77,972 books
—
290,787 voters
“قلب تو هوا را گرم کرد
در هوای گرم
عشق ما تعارف پنیر بود و
قناعت به نگاه در چاه آب.
مردم که در گرما
از باران آمدند
گفتی از اتاق بروند
چراغ بگذارند.
من تو را دوست دارم”
―
در هوای گرم
عشق ما تعارف پنیر بود و
قناعت به نگاه در چاه آب.
مردم که در گرما
از باران آمدند
گفتی از اتاق بروند
چراغ بگذارند.
من تو را دوست دارم”
―
“به من نگاه كن
درست به چشم هايم
مي دانم كه تازه از زير چتر برگشته اي
مي دانم كه وقت نمي كني دلت برايم تنگ شود
ولي من از دلتنگي تمام وقت ها برگشته ام
حالا كه آمده اي
اتاق رو به رفتن است
ما به ميهماني دورترين كتابهاي جهان مي رويم
تو را و مرا
به قضاوت آسمان مي گذارم
و چترم را به قضاوت برف
سكوتي اگر بود
در راه، تمام حرفهاي با خودم را
افشا مي كنم
ابتدا سكوت شد
به حرف هايم نگاه كن
مي خواهم از دهان اشيعاي نبي
سرود بخوانم
مي خواهم از همچنان ابر بالاي سفر بگذرم
مي خواهم به چترهاي خسته دست بكشم
تا خاموش ترين كلمات پنهان بيايند
به تمام وقت هايي كه نداري
مي خواهم براي تمام نشستن ها
انگشت ها و سيگارها
جاي دور براي خيره شدن بياورم
مي خواهم به چشم هايت نگاه كنم
تا كودكي هايت را به دنيا بياوري
برادران باراني ام
كه زير چتر
خواهران برفي ام
كه بي چتر
دارم به شهر شما دست مي كشم
دارد از وقت هايي كه نداريد
صداي دورترين سرودهاي جهان مي آيد
من از مرزهايي كه هنوز، مي آيم
دارم اينجا خانه اي مي سازم
همين جاي وقت هايي كه نداريد
دارم به شهر شما نگاه مي كنم
دارد از تمام كوچه هاي مرده
صداي كودكان و سرود مي آيد
و زناني كه به پنجره مي آيند
و مرداني كه به چشم انداز
دارم به شهر شما دست مي كشم
قسم مي خورم به چتر كه باز مي شود
قسم مي خورم به تماشا كه شهر
پر از حرف هاي تازه شود
برادران باراني ام
خواهران برفي ام
از درست به حرف هايم نگاه كن
راهي به كودكي هاي جهان مي رود
از درست به چشمهايم نگاه كن
راهي به سرودهاي فراموشي
مي خواهم چشمهايمان را به قضاوت جاده بگذارم
و شهر شما را به قضاوت آسمان
حرفي اگر بود
تو از تمام وقت هاي با خودت
چيزي بگو
ابتدا سكوت است”
―
درست به چشم هايم
مي دانم كه تازه از زير چتر برگشته اي
مي دانم كه وقت نمي كني دلت برايم تنگ شود
ولي من از دلتنگي تمام وقت ها برگشته ام
حالا كه آمده اي
اتاق رو به رفتن است
ما به ميهماني دورترين كتابهاي جهان مي رويم
تو را و مرا
به قضاوت آسمان مي گذارم
و چترم را به قضاوت برف
سكوتي اگر بود
در راه، تمام حرفهاي با خودم را
افشا مي كنم
ابتدا سكوت شد
به حرف هايم نگاه كن
مي خواهم از دهان اشيعاي نبي
سرود بخوانم
مي خواهم از همچنان ابر بالاي سفر بگذرم
مي خواهم به چترهاي خسته دست بكشم
تا خاموش ترين كلمات پنهان بيايند
به تمام وقت هايي كه نداري
مي خواهم براي تمام نشستن ها
انگشت ها و سيگارها
جاي دور براي خيره شدن بياورم
مي خواهم به چشم هايت نگاه كنم
تا كودكي هايت را به دنيا بياوري
برادران باراني ام
كه زير چتر
خواهران برفي ام
كه بي چتر
دارم به شهر شما دست مي كشم
دارد از وقت هايي كه نداريد
صداي دورترين سرودهاي جهان مي آيد
من از مرزهايي كه هنوز، مي آيم
دارم اينجا خانه اي مي سازم
همين جاي وقت هايي كه نداريد
دارم به شهر شما نگاه مي كنم
دارد از تمام كوچه هاي مرده
صداي كودكان و سرود مي آيد
و زناني كه به پنجره مي آيند
و مرداني كه به چشم انداز
دارم به شهر شما دست مي كشم
قسم مي خورم به چتر كه باز مي شود
قسم مي خورم به تماشا كه شهر
پر از حرف هاي تازه شود
برادران باراني ام
خواهران برفي ام
از درست به حرف هايم نگاه كن
راهي به كودكي هاي جهان مي رود
از درست به چشمهايم نگاه كن
راهي به سرودهاي فراموشي
مي خواهم چشمهايمان را به قضاوت جاده بگذارم
و شهر شما را به قضاوت آسمان
حرفي اگر بود
تو از تمام وقت هاي با خودت
چيزي بگو
ابتدا سكوت است”
―
“من در آیینه به خود مینگرم
من در آیینه به خود مینگرم با وسواس
همچو گنگی که به یک گنگ دگر مینگرد.
از نسیم نفس زرد غروب
در پس پنجرهی خاطر من
پردهی سربی شک میلرزد
روی لبهای دو چشمم خاموش
سایهی زمزمهای میماسد:
هیچکس این همه با این تصویر
نیست بیگانه
که من...”
―
من در آیینه به خود مینگرم با وسواس
همچو گنگی که به یک گنگ دگر مینگرد.
از نسیم نفس زرد غروب
در پس پنجرهی خاطر من
پردهی سربی شک میلرزد
روی لبهای دو چشمم خاموش
سایهی زمزمهای میماسد:
هیچکس این همه با این تصویر
نیست بیگانه
که من...”
―
“به كوچه نگاه مي كنم
به راهي كه تو از آن ميآيي
مي آيي
مي آيي
پرستار پرده را پايين مي كشد
مي گويد
بايد استراحت كنم
سرم را روي بالشت نرم بگذارم
و به چيزي فكر نكنم.
به كوچه نگاه مي كنم
به راهي كه تو از آن ميآيي
مي آيي
مي آيي
گوسفندهایم تمام شده اند
اما خوابم نمي برد
خوابم نمي برد
دلتنگم
اندازه يك گاو دلتنگم.
به كوچه نگاه مي كنم
به راهي كه تو از آن مي آيي
مي آيي
مي آيي
به تكرار اين جمله عادت مي كني
چون تكرارِ آب در رودخانه
صداي آمدن پاها از كوچه
يا تكرار همين قطره هاي سرخ بر كاشي.
پرستار پلكم را پايين مي كشد
مي گويد
بايد استراحت كنم”
―
به راهي كه تو از آن ميآيي
مي آيي
مي آيي
پرستار پرده را پايين مي كشد
مي گويد
بايد استراحت كنم
سرم را روي بالشت نرم بگذارم
و به چيزي فكر نكنم.
به كوچه نگاه مي كنم
به راهي كه تو از آن ميآيي
مي آيي
مي آيي
گوسفندهایم تمام شده اند
اما خوابم نمي برد
خوابم نمي برد
دلتنگم
اندازه يك گاو دلتنگم.
به كوچه نگاه مي كنم
به راهي كه تو از آن مي آيي
مي آيي
مي آيي
به تكرار اين جمله عادت مي كني
چون تكرارِ آب در رودخانه
صداي آمدن پاها از كوچه
يا تكرار همين قطره هاي سرخ بر كاشي.
پرستار پلكم را پايين مي كشد
مي گويد
بايد استراحت كنم”
―
انجمن شعر
— 915 members
— last activity Mar 15, 2023 02:00PM
درون هر چيزي رازي است و شعر، راز تمام چيزهاست لوركا
داستان كوتاه
— 3329 members
— last activity Aug 13, 2025 09:15AM
گروهي براي علاقمندان به داستان كوتاه اينجا گرد هم اومديم تا داستان بخونيم ، داستان بنويسيم ، با هم حرف بزنيم و حداقل چند دقيقه دلمشغولي هاي بي انتها ...more
Dandelion - قاصدک
— 362 members
— last activity Aug 11, 2025 04:23AM
جغرافیای ِ کوچک من بازوان توست ای کاش تنگ تر شود این سرزمین من
شعر سـپـيـد
— 470 members
— last activity Feb 04, 2018 08:24AM
آنها كه برگ هاي شعرشان سـپِيد نه ! من خانه ای ندارم , سقفی نمانده است , دیوار و سقف خانه ی من همین هاست که می نویسم . همین طرز نوشتن از راست به ...more
ادبیات literature
— 71 members
— last activity Oct 02, 2017 07:24PM
هيچ شعری شاعر ندارد، هر خوانندهی شعری شاعر آن لحظهی شعر است. پابلو نرودا
Azade’s 2025 Year in Books
Take a look at Azade’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Polls voted on by Azade
Lists liked by Azade































