Forough Farrokhzad / فروغ فرخزاد discussion
فروغ و عشق بازی
date
newest »
newest »
عادله عزیزاز نظر دوستداران جمهوری اسلامی
ی تار موی زن
انسان را به فکر گناه می اندازد
پس حتما هیچ وقت اجازه چاپ نداشته
من این شعرو به صورت دستنویس، ساله 80، از یکی از عاشقان فروغ گرفتم
مدعی بود که شعر ماله فروغ
البته با احساسی که از شعرهای فروغ به آدم دست میده
میشه پذیرفت که شعر ماله خوده شیطونش باشه
میدونی فروغ مثل اشعارش زیاد تو زندگی فراز و فرود داشته
شاید این شعرو برای زمان و مکانه خاصی گفته باشه
که بعدا همراهانش نپسندیدن که چاپ بشه
بهرحال به نظر من
در این شعر
عطشش، نگاهش و احساسش به عشقبازی با محبوب
خیلی احساس زیبایی به آدم میده
فوق العادست
با من رجوع کن
من ناتوانم از گفتن
زیرا که دوستت دارم
زیرا که دوستت دارم حرفی است
که از جهان بیهودگیها
و کهنه های مکرر می آید
کسی مرا به آفتابمعرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی ست
فروغ فرخزاد
هر چه دادم به او حلالش بادغیر از آن دل که مفت بخشیدم
دل من کودکی سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که میگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد
کاش چون پاییز بودمکاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.
برگهای آرزوهایم ، یکایک زرد می شد،
آفتاب دیدگانم سرد می شد،
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.
وه … چه زیبا بود، اگر پاییز بودم،
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم،
شاعری در چشم من میخواند …
شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد،
در شرار آتش دردی نهانی.
نغمه ی من …
همچو آواری نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته.
پیش رویم :
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر :
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام :
منزلگه اندوه و درد و بد گمانی.
کاش چون پاییز بودم
منبع : سایت فارسی نو







قد می کشند همچو گیاهان
دیوارهای هایل، دیوارهای مرز
تا پاسدار مزرعه عشق من شوند
اکنون دوباره همهمه های پلید شهر
چون گله مشوش ماهیها
از ظلمت کرانه من کوچ می کنند
اکنون دوباره پنجره ها، خود را
در لذت تماس عطرهای پراکنده باز می یابند
اکنون درختها همه در باغ خفته، پوست می اندازند
و خاک با هزاران منفذ
ذرات گیج ماه را به درون می کشند
اکنون
نزدیکتر بیا
و گوش کن
به ضربه های مضطرب عشق
که پخش می شود
چون تام تام طبل سیاهان
در هوهوی قبیله اندامهای من
من حس می کنم
من میدانم
که لحظه نماز کدامین لحظه است
اکنون ستارها همه با هم
همنوا میشوند
من در پناه شب
از انتهای هرچه نسیم است، می وزم
من در پناه شب دیوانه وار فرو می ریزم
با گیسوان سنگینم، در دستهای تو
و هدیه می کنم به تو گلهای استوایی این گرمسیر
سبز جوان را
با من بیا
با من به آن ستاره ها بیا
به آن ستاره ای که هزاران هزار سال
از انجماد خاک، و مقیاسهای پوچ زمین دور است
و هیچکس در آنجا
از روشنی نمی ترسد
من در جزیرهای شناور به روی آب نفس می کشم
من
در جستجوی قطعه ای از آسمانم پهناور هستم
که از تراکم اندیشه های پست تهی می باشد
با من رجوع کن
با من رجوع کن
به ابتدای جسم
به مرکز معطر یک نطفه
به لحظه ای که از تو آفریده شدم
با من رجوع کن
من ناتمام مانده ام از تو
اکنون کبوتران
در قله های پستانهایم
پرواز می کنند
اکنون میان پیله لبهایم
پروانه های بوسه در اندیشه گریز فرو رفته اند
اکنون محراب جسم من
آماده عبادت عشق است
با من رجوع کن
من ناتوانم از گفتن
زیرا که دوستت دارم
زیرا که دوستت دارم حرفی است
که از جهان بیهودگیها
و کهنه های مکرر می آید
با من رجوع کن
من ناتوانم از گفتن
بگذار در پناه شب، از ماه بار بردارم
بگذار پر شوم
از قطره های کوچک باران
از قلبهای رشد نکرده
از حجم کودکان به دنیا نیامده
بگذار پر شوم
شاید که عشق من
گهواره تولد عیساس دیگری باشد
فروغ فرخزاد