حقوق بشر _ Human Rights discussion

52 views
موضوع انشا ، اعدام خوب است يا بد؟

Comments Showing 1-8 of 8 (8 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by mohamad (new)

mohamad | 3 comments سلام به كروه حقوق بشر
نمي ىونم نويسنده ي اين انشاي زيبا كدوم يكي از كودكان باك فعال حقوق بشره اما فك كردم براي شوع كارم تو اين كروه ازش استفاده كنم اميدوارم دوستان اين كروه منو ببديرن و بتونيم رونق بيشتري به اين تيب كروه ها بديم
---------------------------------------------------
موضوع انشا ، اعدام خوب است يا بد؟

خانم معلم گفته است که نظر خودتان را در باره اعدام کردن بنویسید. ولی اگر بابام دوباره بفهمد که من توی کار بزرگترها دخالت کرده ام، تمام بدنم را با شلاق سیاه می کند. دفعه پیش من فقط به بابام گفتم، به نظر من یک ذره لای این پنجره را باز بگذاریم، دودها بیرون بروند. اما او در مقابل تمام دوستانش که با هم دور یک منقل نشسته بودند و سیگار می کشیدند، بلند شد و با کمربند به من فهماند فضولی در کار بزرگترها موقوف است. ولی با خودم تصمیم گرفته ام که اگر در این باره چیزی پرسید، به او بگویم خانوم معلم گفته است که این انشا را بنویسید. او وقتی از درس خواندن حرف می زنم، ساکت می شود و دیگر چیزی نمی گوید. هر چه فکر می کنم چیزی در مورد موضوع انشا به نظرم نمی اید.خدا کند شما هم عصبانی نشوید و ما را از کلاس بیرون نیندازدید. وگرنه خانم ناظم دست های ما را با خط کش کباب می کند. خانم معلم، به خدا نمی دانم که اعدام خوب است يا بد ؟ ولی یادتان هست آن روز زهرا با شیطنت در مورد کبودی چشمتان پرسید، شما او را کتک زدید و بعد پشیمان شدید و زهرا را بغل و شروع به گریه کردید. و مدام زیر لب شوهرتان را نفرین می کردید و می گفتید که انشالله سرش بالای دار برود . بچه ها همه گریه کردند و من توی دلم گفتم خدا کند شوهر شما سرش بالای دار برود. گوشه چشم شما درست مثل چشمهای مامان شده بود ، وقتی که بابا با لگدو مشت به جان او می افتاد. مامان هم مانند شما داد می زد که الهی خودم موقع ، اعدام طناب دار را به گردنت بیاندازم. بالاخره تمام این کثافت کاری هایت را گزارش می کنم. من، شما و مامان هر دو را خیلی دوست دارم. راستی اعدام چقدر خوب است. اگر بابا و شوهر شما را اعدام کنند، هردو راحت می شوید. فقط کاشکی مامان بعد از اینکه بابا را اعدام کردند اجازه بدهد که من به مدرسه بروم چون بعضی از روزها که با هم به دیدن عموهایم می رویم. مامان می گوید اگر از ترس این بابای نانجیبت نبود من یک دقیقه نمی گذاشتم بری مدرسه و می آوردمت خانه که همیشه با هم باشیم و این طرف و آن طرف برویم. خانم معلم می دانید عموهای من خیلی مهربان هستند. همیشه تلویزیون را برای من روشن می کنند و نوشابه هم به من می دهند، و موقع خداحافظی به مامان هم پول می دهند. مامان می گوید اگر این عموها نبودند، با اون پدر معتاد و قاچاقچی که تو داری، باید با پای برهنه توی خیابان ها می آمدیم. ولی خانم معلم، من شما را دوست دارم و می خواهم به مدرسه بیایم.نه نه اعدامخوب نیست. عیب ندارد با پای برهنه به مدرسه می آیم. من مدرسه را خیلی دوست دارم. عیب ندارد من پول تو جیبی نمی خواهم. توی زنگ تفریح هم لواشک و تمبر هندی نمی خورم و مثل سارا بستنی لیس نمی زنم. ما بچه های کوچک باید برای پدرمان چایی و قند ببریم و در کار شان دخالت نکنیم و به حرفهاشان گوش بدهیم وگرنه مثل شهلا دختر عموی حسام دوست داداش علی می شوییم که به حرف پدر و مادرش گوش نکرد. او قرار بود با پسر عمویش عروسی کند، این را حتی پشت قران نوشته بودند. ولی او از پسر عمویش می ترسید. شهلا خیلی بزرگ بود چهارده سال داشت. آخر هم توی اهواز برادرهایش سرش را بریدند. داداش علی می گفت حالا فراری هستند چون ممکن است اعدامشان بکنند. به داداش علی می گویم:راستی داداش علی تو مرا را خیلی دوست داری مگر نه؟ و من هم او را خیلی دوست دارم. اون شب که سر و صدایی از توی رختخواب داداش علی می آمد، بابا لحاف را از روی او پس کشید و فریاد زد مادر قح... چه کار می کنی؟ به جای اینکه بری کار کنی همین طور بدنت را ضعیف می کنی. و با شلاق به جان داداش علی افتاد. من به بابا خیلی التماس کردم که او را نزند. خیلی هم گریه کردم. از اون شب هر شب تا صبح از ترس خوابم نمی برد و هر بار که داداش علی خواب میبیند. بلند بلند سرفه می کنم که کسی نفهمد او در حال خواب دیدن است. راستی مامان می گفت: اگر کسی در باره عموها چیزی بفهمد مامان را توی زمین چال می کنند و او را با سنگ اعدام می کنند. نه خانم معلم اعدام خیلی خیلی بد است. ولی پس شوهر شما و بابای من چه؟ مامان و شما؟ داداش علی تا کی ناراحت بخوابد. تا کی من سرفه کنم؟ نه خانوم معلم اعدام خیلی خیلی خوبه. دوباره یاد بابام افتادم که با صدای بلند به مامان می گفت: حرامزاده یادت رفته که چطوری اون پدر جا... تو را به اون پیرمرد هاف هافوی هفتاد ساله فروخت و تو برای اینکه از دستش راحت شوی، چاقو کردی توی شکمش. خوب ج... خانوم اگر من نبودم که تا حالا صد بار دارت زده بودند. داداش علی همیشه یواشکی میگه اگر یک کم دیگه بزرگ بشه با دست خودش بابا را خفه می کند و همه ما را نجات می دهد. و من گریه می کنم. داداش اعدامت می کنند و من تنها میشوم. چند بار خواستم از ربابه سوال کنم که آیا پدر او اعدام شده است؟ آخر هر وقت که به خانه می رود یک ساندویچ و پپسی کولا می خورد. شاید هم او عموهای پولدارتری داشته باشد و يا دْْْاداشش بزرگتر از داداش علی باشد. این بود انشای من. در آخر این انشا یک سوال داشتیم. امروز زن همسایه ما توی کوچه داد میزد که شوهرش به او تجاوز می کند. خانم معلم تجاوز یعنی چه؟ آیا شوهر همسایه ما را اعدام می کنند؟



message 2: by Nasrin (new)

Nasrin | 1 comments نوشتهٔ تامل برانگیزی بود مرسی‌



message 3: by [deleted user] (new)

نوشته ي جالبيه
اعدام رو بايد از اين نظر هم حتما بررسي كرد نه اينكه صرفا ردش كنيم
ولي در كل من نميتونم در اين باره قضاوت كنم
:)


message 4: by Fereshte (new)

Fereshte | 6 comments داستان عميقی است که چندین نکته‌ و موضوع اجتماعی را بيان می‌کند. اما اگر پايه‌ی بحث روی اين سؤال است، باید این موضوع را از نقاط علمی آن بررسی کرد. ادبيات تأثير گذار است و نشان دهنده‌ی دردها و آلام و يا اتقاقات و احساسات و اين گونه چيزها. اما این سؤال که «اعدام خوب است يا نه» بايد از نظر من در سطح ديگری مورد بررسی قرار گيرد.
از دوستان عزيز سپاسگزارم.
فرشته


message 5: by Fereshte (new)

Fereshte | 6 comments به اين مناسبت داستانی را که بر اثر خبر منتشر شده نوشته‌ بودم، تقديمتان می‌کنم.

رسانه‏ها گزارش دادند: «سه کودک در مرکز بهزيستی زنجان داغ شدند»

مُهرِ آقا معلم
داستان از: فرشته تيفوری حجازی

صدای گريه‏ی التماس آميز کودک به جيغ بلند و وحشتناکی تبديل شد. دود نازکی از دستش برخاست و بوی گوشت سوخته يک لايه از فضای اطاق را پرکرد و در دماغ معلم پيچيد. از دست کودک چند قطره آب از تاول‏ها بر زمين ‏چکيد و فرياد دلخراشش، آژير ممتدی شد، کرکننده.
معلم همان طور ايستاده بود و سرِ به پارچه پيچيده‏ی انبرِ داغ شده را در دست می‏فشرد و به سوختگی گوشت دست بچه زل زده بود. مثل اين که باور نداشت، چه کرده است. پوست نازک کودک به آهن داغ شده چسبيده و از آن دود خفيفی برمی‏خاست. گوشت ورم کرده از لای تاول‏های کنار سوختگی بيرون جسته بود. معلم هنوز مبهوت زخم را نگاه می‏کرد. زخم، بزرگ و دردناک، به دهنه‏ی سرخ يک چاه آتشين می‏مانست. نه، اين زخم، دهان يک اژدها بود که به آهستگی شکل می‏گرفت و باز می‏شد و بازتر که او را در خود ببلعد و يا اين اژدهای درون او بود که دست کودک را نيش زده بود....
******
دقايقی چند معلم به خود آمد. فرياد کودک همچنان ادامه داشت.
.... معلم، بايد معلم باشد.... و حق هميشه با معلم است، حق با بزرگسال است... شاگرد بايد تنبيه شود... شاگرد مستحق تنبيه است... و...
با اين افکار معلم بر احساس خود چيره آمد. خطوط صورتش تغيير کرد و همان مرد بدخوي هميشگی را مجسم ساخت.
کودک از درد سوزش به خود می‏پيچيد و جيغ چند صدايی‏اش در راهرو و در تمام ساختمان، فضا را شکافته بود.
معلم فرياد زد: حالا برو، مواظب باش که بار ديگر تنبيه نشوی!
******
پسربچه فرياد زنان به طرف منزل را دويد. مادر با ديدن زخم دست کودک به گريه افتاد. چند بار به سينه‏اش کوبيد و پسر را فوراً برداشت و به داروخانه‏ی سرخيابان برد.
*****
چشمانی درشت سايه‏هايی را می‏بينند که در حرکتند. هيچ سؤالی مطرح نيست، بی‏تفاوت است که چه می‏کنند، کجا می‏روند، چرا می‏روند و چرا بازمی‏گردند. همه چيز سرد است و سياه. تنها يک چيز باقی مانده است: هراس، ترس، وحشت... بايد خود را محفوظ داشت. بايد از آن سايه‏های غول‏آسا ترسيد. هرگز نبايد به آنها نزديک شد. چيزی هست... چيزی دارند که می‏گَزَد... که خون به راه می‏اندازد... که می‏کُشد... نمی‏دانم چه می‏گويند... نمی‏خواهم بدانم... بايد از آنها بگريزم...
*****
هراس و ناباوری بار سنگين نگاه کودکی است که از آن چشمان سياه و درشت بيرون ريخته، بر صورت‏ ديگران می‏نشيند. او زير ميز می‏خزد، پشت پرده يا در گوشه‏های تاريک ديوارها مخفی می‏شود. دنيای او خاموش است. همه چيز بيگانه و ترسناک... بزرگسالان سايه‏های غول‏پيکری هستند... چيزی به چيزی متصل نيست... چيزی برای چيز ديگر نيست... صداها خوب نيستند، صداها عصبانی‏اند، صداها دعوا می‏کنند... صدای بچه‏های ديگر از جايی دور می‏رسد، از جايی ناآشنا می‏آيد... بين او و ديگر بچه‏ها شکافی عميق ايجاد شده... کارهايشان را نمی‏فهمد... کتاب‏ها حرف نمی‏زنند و مداد در دستش جای نمی‏گيرد... کيف مدرسه‏اش گم شده... تماس لباس روی پوست تنش احساسی ناخوش‏آيند می‏دهد.... ماهی‏های حوض همه زير عمق آب‏های تيره رفته‏اند... دوچرخه‏ی کوچکش برزمين افتاده و چرخ جلوی آن، کج آسمان را نگاه می‏کند... ماشين‏ها، در کارتون روی هم افتاده ... توپ، له شده و در گوشه‏ای دهان کجی می‏کند..
مادرش با او حرف می‏زند. نمی‏فهمد. کلمات در فضای سرش می‏چرخند. و به اشکال عجيبی درمی‏آيند. اشکالی ترسناک. چيزهايی نامفهوم او را دنبال می‏کنند و آدم‏ها می‏خواهند او را بزنند. آتش بزنند.
مادرش آنجا نبود. از دهان يک دستگاه عجيبی، آتشی آبی رنگ با شدت بيرون می‏زد. آقا معلم کنار آن ايستاده بود. می‏خواست او را بسوزاند. مادرش نبود. بوی نامطبوعی اطاق را پرکرده بود. هوای سنگين روی سرش فشار می‏آورد. گريه می‏کرد و قلب کوچکش به شدت می‏تپيد. التماس می‏کرد. اميد داشت که آقا معلم او را ببخشد. می‏خواست فرار کند، بدود. آقا معلم عبوس و عصبانی ايستاده بود و با يک دستش شانه‏‏ی او را محکم گرفته بود. در دست ديگرش سر انبری را که با پارچه پيچيده شده بود، می‏فشرد. سر ديگر انبر را در آتش نگاه داشته بود. می‏خواست او را بسوزاند. می‏ترسيد، مادرش را صدا می‏کرد، ولی مادرش آنجا نبود. مادرش کجا بود؟ می‏ترسيد... می‏ترسد.... می‏ترسد.
*****

ديگر به مدرسه نرفتم. سوختگی پشت دستم خوب شده است... جای آن، شکل يک مُهر بزرگ و گرد را پيدا کرده. اين مهر آقا معلم است که روی دست من برای هميشه نشسته. در آن، صورت آقا معلم عبوس را می‏بينم. مدرسه را دوست ندارم، هنوز هم دوست ندارم. نمی‏دانم چرا بچه‏ها شادند... نمی‏دانم چرا بازی می‏کنند. آنها نمی‏دانند که هيچ چيز به چيز ديگری مربوط نيست.... هر چيز تنها برای خودش است... همه کس تنهاست... يک نفر است... موقع سوختن... موقع درد کشيدن... موقع ترسيدن... هيچ کس ترس من را نديد...
*****
چندی بعد در رسانه‏ای نوشته شد: «معلمی در زنجان کودکی را داغ کرد. همکاران آموزش و پرورش، مسئولان سوادآموزی و بهزيستیِ نسل آينده، نشان خود را نه فقط در انديشه و روان کودکان، بلکه بر تن آنان نيز برجای می‏گذارند! معلمين مملکت، کودکان ما را با بهترين اسلوب پرورشی برای دنيايی بهتر آماده می‏کنند!
آن طفل ديگر به مدرسه نرفت. اگرچه زخم دستش التيام يافت، اما جای سوختگی برای هميشه بر پوست دست کودک باقی ماند، مُهر جاودانی و نشانه‏ی تربيت معلم. اما اين مهر را آقای معلم تنها بر پوست لطيف آن پسر بچه برجای نگذاشت، بلکه به صفحات تاريخ وارد آورد. و فرياد دلخراش آن کودک در آن لحظات، تنها در آن ساختمان شنيده نشد، آن فرياد صفيری شد که دور کره‏ی زمين چرخيد و در گوش‏ها فرو رفت و قلب‏ها را مجروح ساخت.»



message 6: by mohamad (new)

mohamad | 3 comments فرشته ي عزيز از اين كه چنين مسائلي دغدغه ي شماست خيلي خوشحالم اميدوارم بتونم دوستاني پيدا كنم تا اين گروه رو رونق بيشتري بديم تاپيك هاي جديد و قوي رو زود به زود بذاريم و اين دغدغه هاي ارزشمند رو توي ديگران هم ايجاد كنيم
ميتونم روي كمكت حساب كنم؟


message 7: by Fereshte (new)

Fereshte | 6 comments محمد گرامی،
با شما هستم.
فرشته


message 8: by Fereshte (new)

Fereshte | 6 comments کاملاً با شما هم عقيده هستم، الهام عزيز. ما حق گرفتن زندگي را از ديگران نداريم، حق اين که همنوعان خود را ناشاد کنيم نداريم. حق اين که آنها را محروم سازيم نداريم. بايد روي اين موضوع ها بسيار صحبت کرد.
شادزيد،
فرشته


back to top