mehrdad afzali
http://wg7.blogfa.com/
“پشت سر، پشت سر، پشت سر جهنمه
روبرو، روبرو قتلگاه آدمه
روح جنگل سياه با دست شاخههاش داره
روحم رو از من ميگيــره
تا يه لحظه ميمونم
جغدها تو گوش هم ميگن
پلنگ زخمي ميميـــره
راه رفتن ديگه نيست
حجله پوسيدن من جنگل پيـره
پشت سر، پشت سر، پشت سر جهنمه
روبرو، روبرو قتلگاه آدمه
قلب ماه سر به زير
به دار شاخهها اسير
غروبش رو من ميبينم
ترس رفتن تو تنم
وحشت موندن تو دلم
خواب برگشتن ميبينم
هر قدم به هر قدم
لحظه به لحظه
سايه دشمن ميبينم
پشت سر، پشت سر، پشت سر جهنمه
روبرو، روبرو قتلگاه آدمه
پشت سر، پشت سر، پشت سر جهنمه
روبرو، روبرو قتلگاه آدمه”
―
روبرو، روبرو قتلگاه آدمه
روح جنگل سياه با دست شاخههاش داره
روحم رو از من ميگيــره
تا يه لحظه ميمونم
جغدها تو گوش هم ميگن
پلنگ زخمي ميميـــره
راه رفتن ديگه نيست
حجله پوسيدن من جنگل پيـره
پشت سر، پشت سر، پشت سر جهنمه
روبرو، روبرو قتلگاه آدمه
قلب ماه سر به زير
به دار شاخهها اسير
غروبش رو من ميبينم
ترس رفتن تو تنم
وحشت موندن تو دلم
خواب برگشتن ميبينم
هر قدم به هر قدم
لحظه به لحظه
سايه دشمن ميبينم
پشت سر، پشت سر، پشت سر جهنمه
روبرو، روبرو قتلگاه آدمه
پشت سر، پشت سر، پشت سر جهنمه
روبرو، روبرو قتلگاه آدمه”
―
“طعم خيس اندوه و اتفاق افتـــاده
يـــــه آه خداحافظ ، يه فاجعه ساده
خالي شدم از رويا حسي منو از من برد
يـه سايه شبيه من ، پشت پنجره پژمرد
اي معجزه خاموش ، يه حادثه روشن شو
يه لحظه فقط يه اه همجنس شکفتن شـو
از روزن اين کنج خاکســتري پر پر
مشغول تماشاي ويرون شدن من شـــــو
برگرد به برگرشتن از فاصله دورم کـــــن
يه خاطره با من باش يه گريه مرورم کن
از گر گر بي رحم اين تجربه من ســوز
پرواز رهايي باش به ضيافت ديـروز
به کوچه که پيوستي شهر از تو لبا لب شد
لحظه آخر لحظه شب عاقبت شـب شد
آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بــود
راهي شدنت حرف نقطه چين پايــان بود
اي معجزه خاموش ، يه حادثـه روشن شو
يـه لحظه فقط يه آه همجنس شکفتن شو
از روزن اين کنج خاکســــــتري پـــر پـــر
مشـــغول تماشاي ويرون شدن من شو”
―
يـــــه آه خداحافظ ، يه فاجعه ساده
خالي شدم از رويا حسي منو از من برد
يـه سايه شبيه من ، پشت پنجره پژمرد
اي معجزه خاموش ، يه حادثه روشن شو
يه لحظه فقط يه اه همجنس شکفتن شـو
از روزن اين کنج خاکســتري پر پر
مشغول تماشاي ويرون شدن من شـــــو
برگرد به برگرشتن از فاصله دورم کـــــن
يه خاطره با من باش يه گريه مرورم کن
از گر گر بي رحم اين تجربه من ســوز
پرواز رهايي باش به ضيافت ديـروز
به کوچه که پيوستي شهر از تو لبا لب شد
لحظه آخر لحظه شب عاقبت شـب شد
آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بــود
راهي شدنت حرف نقطه چين پايــان بود
اي معجزه خاموش ، يه حادثـه روشن شو
يـه لحظه فقط يه آه همجنس شکفتن شو
از روزن اين کنج خاکســــــتري پـــر پـــر
مشـــغول تماشاي ويرون شدن من شو”
―
“آزادی که بپذیری
آزادی که بگویی نه
و این
زندان کوچکی نیست.
آزادی که ساعتها دستهایت در هم قفل شوند
چشمهایت بروند و بر نگردند، خیره! خیره بمان
و ما اسم اعظم را به کار میبریم:
اسکیزوفرنیک.
آزادی که کتابها جمع شوند زیر دیرکی که تو را به آن بستهاند
و یکیشان
آتش را شروع کند.
آزادی که به هیچ قصه و شهر و کوچهای
به هیچ زمانی برنگردی
و از اتاقهای هتل
صدای خنده به گوش برسد.”
―
آزادی که بگویی نه
و این
زندان کوچکی نیست.
آزادی که ساعتها دستهایت در هم قفل شوند
چشمهایت بروند و بر نگردند، خیره! خیره بمان
و ما اسم اعظم را به کار میبریم:
اسکیزوفرنیک.
آزادی که کتابها جمع شوند زیر دیرکی که تو را به آن بستهاند
و یکیشان
آتش را شروع کند.
آزادی که به هیچ قصه و شهر و کوچهای
به هیچ زمانی برنگردی
و از اتاقهای هتل
صدای خنده به گوش برسد.”
―
“روزگاران بی فروغ و پر ز رنگ
مهر رخ برده است از مهرگان
دست ها مان بی نصيب از آسمان
چشم ها چون چشمه ها خشکيده اند
مردمان هر دياری منتظر
تا ابد در کلبه اي تاريک و تنگ”
―
مهر رخ برده است از مهرگان
دست ها مان بی نصيب از آسمان
چشم ها چون چشمه ها خشکيده اند
مردمان هر دياری منتظر
تا ابد در کلبه اي تاريک و تنگ”
―
“برای من که در بندم چه اندوه آوری ای تن
فراز وحشت داری فرود خنجری ای تن
غم آزادگی دارم ،به تن دلبستگی تا کی؟
به من بخشیده دلتنگی شکستن های پی در پی
در این غوغای مردم کش، در این شهر به خون خفتن
خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن
در آوار شب ودشنه چکد از قلب من خوناب
که می بینم من عاشق چه ماری خفته در محراب
خوشا از بند تن رستن پی آزادی انسان
نمی ترسم من از بخشش که اینک سر که اینک جان
در این غوغای مردم کش، در این شهر به خون خفتن
خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن
چرا تن زنده و عاشق، کنار مرگ فرسودن
چرا دلتنگ آزادی، گرفتار قفس بودن
قفس بشکن که بیزارم، از آب و دانه در زندان
خوشا پرواز ما حتا به باغ خشک و بی باران
اگر پیرم اگر برنا، اگربرنای دل پیرم
به راه خیل جان بر کف که می میرند می میرم
اگر سرخورده از خویشم من مغرور دشمن شاد
برای فتح شهر خون تو را کم دارم ای فریاد
در این غوغای مردم کش ، در این شهر به خون خفتن
خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن”
―
فراز وحشت داری فرود خنجری ای تن
غم آزادگی دارم ،به تن دلبستگی تا کی؟
به من بخشیده دلتنگی شکستن های پی در پی
در این غوغای مردم کش، در این شهر به خون خفتن
خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن
در آوار شب ودشنه چکد از قلب من خوناب
که می بینم من عاشق چه ماری خفته در محراب
خوشا از بند تن رستن پی آزادی انسان
نمی ترسم من از بخشش که اینک سر که اینک جان
در این غوغای مردم کش، در این شهر به خون خفتن
خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن
چرا تن زنده و عاشق، کنار مرگ فرسودن
چرا دلتنگ آزادی، گرفتار قفس بودن
قفس بشکن که بیزارم، از آب و دانه در زندان
خوشا پرواز ما حتا به باغ خشک و بی باران
اگر پیرم اگر برنا، اگربرنای دل پیرم
به راه خیل جان بر کف که می میرند می میرم
اگر سرخورده از خویشم من مغرور دشمن شاد
برای فتح شهر خون تو را کم دارم ای فریاد
در این غوغای مردم کش ، در این شهر به خون خفتن
خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن”
―
احمد شاملو
— 187 members
— last activity Dec 12, 2010 10:20AM
به جست و جوی تو بر درگاه ِ کوه میگریم در آستانه دریا و علف .... به جستجوی تو در معبر بادها می گریم در چار راه فصول در چار چوب شکسته پنجره ای که آسمان ...more
حمید مصدق
— 98 members
— last activity May 26, 2010 11:22PM
داستان ها دارم از دیارانی که سفر کردم و رفتم بی تو از دیارانی که گذر کردم و رفتم بی تو بی تو می رفتم تنها و صبوری مرا کوه تحسین می کرد
نادر ابراهیمی
— 66 members
— last activity Dec 08, 2008 04:15AM
میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است آن کس که غریب نیست شاید که دوست نباشد
christian bobin
— 67 members
— last activity Jul 11, 2010 04:58AM
دو هزار سال تنها بودم تمام دوران کودکی ام را هیچ کس مسئول این تنهایی نیست من سکوت می نوشیدم از آسمان آبی تغذیه می کردم و انتظار می کشیدم
mehrdad’s 2025 Year in Books
Take a look at mehrdad’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Polls voted on by mehrdad
Lists liked by mehrdad










