حقوق بشر _ Human Rights discussion
موضوع انشا ، اعدام خوب است يا بد؟
date
newest »
newest »
نوشته ي جالبيه
اعدام رو بايد از اين نظر هم حتما بررسي كرد نه اينكه صرفا ردش كنيم
ولي در كل من نميتونم در اين باره قضاوت كنم
:)
اعدام رو بايد از اين نظر هم حتما بررسي كرد نه اينكه صرفا ردش كنيم
ولي در كل من نميتونم در اين باره قضاوت كنم
:)
داستان عميقی است که چندین نکته و موضوع اجتماعی را بيان میکند. اما اگر پايهی بحث روی اين سؤال است، باید این موضوع را از نقاط علمی آن بررسی کرد. ادبيات تأثير گذار است و نشان دهندهی دردها و آلام و يا اتقاقات و احساسات و اين گونه چيزها. اما این سؤال که «اعدام خوب است يا نه» بايد از نظر من در سطح ديگری مورد بررسی قرار گيرد.از دوستان عزيز سپاسگزارم.
فرشته
به اين مناسبت داستانی را که بر اثر خبر منتشر شده نوشته بودم، تقديمتان میکنم.رسانهها گزارش دادند: «سه کودک در مرکز بهزيستی زنجان داغ شدند»
مُهرِ آقا معلم
داستان از: فرشته تيفوری حجازی
صدای گريهی التماس آميز کودک به جيغ بلند و وحشتناکی تبديل شد. دود نازکی از دستش برخاست و بوی گوشت سوخته يک لايه از فضای اطاق را پرکرد و در دماغ معلم پيچيد. از دست کودک چند قطره آب از تاولها بر زمين چکيد و فرياد دلخراشش، آژير ممتدی شد، کرکننده.
معلم همان طور ايستاده بود و سرِ به پارچه پيچيدهی انبرِ داغ شده را در دست میفشرد و به سوختگی گوشت دست بچه زل زده بود. مثل اين که باور نداشت، چه کرده است. پوست نازک کودک به آهن داغ شده چسبيده و از آن دود خفيفی برمیخاست. گوشت ورم کرده از لای تاولهای کنار سوختگی بيرون جسته بود. معلم هنوز مبهوت زخم را نگاه میکرد. زخم، بزرگ و دردناک، به دهنهی سرخ يک چاه آتشين میمانست. نه، اين زخم، دهان يک اژدها بود که به آهستگی شکل میگرفت و باز میشد و بازتر که او را در خود ببلعد و يا اين اژدهای درون او بود که دست کودک را نيش زده بود....
******
دقايقی چند معلم به خود آمد. فرياد کودک همچنان ادامه داشت.
.... معلم، بايد معلم باشد.... و حق هميشه با معلم است، حق با بزرگسال است... شاگرد بايد تنبيه شود... شاگرد مستحق تنبيه است... و...
با اين افکار معلم بر احساس خود چيره آمد. خطوط صورتش تغيير کرد و همان مرد بدخوي هميشگی را مجسم ساخت.
کودک از درد سوزش به خود میپيچيد و جيغ چند صدايیاش در راهرو و در تمام ساختمان، فضا را شکافته بود.
معلم فرياد زد: حالا برو، مواظب باش که بار ديگر تنبيه نشوی!
******
پسربچه فرياد زنان به طرف منزل را دويد. مادر با ديدن زخم دست کودک به گريه افتاد. چند بار به سينهاش کوبيد و پسر را فوراً برداشت و به داروخانهی سرخيابان برد.
*****
چشمانی درشت سايههايی را میبينند که در حرکتند. هيچ سؤالی مطرح نيست، بیتفاوت است که چه میکنند، کجا میروند، چرا میروند و چرا بازمیگردند. همه چيز سرد است و سياه. تنها يک چيز باقی مانده است: هراس، ترس، وحشت... بايد خود را محفوظ داشت. بايد از آن سايههای غولآسا ترسيد. هرگز نبايد به آنها نزديک شد. چيزی هست... چيزی دارند که میگَزَد... که خون به راه میاندازد... که میکُشد... نمیدانم چه میگويند... نمیخواهم بدانم... بايد از آنها بگريزم...
*****
هراس و ناباوری بار سنگين نگاه کودکی است که از آن چشمان سياه و درشت بيرون ريخته، بر صورت ديگران مینشيند. او زير ميز میخزد، پشت پرده يا در گوشههای تاريک ديوارها مخفی میشود. دنيای او خاموش است. همه چيز بيگانه و ترسناک... بزرگسالان سايههای غولپيکری هستند... چيزی به چيزی متصل نيست... چيزی برای چيز ديگر نيست... صداها خوب نيستند، صداها عصبانیاند، صداها دعوا میکنند... صدای بچههای ديگر از جايی دور میرسد، از جايی ناآشنا میآيد... بين او و ديگر بچهها شکافی عميق ايجاد شده... کارهايشان را نمیفهمد... کتابها حرف نمیزنند و مداد در دستش جای نمیگيرد... کيف مدرسهاش گم شده... تماس لباس روی پوست تنش احساسی ناخوشآيند میدهد.... ماهیهای حوض همه زير عمق آبهای تيره رفتهاند... دوچرخهی کوچکش برزمين افتاده و چرخ جلوی آن، کج آسمان را نگاه میکند... ماشينها، در کارتون روی هم افتاده ... توپ، له شده و در گوشهای دهان کجی میکند..
مادرش با او حرف میزند. نمیفهمد. کلمات در فضای سرش میچرخند. و به اشکال عجيبی درمیآيند. اشکالی ترسناک. چيزهايی نامفهوم او را دنبال میکنند و آدمها میخواهند او را بزنند. آتش بزنند.
مادرش آنجا نبود. از دهان يک دستگاه عجيبی، آتشی آبی رنگ با شدت بيرون میزد. آقا معلم کنار آن ايستاده بود. میخواست او را بسوزاند. مادرش نبود. بوی نامطبوعی اطاق را پرکرده بود. هوای سنگين روی سرش فشار میآورد. گريه میکرد و قلب کوچکش به شدت میتپيد. التماس میکرد. اميد داشت که آقا معلم او را ببخشد. میخواست فرار کند، بدود. آقا معلم عبوس و عصبانی ايستاده بود و با يک دستش شانهی او را محکم گرفته بود. در دست ديگرش سر انبری را که با پارچه پيچيده شده بود، میفشرد. سر ديگر انبر را در آتش نگاه داشته بود. میخواست او را بسوزاند. میترسيد، مادرش را صدا میکرد، ولی مادرش آنجا نبود. مادرش کجا بود؟ میترسيد... میترسد.... میترسد.
*****
ديگر به مدرسه نرفتم. سوختگی پشت دستم خوب شده است... جای آن، شکل يک مُهر بزرگ و گرد را پيدا کرده. اين مهر آقا معلم است که روی دست من برای هميشه نشسته. در آن، صورت آقا معلم عبوس را میبينم. مدرسه را دوست ندارم، هنوز هم دوست ندارم. نمیدانم چرا بچهها شادند... نمیدانم چرا بازی میکنند. آنها نمیدانند که هيچ چيز به چيز ديگری مربوط نيست.... هر چيز تنها برای خودش است... همه کس تنهاست... يک نفر است... موقع سوختن... موقع درد کشيدن... موقع ترسيدن... هيچ کس ترس من را نديد...
*****
چندی بعد در رسانهای نوشته شد: «معلمی در زنجان کودکی را داغ کرد. همکاران آموزش و پرورش، مسئولان سوادآموزی و بهزيستیِ نسل آينده، نشان خود را نه فقط در انديشه و روان کودکان، بلکه بر تن آنان نيز برجای میگذارند! معلمين مملکت، کودکان ما را با بهترين اسلوب پرورشی برای دنيايی بهتر آماده میکنند!
آن طفل ديگر به مدرسه نرفت. اگرچه زخم دستش التيام يافت، اما جای سوختگی برای هميشه بر پوست دست کودک باقی ماند، مُهر جاودانی و نشانهی تربيت معلم. اما اين مهر را آقای معلم تنها بر پوست لطيف آن پسر بچه برجای نگذاشت، بلکه به صفحات تاريخ وارد آورد. و فرياد دلخراش آن کودک در آن لحظات، تنها در آن ساختمان شنيده نشد، آن فرياد صفيری شد که دور کرهی زمين چرخيد و در گوشها فرو رفت و قلبها را مجروح ساخت.»
فرشته ي عزيز از اين كه چنين مسائلي دغدغه ي شماست خيلي خوشحالم اميدوارم بتونم دوستاني پيدا كنم تا اين گروه رو رونق بيشتري بديم تاپيك هاي جديد و قوي رو زود به زود بذاريم و اين دغدغه هاي ارزشمند رو توي ديگران هم ايجاد كنيمميتونم روي كمكت حساب كنم؟



نمي ىونم نويسنده ي اين انشاي زيبا كدوم يكي از كودكان باك فعال حقوق بشره اما فك كردم براي شوع كارم تو اين كروه ازش استفاده كنم اميدوارم دوستان اين كروه منو ببديرن و بتونيم رونق بيشتري به اين تيب كروه ها بديم
---------------------------------------------------
موضوع انشا ، اعدام خوب است يا بد؟
خانم معلم گفته است که نظر خودتان را در باره اعدام کردن بنویسید. ولی اگر بابام دوباره بفهمد که من توی کار بزرگترها دخالت کرده ام، تمام بدنم را با شلاق سیاه می کند. دفعه پیش من فقط به بابام گفتم، به نظر من یک ذره لای این پنجره را باز بگذاریم، دودها بیرون بروند. اما او در مقابل تمام دوستانش که با هم دور یک منقل نشسته بودند و سیگار می کشیدند، بلند شد و با کمربند به من فهماند فضولی در کار بزرگترها موقوف است. ولی با خودم تصمیم گرفته ام که اگر در این باره چیزی پرسید، به او بگویم خانوم معلم گفته است که این انشا را بنویسید. او وقتی از درس خواندن حرف می زنم، ساکت می شود و دیگر چیزی نمی گوید. هر چه فکر می کنم چیزی در مورد موضوع انشا به نظرم نمی اید.خدا کند شما هم عصبانی نشوید و ما را از کلاس بیرون نیندازدید. وگرنه خانم ناظم دست های ما را با خط کش کباب می کند. خانم معلم، به خدا نمی دانم که اعدام خوب است يا بد ؟ ولی یادتان هست آن روز زهرا با شیطنت در مورد کبودی چشمتان پرسید، شما او را کتک زدید و بعد پشیمان شدید و زهرا را بغل و شروع به گریه کردید. و مدام زیر لب شوهرتان را نفرین می کردید و می گفتید که انشالله سرش بالای دار برود . بچه ها همه گریه کردند و من توی دلم گفتم خدا کند شوهر شما سرش بالای دار برود. گوشه چشم شما درست مثل چشمهای مامان شده بود ، وقتی که بابا با لگدو مشت به جان او می افتاد. مامان هم مانند شما داد می زد که الهی خودم موقع ، اعدام طناب دار را به گردنت بیاندازم. بالاخره تمام این کثافت کاری هایت را گزارش می کنم. من، شما و مامان هر دو را خیلی دوست دارم. راستی اعدام چقدر خوب است. اگر بابا و شوهر شما را اعدام کنند، هردو راحت می شوید. فقط کاشکی مامان بعد از اینکه بابا را اعدام کردند اجازه بدهد که من به مدرسه بروم چون بعضی از روزها که با هم به دیدن عموهایم می رویم. مامان می گوید اگر از ترس این بابای نانجیبت نبود من یک دقیقه نمی گذاشتم بری مدرسه و می آوردمت خانه که همیشه با هم باشیم و این طرف و آن طرف برویم. خانم معلم می دانید عموهای من خیلی مهربان هستند. همیشه تلویزیون را برای من روشن می کنند و نوشابه هم به من می دهند، و موقع خداحافظی به مامان هم پول می دهند. مامان می گوید اگر این عموها نبودند، با اون پدر معتاد و قاچاقچی که تو داری، باید با پای برهنه توی خیابان ها می آمدیم. ولی خانم معلم، من شما را دوست دارم و می خواهم به مدرسه بیایم.نه نه اعدامخوب نیست. عیب ندارد با پای برهنه به مدرسه می آیم. من مدرسه را خیلی دوست دارم. عیب ندارد من پول تو جیبی نمی خواهم. توی زنگ تفریح هم لواشک و تمبر هندی نمی خورم و مثل سارا بستنی لیس نمی زنم. ما بچه های کوچک باید برای پدرمان چایی و قند ببریم و در کار شان دخالت نکنیم و به حرفهاشان گوش بدهیم وگرنه مثل شهلا دختر عموی حسام دوست داداش علی می شوییم که به حرف پدر و مادرش گوش نکرد. او قرار بود با پسر عمویش عروسی کند، این را حتی پشت قران نوشته بودند. ولی او از پسر عمویش می ترسید. شهلا خیلی بزرگ بود چهارده سال داشت. آخر هم توی اهواز برادرهایش سرش را بریدند. داداش علی می گفت حالا فراری هستند چون ممکن است اعدامشان بکنند. به داداش علی می گویم:راستی داداش علی تو مرا را خیلی دوست داری مگر نه؟ و من هم او را خیلی دوست دارم. اون شب که سر و صدایی از توی رختخواب داداش علی می آمد، بابا لحاف را از روی او پس کشید و فریاد زد مادر قح... چه کار می کنی؟ به جای اینکه بری کار کنی همین طور بدنت را ضعیف می کنی. و با شلاق به جان داداش علی افتاد. من به بابا خیلی التماس کردم که او را نزند. خیلی هم گریه کردم. از اون شب هر شب تا صبح از ترس خوابم نمی برد و هر بار که داداش علی خواب میبیند. بلند بلند سرفه می کنم که کسی نفهمد او در حال خواب دیدن است. راستی مامان می گفت: اگر کسی در باره عموها چیزی بفهمد مامان را توی زمین چال می کنند و او را با سنگ اعدام می کنند. نه خانم معلم اعدام خیلی خیلی بد است. ولی پس شوهر شما و بابای من چه؟ مامان و شما؟ داداش علی تا کی ناراحت بخوابد. تا کی من سرفه کنم؟ نه خانوم معلم اعدام خیلی خیلی خوبه. دوباره یاد بابام افتادم که با صدای بلند به مامان می گفت: حرامزاده یادت رفته که چطوری اون پدر جا... تو را به اون پیرمرد هاف هافوی هفتاد ساله فروخت و تو برای اینکه از دستش راحت شوی، چاقو کردی توی شکمش. خوب ج... خانوم اگر من نبودم که تا حالا صد بار دارت زده بودند. داداش علی همیشه یواشکی میگه اگر یک کم دیگه بزرگ بشه با دست خودش بابا را خفه می کند و همه ما را نجات می دهد. و من گریه می کنم. داداش اعدامت می کنند و من تنها میشوم. چند بار خواستم از ربابه سوال کنم که آیا پدر او اعدام شده است؟ آخر هر وقت که به خانه می رود یک ساندویچ و پپسی کولا می خورد. شاید هم او عموهای پولدارتری داشته باشد و يا دْْْاداشش بزرگتر از داداش علی باشد. این بود انشای من. در آخر این انشا یک سوال داشتیم. امروز زن همسایه ما توی کوچه داد میزد که شوهرش به او تجاوز می کند. خانم معلم تجاوز یعنی چه؟ آیا شوهر همسایه ما را اعدام می کنند؟