدم يکباره کرد ؛ پرده پندار او را پاره کرد
معني اندر لوح صورت نقش بست ؛ آنچه از جان خواست اندر دل نشست
خيمه زد در ملک جانش شاه غيب ؛ شسته شد زآب يقينش رنگ ريب
معني خود را به چشم خويش ديد ؛ صورت آينده را از پيش ديد
آفتابي کرد در زينب ظهور ؛ ذره اي زآن آتش وادي طور
شد عيان در طور جانش رايتي ؛ خرّ موسي صعقا، زآن آيتي
عين زينب ديد زينب را به عين ؛ بلکه با عين حسين، عين حسين
طلعت جان را به چشم جسم ديد ؛ در سراپاي مسمي اسم ديد
غيب بين گرديد با چشم شهود ؛ خواند بر لوح وفا نقش عهود
ديد تابي در رخ و بيتاب شد ؛ ديده خورشيد بين پر آب شد
صورت حالش پريشاني گرفت ؛ دست بيتابي به پيشاني گرفت
خواست تا بر خرمن جنس زنان ؛ آتش اندازد انا الاعلي زنان
ديد شه لب را به دندان مي گزد ؛ کز تو اينجا پرده داري مي سزد
رخ ز بيتابي نمي تابي چرا ؛ در حضور دوست بيتابي چرا
کرد خودداري ولي تابش نبود ؛ ظرفيت در خورد آن آبش نبود
از تجلي هاي آن سرو سهي ؛ خواست تا زينب کند قالب تهي
سايه سان بر پاي آن پاک اوفتاد ؛ صيحه زن غش کرد و بر خاک اوفتاد
از رکاب اي شهسوار حق پرست ؛ پاي خالي کن که زينب شد ز دست
شد پياده بر زمين زانو نهاد ؛ بر سر زانو سر بانو نهاد
پس در آغوشش نشانيد ونشست ؛ دست بر دل زد ،دل آوردش به دست
گفتگو کردند با هم متصل ؛ اين به آن و آن به اين از راه دل
ديگر اينجا گفتگو را راه نيست ؛ پرده افکندند و کس آگاه نيست
در بيان عنانگيري خاتون سراپرده عظمت و کبريايي حضرت زينب خاتون، سلام الله عليها که آن يکه تاز ميدان هويت را ، خاتمه متعلقات بود و شرذمه يي از مراتب و مقامات آن ناموس رباني و عصمت يزداني که در عالم تحمل بار محنت ،کامل بود و وديعت مطلقه را واسطه و حامل، بر مذاق عارفان گويد: ا
خواهرش بر سينه و بر سر زنان ؛ رفت تا گيرد برادر را عنان
سيل اشکش بست بر شه راه را ؛ دود آهش کرد حيران شاه را
در قفاي شاه رفتي هر زمان ؛ بانک مهلاَ مهلاش بر آسمان
کاي سوار سرگران کم کن شتاب ؛ جان من لختي سبکتر زن رکاب
تا ببوسم آن رخ دلجوي تو ؛ تا ببويم آن شکنج موي تو
شه سراپا گرم شوق و مست ناز ؛ گوشه چشمي به آن سو کرد باز
ديد مشکين مويي از جنس زنان ؛ بر فلک دستي و بر دستي عنان
زن مگو مرد آفرين روزگار ؛ زن مگو بنت الجلال ، اخت الوقار
زن مگو خاک درش نقش جبين ؛ زن مگو دست خدا در آستين
باز دل بر عقل مي گيرد عنان ؛ اهل دل را آتش اندر جان زنان
ميدراند پرده اهل راز را ؛ ميزند با ما مخالف ساز را
پنجه اندر جامه جان مي برد ؛ صبر و طاقت را گريبان مي درد
هر زمان هنگامه اي سر مي کند ؛ گر کنم منعش فزونتر مي کند
اندر اين مطلب عنان از من گرفت ؛ من از او گوش او زبان از من گرفت
مي کند مستي به آواز بلند ؛ کاينقدر در پرده مطلب تا به چند؟
سرخوش از صهباي آگاهي شدم ؛ ديگر اينجا زينب اللهي شدم
مدعي گو کم کن اين افسانه را ؛ پند بي حاصل مده ديوانه را
کار عاقل رازها بنهفتن است ؛ کار ديوانه پريشان گفتن است
خشت بر دريا زدن بي حاصل است ؛ مشت بر سندان نه کار عاقل است
ليکن اندر مشرب فرزانگان ؛ همرهي صعب است با ديوانگان
همرهي به عقل صاحب شرع را ؛ تا از او جوييم اصل و فرع را
همتي بايد قدم در راه زن ؛ صاحب آن خواه مرد و خواه زن
غيرتي بايد به مقصد رهنورد ؛ خانه پرداز جهان چه زن چه مرد
شرط راه آمد نمودن قطع راه ؛ بر سر رهرو چه معجر چه کلاه
در بيان تعرض آن شهسوار ميدان حقيقت از جهان تجرد به عالم تقيد و توجه و تفقد به خواهر خود بر مذاق عارفان گويد
پس ز جان بر خواهر استقبال کرد ؛ تا رخش بوسد الف را دال کرد
همچو جان خود در آغوشش کشيد ؛ اين سخن آهسته در گوشش کشيد
کاي عنانگير من آيا زينبي؟ ؛ يا که آه دردمندي در شبي؟
پيش پاي شوق زنجيري مکن ؛ راه عشق است اين، عنانگيري مکن
با تو هستم جان خواهر همسفر ؛ تو به پا اين راه کوبي من به سر
خانه سوزان را تو صاحبخانه باش ؛ با زنان در همرهي مردانه باش
جان خواهر در غمم زاري مکن ؛ با صدا بهرم عزاداري مکن
معجر از سر، پرده از رخ وا مکن ؛ آفتاب و ماه را رسوا مکن
هست بر من ناگوار و ناپسند ؛ از تو زينب گر صدا گردد بلند
هر چه باشد تو علي را دختري ؛ ماده شيرا کي کم از شير نري؟
با زبان زينبي شاه آنچه گفت ؛ با حسيني گوش، زينب مي شنفت
با حسيني لب هر آنچ او گفت راز ؛ شه به گوش زينبي بشنيد باز
گوش عشق آري زبان خواهد ز عشق ؛ فهم عشق آري بيان خواهد زعشق
با زبان ديگر اين آواز نيست ؛ گوش ديگر محرم اين راز نيست
اي سخنگو لحظه اي خاموش باش ؛ اي زبان از پاي تا سر گوش باش
تا ببينم از سر صدق و صواب ؛ شاه را زينب چه مي گويد جواب
گفت زينب در جواب آن شاه را ؛ کاي فروزان کرده مهر و ماه را
عشق را ازيک مشيمه زاده ايم ؛ لب به يک پستان غم بنهاده ايم
تربيت بوده است بر يک دوشمان ؛ پرورش در جيب يک آغوشمان
تا کنيم اين راه را مستانه طي ؛ هر دو از يک جام خوردستيم مي
هر دو در انجام طاعت کامليم ؛ هر يکي امر دگر را حامليم
تو شهادت جستي اي سبط رسول ؛ من اسيري را به جان کردم قبول
در بيان استفتاح آن سيده عالي مقدار از توجهات باطن آن سيد بزرگوار و بيتابي از تجليات معنوي آن حضرت و غش کردن بر مذاق اهل توحيد گويد
خودنمايي کن که طاقت طاق شد ؛ جان ، تجلي تو را مشتاق شد
حالتي زين به براي سير نيست ؛ خودنمايي کن در اينجا غير نيست
شرحي اي صدر جهان اين سينه را ؛ عکسي اي داراي حسن آيينه را
در بيان تجلي کردن جمال بي مثال حسيني از روي معني در آيينه ي وجود زينب خاتون سلام الله عليها از راه شهود به طور اجمال گويد
قابل اسرار ديد آن سينه را ؛ مستعد جلوه آن آيينه را
ملک هستي منهدم يکباره کرد ؛ پرده پندار او را پاره کرد
معني اندر لوح صورت نقش بست ؛ آنچه از جان خواست اندر دل نشست
خيمه زد در ملک جانش شاه غيب ؛ شسته شد زآب يقينش رنگ ريب
معني خود را به چشم خويش ديد ؛ صورت آينده را از پيش ديد
آفتابي کرد در زينب ظهور ؛ ذره اي زآن آتش وادي طور
شد عيان در طور جانش رايتي ؛ خرّ موسي صعقا، زآن آيتي
عين زينب ديد زينب را به عين ؛ بلکه با عين حسين، عين حسين
طلعت جان را به چشم جسم ديد ؛ در سراپاي مسمي اسم ديد
غيب بين گرديد با چشم شهود ؛ خواند بر لوح وفا نقش عهود
ديد تابي در رخ و بيتاب شد ؛ ديده خورشيد بين پر آب شد
صورت حالش پريشاني گرفت ؛ دست بيتابي به پيشاني گرفت
خواست تا بر خرمن جنس زنان ؛ آتش اندازد انا الاعلي زنان
ديد شه لب را به دندان مي گزد ؛ کز تو اينجا پرده داري مي سزد
رخ ز بيتابي نمي تابي چرا ؛ در حضور دوست بيتابي چرا
کرد خودداري ولي تابش نبود ؛ ظرفيت در خورد آن آبش نبود
از تجلي هاي آن سرو سهي ؛ خواست تا زينب کند قالب تهي
سايه سان بر پاي آن پاک اوفتاد ؛ صيحه زن غش کرد و بر خاک اوفتاد
از رکاب اي شهسوار حق پرست ؛ پاي خالي کن که زينب شد ز دست
شد پياده بر زمين زانو نهاد ؛ بر سر زانو سر بانو نهاد
پس در آغوشش نشانيد ونشست ؛ دست بر دل زد ،دل آوردش به دست
گفتگو کردند با هم متصل ؛ اين به آن و آن به اين از راه دل
ديگر اينجا گفتگو را راه نيست ؛ پرده افکندند و کس آگاه نيست
مولانا :
کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق
پرندهتر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی
بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده
کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته
بداده وام داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده
کجایید ای نوای بینوایی
در آن بحرید کاین عالم کف او است
زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورتهای عالم
ز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کاین نقش سخن شد
بهل نقش و به دل رو گر ز مایی
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق
که اصل اصل اصل هر ضیایی
کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق
پرندهتر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی
بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده
کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته
بداده وام داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده
کجایید ای نوای بینوایی
در آن بحرید کاین عالم کف او است
زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورتهای عالم
ز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کاین نقش سخن شد
بهل نقش و به دل رو گر ز مایی
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق
که اصل اصل اصل هر ضیایی
خطبه غرای حضرت امام حسين در صبح عاشوراامام پس شتر خويش بخوابانيد ، و عقبه بن سمعان را گفت تا زانوان آن ببست و بر اسب بنشست ، مردمان كوفه آوازها برداشته بودند، فرمود اندكی خاموش باشيد تا حجت باز نمايم آن بدبختان را غوغا همی فزود .
امام گفت : چون است كه به سخن من گوش نمی داريد و فرمان من نمی بريد، آنكس كه اطاعت من كند هدايت يابد و هركه مخالفت ورزد هلاك خود خواسته، باری انصاف دهيد و گوش فرا داريد كه راه حق به شما بخواهم نمود، چون خاموش شدند اين خطبه ادا فرمود:
اي ناكس مردمان، هلاكت و مرگتان باد، كه چون متحير فرو مانديد آرزومندی خود باز نموديد و استغاثه آورديد چون دعوت شما را اجابت و اغاثت را عجلت كرديم بناگاه آن شمشير كه از ما بدست اندر داشتيد بر ما كشيديد و آن آتش كه بر دشمنان خويش و شما افروختيم هم بر ما شعله ور ساختيد از آنها عدلی نديده و اميدی بر نيامده و از ما جرمی سر نزده به طمع جيفه (مردار) دنيوی بياریدشمنان بخون دوستان كمر بستيد وای بر شما اندكی آهسته تر چه باشد كه چون ما را نخواهيد دست بداريد و كنون كه ياری ندهيد دشمنی مكنيد هنوز كه تيغها در غلاف و دلها بجای، ورأيها نا استوار است مانند ملخ و مگس از هر طرف بر ما گرد آمديد و چون پروانه از هر كرانه فرو ريختيد، خداوندتان دور كناد كه بقيه احزاب هستيد، كتاب خدای پس پشت انداخته نور هدايت و سيرت رسول خاموش ساخته ايد، از كام ابليس فرو افتاده ايد كه اولاد انبيا همي كشيد و پيوستن به زنا زادگان همی پسنديد نا خوش و زشت تهيه كه خويش را كرده ايد وعذاب جاودان بر خود پسنديده ايد مگر اينان را معاونت ميدهيد و ما را ميگذاريد ، آری بخدا قسم بدين غدر و مكر بررسته و بيخ فرو برده شاخه برآورده ايد ميوه آن درخت پليد را مانيد كه چون باغبانش كه پرورده و بارور كرده به دهان گذارد در گلوبماند و آنان را كه به ظلم خورند يگوارد، لعنت بر آن گروه كه عهد ببستند و بشكستند، همانا زنا زادهء زياد بن ابيه همی خواهد كه مرا بدان باز دارد كه يا دل به كشته شدن نهم، و يا تن به مذلت اندر دهم هيهات خداوند اين نپسندد و رسول بدين خشنود نباشد ، مادران پاكيزه سرشت و پدران پاكنهاد من روا ندارند، و نيز نفس شريف و ذات عزيز من قتل بر خاری ترجيح دهد، با قلت ياران و كثرت دشمنان و خذلان ياوران، جهاد را آماده ام.
بخداوند سوگند شما راچندان مهلت باشد كه كس بر اسب نشيند ناگهان روزگار بر شما چون آسياب گردد و مانند محور مضطرب شويد، عهدی است كه پدر نامدارم از جد بزرگوار چنين شنيده و مرا فرموده اي بار خدای من باران رحمت خود بر ايشان مبار، و قحط و تنگی بر گمار ، و سالهای ايشان را چون سالهای حضرت يوسف فرمای و آن جوان ثقفی (حجاج بن يوسف) را مسلط كن كه جام زهرناك بر ايشان به پيمايد، كه ما را به دروغ داشتند و نصرت نكردند.
این شعر به صورت اعلامیه در سطح شهر تهران پخش شده است.با سلام به مردم عرب پرست .
این شعر را تقدیم کلیه برادران و خواهران شیعه و عاشقان آقا ابا عبدالله الحسین می کنیم.
بر بزرگان جمت اشکی نمی ریزی ولی
در عزای تازیانت عیش عاشوراستی
بر ابو مسلم نمی گریی که خنداندت ولی
در غم طفلان مسلم شیونت بر پاستی
صد هزاران لاله از ایران زمین شد داغ دار
تو هنوزت شیون از داغ دل لیلاستی
این همه سردارملی غوطه وردرخاک و خون
باز چشمت اشکریز اصغر و صغراستی
گریه بر خواری خود کن گرسرزاریت هست
خنده بر شادی خود کن گرت استغناستی
گریه کن بر انـقراض دولت ساسانیان
کین مذلت ها همه برخاسته ازآنجاسـتی
قرن ها سعی تو در بیگاری بیگانه رفت
برسرت بیگانه زان رو سرور و آقاستی
Behzad wrote: "این شعر به صورت اعلامیه در سطح شهر تهران پخش شده است.با سلام به مردم عرب پرست .
این شعر را تقدیم کلیه برادران و خواهران شیعه و عاشقان آقا ابا عبدالله الحسین می کنیم.
بر بزرگان جمت اشکی نمی ..."
?????!!!!!!!!
درخت خم شد كه آب بردارد
صاعقهها به دستهايي انديشيدند
عطش همه تارخ زمين را فرا گرفته است
اما كسي آواي «العطش» كودكان تابستان را نميشنود
اينجا؛ نه آينهها
كه لبها و چشمها دروغ ميگويند!
مولا!
فرات از تو بود
مشك ديگران پر شد
گناه از ديگران
تو به شهادت رسيدي
دريغ از سلامي حتي لحظه نوشيدن آب!
تاريخ تكرار ميشود
صاعقهها هنوز به دستهاي درخت ميانديشند
!!!!!!!....
مهاتما گاندی مي گويد: من يك هندوس زاده ام، ليكن چيزي زيادی از دين هندوس نميدانم، تصميم گرفتم كه در باره دين خود واديان ديگر مطالعه وسيعی كنم تا آنجائی كه توانم اجازه دهد، و مي گويد با بعضی از دوستان مسلمانم مناقشه هائی داشتم كه در من اين فكر گسترش باقفت با ملسلمانان دوست و يار صميمی بشوم، و پس از اينكه اديان ديگر را بطور عميق مطالعه كرد،اسلام را در شخصيت امام حسين شناخت و ملت هند را بگفته مشهور خود مخاطب قرار داد:بر ملت هند چتانچه مي خواهد پيروز شود بايد به امام حسين اقتدا كند،و از امام حسين آموختم كه چگونه مظلوم باشم تا پيروز شوم
Kazim wrote: "مهاتما گاندی مي گويد: من يك هندوس زاده ام، ليكن چيزي زيادی از دين هندوس نميدانم، تصميم گرفتم كه در باره دين خود واديان ديگر مطالعه وسيعی كنم تا آنجائی كه توانم اجازه دهد، و مي گويد با بعضی از دوستا..."خیلی دلنشین بود دوست خوبم
ميمون نام اسب حضرت اباعبدالله و مطهـّر نام اسب حضرت ابوالفضل العباس عليهم السلام است
پيشگفتار
در باره اين موضوع صحبتي و دليل هائی در باره سخن گفتن جانوران عموما و اسب بطور اخص مي آوريم.، واز قرآن كريم در باره آن استدلال مي كنيم.به اضافه دليل های علمی فيزيكی و بايولوژی ، ميتوان طبيعت صدا و نوع صدا را از لحاظ لغت محدود كنيم.، بعد از به فهم و خواندن تاريخی رفتار اسب حضرت امام حسين ع درحادثه روز عاشورا چه در جنگ با دشمنان و چه همدردی نمودن گذر كنيم.، بايد دانست كه اسب امام حسين ع از همان نژاد اسب حضرت پيغمبر ص بوده است.و همچنين اسب حضرت ابوالفضل ع كه نامش مطهـّر است از همان نژاد اسب حضرت رسول ص بوده.
اولا: مقدمه ای از قرآن مجيد و گفتار جانوران ميان هم
قرآن كريم در چند جا اشاره به اين نكته ميكند كه چگونه لغت مشتركی بين جانوران مي باشد، و مثالی برايمان مي زند كه چگونه بين مورچگان تفاهم و محاوره وسخن بر قرار مي گردد، و بصورت اعم قرآن مجيد اشاره می كند كه چگونه بقيه مخلوقات تسبيح گويان به پرودگار خود هستند..... وقرآن كريم باز هم اشاره مي كند كه مي توان به دانستن اسرار آن سخنان پی برد همانگونه كه حضرت سليمان با هدهد محاوره كرد و همانطور در جای ديگر با مورچگان گفتگو كرد.
گفتگوی هدهد و مورچگان ميتواند دليلی بر ساير جانوران هم باشد.، در قرآن مجيد آمده است:
وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُودَ وَقَالَ يَا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّيْرِ وَأُوتِينَا مِن كُلِّ شَيْءٍ إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ * وَحُشِرَ لِسُلَيْمَانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ وَالطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ * حَتَّى إِذَا أَتَوْا عَلَى وَادِي النَّمْلِ قَالَتْ نَمْلَةٌ يَا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ " من سورة 27 النمل الآيات من 16 - 18.
سوره نمل آيه 16 : سليمان پادشاهی و پيغمبری را از داود ميراث برد، و گفت : ای مردم به ما سخن پرندگان آموختند و از هر چيزی به ما (بهره ای) بدادند و اين افزونی نيكوئی است از خداوند به ما.
سوره نمل آيه 17 : با هم آوردند و بينگيختند برای سليمان ، سپاه ها و لشكريانش از پريان و آدميان و مرغان ، پس آنان همه فرمان بردار او هستند و از تمرّد خودداری دارند.
سوره نمل آيه 18 : تا هنگاميكه همگی به رودكده مورچگان آمدند، سالار مورچه ها گفت : ای مورچگان ، يه جايگاه های خويش در رويد تا شما را سپاه سليمان نشكنند و خـُرد نكنند! در حاليكه آنان آگاه نيستند.
هر كه در آسمانها و زمين و پرندگان است ستايشگر و تسبيح كنان خداوندند.
و در ميان علوم فيزيك جديد كه (لويس دی برولی) در معادله فيزيك كوانتوم خود آورده : كه تمام اجسام واجسام كوچك مادی با حركت كردن آنها يه حركت تموجی هم همراه دارد.
در قرآن مجيد آمده است :
أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَالطَّيْرُ صَافَّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ " سورة 24 النور الآية 41.
سوره نور آيه 41 : نه بينی و نمی دانی كه هر كس در آسمانها و زمين است خداوند را می ستايد و پرندگان بالهای خود را ميان آسمان و زمين می گسترند و همگی نماز و سپاس خو را می دانند و می گزراند و خداوند به آنچه می كنند دانا است.
درك ستايش نمودن ساير مخلوقات.
همانطور كه در آيه كريمه آمده است:
تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالأَرْضُ وَمَن فِيهِنَّ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَكِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا " سورة 17 الاسراء الآية 44.
سوره اسراء آيه 44 : آسمانها و زمين و هر كه در آنهاست خدا را به پاكی می ستايند، و هيچ چيز نيست در جهان مگر آنكه خدا را به پاكی می ستايد لكن شما آنرا در نمي يابيد ! كه خداوند فراگذارنده دشمنان است به بردباری و پوشنده آشنايان است به آمرزگاری.
ثانيا : مقدمه علمی و بيولوژی در باره صداهای جانوران و زبان سخن گفتن آنها با همديگر
در اينجا چند اسم از اسمهاي صداي جانوران را ذكر مي كنيم واز تمييز دادن صدای آنها استنتاج مي كنيم.كه هر كدام صدای مخصوصي دارند، كه دليل بر آن است همانند انسان برای قضای نيازشان همديگر توجيه ميكنند. به اضافه اينكه پيامبران و اوصياء آنان خصوصيتی در درك معناي كلام اين مخلوقات داشته اند، همانگونه كه براي سليمان پيغمبر و غير از او هم رخ داده است.
در اينجا نام صدای بعضي از جانوران را كه در لغت عرب آمده ذكر ميكنيم.
صدای بوزينه ها را (صياح) مي نامند
صدای گرگ را (عواء) مي نامند
صدای غورباعه را (نقيق) مي نامند
و برای پرندگان نام هايی گذاشته اند ، و پشه ها و پروانه ها فركانس هائی مي فرستند كه با هم ميتوانند مفاهمه كنند. ، خفاش ها با ارسال موج هايی با فركانس بالا بهمديگر مفاهمه ميكنند، زنبور عسل با نوعی حركت ها با همديگر مفاهمه ميكنند، و مورچگان با لمس و استشمام با همديگر مفاهمه مي كنند، و همانطور بعضی از پرندگان ميتوانند تقليد از صدا انسان كنند مانند طوطی.
ثالثا : مقدمه فيزيكی بر صدای اسب ها و ماديان
در حقيقت نوع صدای آنها اعتماد دارد و محدود مي شود به نوع و شدت صدای آنها
واز نام های صدای اسب كه ميدهد (ضبح)، و (شخير)، و (نخير)، و (كرير)، و همچنين (أجش)،و
(صلصال)، و (مجلجل)، و (صهيل)، و (حمحمه)، و (نثير)،و (بقبقه)، و (قبع).
اگر صدا از دهان اسب بيرون آيد به آن مي گويند شخير
واگر از بينی اسب در آيد به آن مي گويند نخير
واگر از سينه اسب بيرون آيد به آن مي گويند كرير و صدای كرير سه نوع است ، أجش، صلصال، و مجلجل.
واز صداهای اسب صهيل (به فارسی شيهه) است كه در اكثر اوقات از خود بروز مي كند مخصوصا وقتی سرحال باشد وبهترين شيهه اسب را (جلجله) مي گويند.كه صاف وتيز از او صادر مي شود.، ووقتي اسب نياز به علوفه داشته باشد و يا صاحب خود را ببيند و با او انس بگيرد از خود صدايی بنام (حمحمه) در مي آورد. ووقتی اسب حالت دويدن به خود ميگيرد صدايی در مي آورد بنام (ضبح).و اين صدا را خداوند متعال درقرآن كريم ذكر كرده است (والعاديات ضبحا ً) كه اين صدا مانند شيهه نمی باشد ، صدای عطسه اسب را نثير مي گويند.
نگاهي به قرآن كريم ولغت
گفتيم يكي از صداهای اسب (ضبح) است كه در قرآن كريم آمده (والعاديات ضبحا ً).
در تفسير علامه طباطبائی آمده است : ضبح صدای اسب در وقت دويدن است.
مقدمه تاريخی
ميمون (از ريشه يُمن) آمده است نام اسب حضرت امام حسين ع بوده ، و اين اسب از نژاد اسبهای حضرت پيغمبر بود نبرد روز عاشورا را ديد وميتوانس احساس كند كه در زمين و حول و حوش معركه چه مي گذرد كه ديگران حس نمر كردند.
اين اسب به امام حسين ع وفا دار ماند حتی از آشاميدن آب خود داری كرد چون فهميد كه امام تنشنه است.، و روايت است كه اين اسب براي حضرت مهدی عج خواهد بود، همانطور شمشير امام حسين عليه السلام به قائم آل محمد ميرسد.، و گفته شده اين اسب با وفا پس از شهادت امام حسين ع چندين نفر با ضربه های پا كشت.....امام حسين ع اسب خود را برای آشاميدن آب بر خود مقدم داشت لكن اسب آب را از دهان خود دور و پراكنده مي كرد.
ذكر شده كه عمر بن سعد دستور مي داد كه امام را از اسب پائين آورند، واسب مرتب پيشانی خود را به خون ابا عبدالله آغشته مي كرد.وبلند بلند شيهه مي زد كأنما مي خواست مظلوميت ابا عبدالله را بر ملا كند.و گفته اند اين اسب مخفی گرديد تا اسبی باشد برای حضرت مهدی عج.
حميد بن مسلم كه شاهد صحنه روز عاشورا بوده مي گويد: اسب امام چنان شيهه مي زد انگار مي خواست مظلوميت پسر دخت رسول خدا را به زبان بی زبانی بگويد
تحليل واظهار نظر
1. اين اسب كه از نژاد اسب هاي پيغمبر ص بود خصوصيت اينكه آشنائی كامل با اين خاندان نبوت داشت و به زندگی با آنان خو گرفته بود.
2. در روز عاشورا اين حيوان تمام ماجراها را احساس مي كرد و حوادث عاشورا را درك مي كرد.
3. ودليل درك آن اينكه خوردن آب را پس زد چون درك كرد امام هم تشنه است.واين رفتار را آنان كه اسب پرورش مي دهند مي دانند.
4. اسب ميمون در جنگ روز عاشورا اشتراك كرد و عده اي را پس از شهادت امام كشت.
5. ميمون با امام همدردی كرد آن وقتی كه پيشانی خود را با خون ابا عبدالله آغشته ميكرد.
چيز اندوه آور و غم انگيز اينكه قومی از اعراب به دين اسلام گرويدند و صله قرابتي و مجاورتی داشتند، اسلام را ردائیو پوششی برای تحقق كينه وبغض و عداوت كه در سينه داشتند رو آوردند، كه در هر فرصتی به دست مي آورند اين كينه رو مي كنند. يك مرتبه با رسول الله ص و يك مرتبه با حضرت علي عليه السلام ويك مرتبه با امام حسن ع و يك مرتبه با اما حسين ع در سر زمين كربلا.
در حاليكه ميمون كه يه اسب است به خود اجازه نداد كه ردای وفا داری را از خود دور كند وبعد از شهادت امام حسين چگونه جنگيد و تعدای را بهلاكت رساند اين سؤال پيش می آيد آيا وجه مقارنه ای بين آل بنی اميه و ميمون اسب امام حسين است؟؟
خداوندا شكوه به تو ميكنيم از امتی كه بكشتن دخت زاده رسول خدا و به اسارت كشيدن مخدرات آل رسول دست زدند (فلعن الله أمة قتلت الحسين واصحاب الحسين، ولعن الله أمة اسرجت وألجمت وتهيأت وتنقبت لقتاله عليه السلام،فلعن الله أمة قتلت الحسين واصحاب الحسين، ولعن الله أمة اسرجت وألجمت وتهيأت وتنقبت لقتاله عليه السلام)،
خداوندا تسريعی در نابوی باطل بفرما، ونصرت برای دين خود بفرما، و تعجيلی در ظهور حضرت مهدی صاحب زمان عج بفرما، خداوندا شفاعت امام حسين ع را عطا بفرما و زيارت او را بر ما محروم مگردان.
نويسنده : محمود ربيعی
ترجمه : كاظـــم
پينويس: از خواننده گرامي عذر مي خواهم اگر در ترجمه خطای نگارش داشتم و خوشحال ميشوم اگر نياز به تصحيح بود مرا آگاه فرمائيد.

