داستان هاي كوتاه طنز discussion
از دیگران
>
دو داستان
date
newest »
newest »
اولیشو واستون چکامه میکنم تا به این وسیله قدردانی کرده باشممردی بنشسته بود بیکار
می خواند ز روزنامه اخبار
تا از در خانه زن در آمد
یکراست و نعره زن بیامد
برداشت یکی ظرف فلزی
یک ضربه به قصد مرگ مغزی
بر فرق سر شوهر بدبخت
بر زد، که تو ای نوکر بدبخت
حالا تو به من هوو میاری
من میکشمت تورا به خواری
آن مرد نگاه کرد و خندید
گفتا ز کجا تو را چنین دید
گفتش که یکی کاغذ و یک اسم
این "جنی" که نیست اسم یک جسم
مردش چو چنین مجال را دید
ا"اول بگریست، پس بخندید"ا
گفتا که جنی اسم زنی نیست
اسبیست برای شرط بندیست
فردای همان شب که زن آمد
با قابلمه بر سر او زد
گفتش تو پدر کشتگی داری
بامن، ز چه رو جنگ میاری
گفتا زدمت تا که بدانی
دیگر نبود وقت جوانی
در مملکتی که اسب هایش
تلفن بزنند در سرایش
با قابلمه خبر توان گفت
تا بلکه شوی به مردگان جفت
آقای رامین ممنون از مطلب زیباتون
.
.
آقا فرهاد بنده رو بر این می دارید که اصلا
یه پست اختصاصی جهت چکامه های شما ایجاد کنم
واقعا کارتون در خور تحسینه
.
.
آقا فرهاد بنده رو بر این می دارید که اصلا
یه پست اختصاصی جهت چکامه های شما ایجاد کنم
واقعا کارتون در خور تحسینه
دومیشم چکامه کردم واست آقا رامینمردی آمد در خیابان بهر گشت
قصد کرد از کوچه ای آنگه گذشت
ناگهان شخصی ندا در داد هی
تو نرو در پیش و در پس ایست پی
مرد استاد و نگاهی کرد زود
در پی سر نامدش آتش به دود
در همین حالش یکی آجر ز بام
اوفتادش بر زمین او برد کام
چون اگر یک گام پیش استاده بود
آجرش بر فرق او افتاده بود
او نفهمید و پی کارش برفت
غافل از آنچه که پیش آید به تفت
در سر کویی دگر بازم ندا
آمد و وی را صدا کردش صدا
ایستاد و پشت سر را دید زد
ای که لعنت بر توهم، ذهن بد
ناگهان یک راهوار آهنی
گویی یا دارد خیابان میکنی
از فرای روی او چون لکه دود
آمد و رفت و چه پنهان گشت زود
مرد در فکر ندا بودش همی
گوش او با آن صدا بودش همی
ناگهان مردک صدا کردش که: هی
تو که باشی، آمدی من را به پی
گفت: من باشم فرشته بر نجات
بر نجات تو، به دار بی ثبات
گفت: خاکت بر سر ای عفریت زشت
بد قیافه، بد ادا، حیوان سرشت
وقت زن استاندنم پس ای دله
در گدامین گور بودی؟در گله؟
هر دو عالی بود ولی اولی را بیشتر خوشم آمد و حدس میزنم این اتفاق در زمانی افتاده که یک:موبایل اختراع نشده بود دو:مردم برای تلافی نقشه نمیکشیدند وآنی هرچه مغز دستور میداد اجرا میکردند سه:مردم در آن زمان و در آن مکان شرط بندی میکردند و به خاطر این کار غلط کارهای غلطتری مثل دروغگویی هم انجام میدادند چهار:قضات خوب و رسانه های خوبی نبودند که بفهمانند اگر شوهرت از ضربه ماهیتابه بلایی سرش بیاید چه بلایی سرت میآوریم پنج:آمار طلاق و غیره کم بوده شش:از عشق و علاقه برخوردهای فیزیکی پیش میآمده هفت:وقتی جیب همسررامیگشتند صادقانه به او میگفتند هشت:حین روزنامه خواندن طرف را میزدند نه حین تو روزنامه چیز نوشتن نه و ده :خسته شدم بابا خب دو تا خارجی بودن دیگه حتما از اولم همه شما میدونستین نتیجه:قبل از ورود به خانه جیب و غیره را چک کنید و بیشتر از گفتمان به عنوان راه حل استفاده کنید نه ماهیتابه و غیره



يه روزي يه مرده نشسته بود و داشت روزنامه اش رو
مي خوند كه زنش يهو ماهي تابه رو مي كوبه سرش.
مرده ميگه: برا چي اين كارو كردي؟
زنش جواب ميده به خاطر اين زدمت كه تو جيب شلوارت
يه تيكه كاغذ پيدا كردم كه توش اسم جنى (يه دختر)
نوشته شده بود ...
مرده ميگه وقتي هفته پيش براي تماشاي مسابقه اسب دواني
رفته بودم اسبي كه روش شرط بندي كردم اسمش جني بود.
زنش معذرت خواهي می کنه و میره به کاراي خونه برسه.
سه روز بعدش مرد داشت تلويزين تماشا مي كرد كه
زنش اين بار با يه قابلمه ي بزرگتر كوبيد رو سر
مرده که تقريبا بيهوش شد.
وقتي به خودش اومد پرسيد اين بار برا چي منو زدي
زنش جواب داد آخه اسبت زنگ زده بود
--------------------------------------------------------------------------------
فرشته نگهبان !
مردی داشت در خيابان حركت مي كرد كه ناگهان صدايي از پشت گفت: اگر يك قدم ديگه جلو بروي كشته مي شوي.
مرد ايستاد و در همان لحظه آجري از بالا افتاد جلوي پایش.
مرد نفس راحتي كشيد و با تعجب دوروبرش را نگاه كرد اما كسي را نديد.
بهر حال نجات پيدا كرده بود.
به راهش ادامه داد.
به محض اينكه مي خواست از خيابان رد بشود باز همان صدا گفت : بايست
مرد ايستاد و در همان لحظه ماشيني با سرعتی عجيب از کنارش رد شد.
بازهم نجات پيدا كرده بود.
مرد پرسيد تو كي هستي و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم .
مرد فكري كرد و گفت :
- اون موقعي كه من داشتم ازدواج مي كردم کدام گوری بودي