77,973 books
—
290,802 voters
“جهان راهمين جا نگه دار
كمي جلوتر
من آن طرف امروز پياده مي شوم
كمي نزديك به پنجشنبه نگهدار
كسي از سايه هاي هر چه ناپيدا مي آيد
از آن
طرف كودكي
و نزديك پنجشنبه به راه بعد از امروز مي افتد
كمي نزديك به پنجشنبه نگهدار
تو همان آشناترين صداي اين حدودي
كه مرا ميان مكث سفر
به كودك ترين سايه ها مي بري
با دلم كه هواي باغ كرده است
با دلم كه پي چند قدم شب زير ماه مي گردد
و مرامي نشيند
مي
نشينم و از يادمي روم
مي نشينم و دنيا را فكر مي كنم
آشناترين صداي اين حدود پنجشنبه
كنار غربت راه و مسافران چشمخيس
دارم به ابتداي سفر مي روم
به انتهاي هر چه در پيش رو مي رسم
گوش مي كني ؟
مي خواهم از كنار همين پنجشنبه حرفي بزنم
حالا كه دارم از ياد
مي روم
دارم سكوت مي شوم
مي خواهم آشناترين صداي اين حدود تازه شوم
گوش مي كني؟
پيش روي سفر
بالاي نزديك پنجشنبه برف گرفته است
پيش روي سفر
تا نه اين همه ناپيدا
تنها منم كه آشناترين صداي اين حدودم
تنها منم كه آشناترين صداي هر حدودم
حالا هر چه باران است ، در من برف مي شود
هر چه درياست ، در من آبي
حالا هر چه پيري است ، در من كودك
هر چه ناپيدا ، در من پيدا
حالا هر چه هر روز و بعد از اين
هر چه پيش رو
منم كه از ياد مي روم ، آغاز مي شوم
و پنجشنبه نزديك من است
جهان را همين
جا نگهدار
من پياده مي شوم”
―
كمي جلوتر
من آن طرف امروز پياده مي شوم
كمي نزديك به پنجشنبه نگهدار
كسي از سايه هاي هر چه ناپيدا مي آيد
از آن
طرف كودكي
و نزديك پنجشنبه به راه بعد از امروز مي افتد
كمي نزديك به پنجشنبه نگهدار
تو همان آشناترين صداي اين حدودي
كه مرا ميان مكث سفر
به كودك ترين سايه ها مي بري
با دلم كه هواي باغ كرده است
با دلم كه پي چند قدم شب زير ماه مي گردد
و مرامي نشيند
مي
نشينم و از يادمي روم
مي نشينم و دنيا را فكر مي كنم
آشناترين صداي اين حدود پنجشنبه
كنار غربت راه و مسافران چشمخيس
دارم به ابتداي سفر مي روم
به انتهاي هر چه در پيش رو مي رسم
گوش مي كني ؟
مي خواهم از كنار همين پنجشنبه حرفي بزنم
حالا كه دارم از ياد
مي روم
دارم سكوت مي شوم
مي خواهم آشناترين صداي اين حدود تازه شوم
گوش مي كني؟
پيش روي سفر
بالاي نزديك پنجشنبه برف گرفته است
پيش روي سفر
تا نه اين همه ناپيدا
تنها منم كه آشناترين صداي اين حدودم
تنها منم كه آشناترين صداي هر حدودم
حالا هر چه باران است ، در من برف مي شود
هر چه درياست ، در من آبي
حالا هر چه پيري است ، در من كودك
هر چه ناپيدا ، در من پيدا
حالا هر چه هر روز و بعد از اين
هر چه پيش رو
منم كه از ياد مي روم ، آغاز مي شوم
و پنجشنبه نزديك من است
جهان را همين
جا نگهدار
من پياده مي شوم”
―
“آبی ست
آبی ست
نگاه او
آبی ست
گویا آسمان را
در چشم هایش ریخته اند
وقتی که دست های مرا
در دست می گیرد
گردش خون را
در سر انگشت هایش
احساس می کنم
نبض اش چنان به سرعت می زند
که گویی
قلب خرگوشی را
در سینه اش
پیوند کرده اند
تا باران خاکستری مرغان ماهی خوار
بر برگ های سپیدار و زردآلو
فرو می ریزد
قلب، مانند قهوه خانه های سر راه
یادآور غربت است
هیچ مسافری را
برای همیشه
در خود جای نخواهد داد
هیچ مسافری را
برای همیشه
در خود جای نخواهد داد
وسواس دوست داشتن
مرا به یاد ماهی قرمزی می اندازد
که در آب های تنگ بلور
به آرامی
خواب رفته است
یک روز
یک روز ماهی قرمز
سکته خواهد کرد
و دستی ماهی قرمز را
که دیگر نه ماهی ست
و نه قرمز
از پنجره به باغ
پرتاب خواهد کرد
قهوه خانه سر راه / کیومرث منشی زاده”
―
آبی ست
نگاه او
آبی ست
گویا آسمان را
در چشم هایش ریخته اند
وقتی که دست های مرا
در دست می گیرد
گردش خون را
در سر انگشت هایش
احساس می کنم
نبض اش چنان به سرعت می زند
که گویی
قلب خرگوشی را
در سینه اش
پیوند کرده اند
تا باران خاکستری مرغان ماهی خوار
بر برگ های سپیدار و زردآلو
فرو می ریزد
قلب، مانند قهوه خانه های سر راه
یادآور غربت است
هیچ مسافری را
برای همیشه
در خود جای نخواهد داد
هیچ مسافری را
برای همیشه
در خود جای نخواهد داد
وسواس دوست داشتن
مرا به یاد ماهی قرمزی می اندازد
که در آب های تنگ بلور
به آرامی
خواب رفته است
یک روز
یک روز ماهی قرمز
سکته خواهد کرد
و دستی ماهی قرمز را
که دیگر نه ماهی ست
و نه قرمز
از پنجره به باغ
پرتاب خواهد کرد
قهوه خانه سر راه / کیومرث منشی زاده”
―
“به كوچه نگاه مي كنم
به راهي كه تو از آن ميآيي
مي آيي
مي آيي
پرستار پرده را پايين مي كشد
مي گويد
بايد استراحت كنم
سرم را روي بالشت نرم بگذارم
و به چيزي فكر نكنم.
به كوچه نگاه مي كنم
به راهي كه تو از آن ميآيي
مي آيي
مي آيي
گوسفندهایم تمام شده اند
اما خوابم نمي برد
خوابم نمي برد
دلتنگم
اندازه يك گاو دلتنگم.
به كوچه نگاه مي كنم
به راهي كه تو از آن مي آيي
مي آيي
مي آيي
به تكرار اين جمله عادت مي كني
چون تكرارِ آب در رودخانه
صداي آمدن پاها از كوچه
يا تكرار همين قطره هاي سرخ بر كاشي.
پرستار پلكم را پايين مي كشد
مي گويد
بايد استراحت كنم”
―
به راهي كه تو از آن ميآيي
مي آيي
مي آيي
پرستار پرده را پايين مي كشد
مي گويد
بايد استراحت كنم
سرم را روي بالشت نرم بگذارم
و به چيزي فكر نكنم.
به كوچه نگاه مي كنم
به راهي كه تو از آن ميآيي
مي آيي
مي آيي
گوسفندهایم تمام شده اند
اما خوابم نمي برد
خوابم نمي برد
دلتنگم
اندازه يك گاو دلتنگم.
به كوچه نگاه مي كنم
به راهي كه تو از آن مي آيي
مي آيي
مي آيي
به تكرار اين جمله عادت مي كني
چون تكرارِ آب در رودخانه
صداي آمدن پاها از كوچه
يا تكرار همين قطره هاي سرخ بر كاشي.
پرستار پلكم را پايين مي كشد
مي گويد
بايد استراحت كنم”
―
“برايم بخوان محمّد
ميخواهم برگردم
از درّه سرازير شوم
روبهرويم مزرعه گندم باشد
درختان زردآلو
و گلهاي خشخاش
پيرمرد قرآن بخواند
پيرزن چراغ را از ايوان به اتاق بياورد
و ما خيره به شعله آرام بخنديم ...
- بس كن
اين قصه كسي را به خواب هم نميبرد
بايد جايي تفنگي سرفه كند
پايي پژمرده شود
مزرعهاي بسوزد
و ما شبانه بگريزيم
از "برغص" تا " قندهار"
از" كراچي" تا "مشهد".
□
برايم بخوان محمّد
تا از ياد نبرم
محله فقيرمان را
كه من از بردن نامش شرم داشتم
"دهمتري ساختمان "
ده متري افغانيها
كوليها
بلوچها
قرض
غم
نامهي تردّد
اردوگاه
همهي آنها در محله ما ميلوليدند.
"هي افغاني
حواست كجاست؟"
اين را كودكي گفت
كه تازه زبان باز كرده بود
چشمان معصوم عجيبي داشت
و من ترسيدم
از "گلشهر" تا "ورامين" ترسيدم
و كودكان به لهجهام ميخنديدند.
به آينه نگاه كردم
به چشمان باداميام
كه مرا از صف ِنان بيرون ميكرد
و فاصلهام ميان خانه تا مرز بود
چون يهودياي كه نامش
فاصلهء ميان اردوگاه تا مرگ بود.
□
"بهار و يار و قلب بيقرارم "
آري بلند بخوان
تا محبوبم از پشت سيمها و ستونها بشنود
ما در همان كوچههاي تنگ عاشق شديم
آرام قدم زديم
آرام خنديديم
و
آرام گم شديم.
□
محمّد
گاهي فكر ميكنم اين خيابانها را نميشناسم
اين كوچهها را براي اولين بار ديدهام
و درختان مرا به يكديگر نشان ميدهند
شبها
پيش از خواب
پرنده ناشناسي به كلكينم ميكوبد
به تكرار صدايش گوش دادم
به آوازي محزون ميگويد:
"بيگانه ... بيگانه".
ميخواهم خودم را پيدا كنم
تو را پيدا كنم از ميان گور دستهجمعي
محبوبم را از لاي ديوارهاي آوارگي
زني از ايوان صدايم بزند
و من با تمام پاهايم بدوم”
―
ميخواهم برگردم
از درّه سرازير شوم
روبهرويم مزرعه گندم باشد
درختان زردآلو
و گلهاي خشخاش
پيرمرد قرآن بخواند
پيرزن چراغ را از ايوان به اتاق بياورد
و ما خيره به شعله آرام بخنديم ...
- بس كن
اين قصه كسي را به خواب هم نميبرد
بايد جايي تفنگي سرفه كند
پايي پژمرده شود
مزرعهاي بسوزد
و ما شبانه بگريزيم
از "برغص" تا " قندهار"
از" كراچي" تا "مشهد".
□
برايم بخوان محمّد
تا از ياد نبرم
محله فقيرمان را
كه من از بردن نامش شرم داشتم
"دهمتري ساختمان "
ده متري افغانيها
كوليها
بلوچها
قرض
غم
نامهي تردّد
اردوگاه
همهي آنها در محله ما ميلوليدند.
"هي افغاني
حواست كجاست؟"
اين را كودكي گفت
كه تازه زبان باز كرده بود
چشمان معصوم عجيبي داشت
و من ترسيدم
از "گلشهر" تا "ورامين" ترسيدم
و كودكان به لهجهام ميخنديدند.
به آينه نگاه كردم
به چشمان باداميام
كه مرا از صف ِنان بيرون ميكرد
و فاصلهام ميان خانه تا مرز بود
چون يهودياي كه نامش
فاصلهء ميان اردوگاه تا مرگ بود.
□
"بهار و يار و قلب بيقرارم "
آري بلند بخوان
تا محبوبم از پشت سيمها و ستونها بشنود
ما در همان كوچههاي تنگ عاشق شديم
آرام قدم زديم
آرام خنديديم
و
آرام گم شديم.
□
محمّد
گاهي فكر ميكنم اين خيابانها را نميشناسم
اين كوچهها را براي اولين بار ديدهام
و درختان مرا به يكديگر نشان ميدهند
شبها
پيش از خواب
پرنده ناشناسي به كلكينم ميكوبد
به تكرار صدايش گوش دادم
به آوازي محزون ميگويد:
"بيگانه ... بيگانه".
ميخواهم خودم را پيدا كنم
تو را پيدا كنم از ميان گور دستهجمعي
محبوبم را از لاي ديوارهاي آوارگي
زني از ايوان صدايم بزند
و من با تمام پاهايم بدوم”
―
انجمن شعر
— 915 members
— last activity Mar 15, 2023 02:00PM
درون هر چيزي رازي است و شعر، راز تمام چيزهاست لوركا
داستان كوتاه
— 3329 members
— last activity Aug 13, 2025 09:15AM
گروهي براي علاقمندان به داستان كوتاه اينجا گرد هم اومديم تا داستان بخونيم ، داستان بنويسيم ، با هم حرف بزنيم و حداقل چند دقيقه دلمشغولي هاي بي انتها ...more
Dandelion - قاصدک
— 362 members
— last activity Aug 11, 2025 04:23AM
جغرافیای ِ کوچک من بازوان توست ای کاش تنگ تر شود این سرزمین من
شعر سـپـيـد
— 470 members
— last activity Feb 04, 2018 08:24AM
آنها كه برگ هاي شعرشان سـپِيد نه ! من خانه ای ندارم , سقفی نمانده است , دیوار و سقف خانه ی من همین هاست که می نویسم . همین طرز نوشتن از راست به ...more
ادبیات literature
— 71 members
— last activity Oct 02, 2017 07:24PM
هيچ شعری شاعر ندارد، هر خوانندهی شعری شاعر آن لحظهی شعر است. پابلو نرودا
Azade’s 2025 Year in Books
Take a look at Azade’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Polls voted on by Azade
Lists liked by Azade































