Azade Hazemizade
5 ratings (4.00 avg)
0 reviews
more photos (1)

#45 most followed

Azade Hazemizade

Add friend
Sign in to Goodreads to learn more about Azade.

http://azadehazemizade.com
https://www.goodreads.com/azadehazemi

Loading...
“به من نگاه كن
درست به چشم هايم
مي دانم كه تازه از زير چتر برگشته اي
مي دانم كه وقت نمي كني دلت برايم تنگ شود
ولي من از دلتنگي تمام وقت ها برگشته ام
حالا كه آمده اي
اتاق رو به رفتن است
ما به ميهماني دورترين كتابهاي جهان مي رويم
تو را و مرا
به قضاوت آسمان مي گذارم
و چترم را به قضاوت برف
سكوتي اگر بود
در راه، تمام حرفهاي با خودم را
افشا مي كنم
ابتدا سكوت شد
به حرف هايم نگاه كن
مي خواهم از دهان اشيعاي نبي
سرود بخوانم
مي خواهم از همچنان ابر بالاي سفر بگذرم
مي خواهم به چترهاي خسته دست بكشم
تا خاموش ترين كلمات پنهان بيايند
به تمام وقت هايي كه نداري
مي خواهم براي تمام نشستن ها
انگشت ها و سيگارها
جاي دور براي خيره شدن بياورم
مي خواهم به چشم هايت نگاه كنم
تا كودكي هايت را به دنيا بياوري
برادران باراني ام
كه زير چتر
خواهران برفي ام
كه بي چتر
دارم به شهر شما دست مي كشم
دارد از وقت هايي كه نداريد
صداي دورترين سرودهاي جهان مي آيد
من از مرزهايي كه هنوز، مي آيم
دارم اينجا خانه اي مي سازم
همين جاي وقت هايي كه نداريد
دارم به شهر شما نگاه مي كنم
دارد از تمام كوچه هاي مرده
صداي كودكان و سرود مي آيد
و زناني كه به پنجره مي آيند
و مرداني كه به چشم انداز
دارم به شهر شما دست مي كشم
قسم مي خورم به چتر كه باز مي شود
قسم مي خورم به تماشا كه شهر
پر از حرف هاي تازه شود
برادران باراني ام
خواهران برفي ام
از درست به حرف هايم نگاه كن
راهي به كودكي هاي جهان مي رود
از درست به چشمهايم نگاه كن
راهي به سرودهاي فراموشي
مي خواهم چشمهايمان را به قضاوت جاده بگذارم
و شهر شما را به قضاوت آسمان
حرفي اگر بود
تو از تمام وقت هاي با خودت
چيزي بگو
ابتدا سكوت است”
هيوا مسيح

الیاس علوی
“برايم بخوان محمّد

مي‌خواهم برگردم

از درّه سرازير شوم

روبه‌رويم مزرعه گندم باشد

درختان زردآلو

و گل‌هاي خشخاش

پيرمرد قرآن بخواند

پيرزن چراغ را از ايوان به اتاق بياورد

و ما خيره به شعله‌ آرام بخنديم ...



- بس كن

اين قصه كسي را به خواب هم نمي‌برد

بايد جايي تفنگي سرفه كند

پايي پژمرده شود

مزرعه‌‌اي بسوزد

و ما شبانه بگريزيم

از "برغص" تا " قندهار"

از" كراچي" تا "مشهد".



برايم بخوان محمّد

تا از ياد نبرم

محله فقيرمان را

كه من از بردن نامش شرم داشتم

"ده‌متري ساختمان "

ده متري افغاني‌ها

كولي‌ها

بلوچ‌ها

قرض

غم

نامه‌ي تردّد

اردوگاه

همه‌ي آنها در محله ما مي‌لوليدند.



"هي افغاني

حواست كجاست؟"

اين را كودكي گفت

كه تازه زبان باز كرده بود

چشمان معصوم عجيبي داشت

و من ترسيدم

از "گلشهر" تا "ورامين" ترسيدم

و كودكان به لهجه‌ام مي‌خنديدند.



به آينه نگاه كردم

به چشمان بادامي‌ام

كه مرا از صف ِنان بيرون مي‌كرد

و فاصله‌ام ميان خانه تا مرز بود

چون يهودي‌اي كه نامش

فاصله‌ء ميان اردوگاه تا مرگ بود.



"بهار و يار و قلب بي‌قرارم "

آري بلند بخوان

تا محبوبم از پشت سيم‌ها و ستون‌ها بشنود

ما در همان كوچه‌هاي تنگ عاشق شديم

آرام قدم زديم

آرام خنديديم

و

آرام گم شديم.



محمّد

گاهي فكر مي‌كنم اين خيابان‌ها را نمي‌شناسم

اين كوچه‌ها را براي اولين بار ديده‌ام

و درختان مرا به يكديگر نشان مي‌دهند

شب‌ها

پيش از خواب

پرنده ناشناسي به كلكينم مي‌كوبد

به تكرار صدايش گوش دادم

به آوازي محزون مي‌گويد:

"بيگانه ... بيگانه".



مي‌خواهم خودم را پيدا كنم

تو را پيدا كنم از ميان گور دسته‌جمعي

محبوبم را از لاي ديوارهاي آوارگي

زني از ايوان صدايم بزند

و من با تمام پاهايم بدوم”
الياس علوي / Elias Alavi

کیومرث منشی‌زاده
“من در آیینه به خود می‌نگرم

من در آیینه به خود می‌نگرم با وسواس

همچو گنگی که به یک گنگ دگر می‌نگرد.



از نسیم نفس زرد غروب

در پس پنجره‌ی خاطر من

پرده‌ی سربی شک می‌لرزد

روی لب‌های دو چشمم خاموش

سایه‌ی زمزمه‌ای می‌ماسد:

هیچ‌کس این همه با این تصویر

نیست بیگانه

که من...”
کیومرث منشی زاده

احمدرضا احمدی
“قلب تو هوا را گرم کرد
در هوای گرم
عشق ما تعارف پنیر بود و
قناعت به نگاه در چاه آب.

مردم که در گرما
از باران آمدند
گفتی از اتاق بروند
چراغ بگذارند.
من تو را دوست دارم”
احمد رضا احمدی / Ahmad Reza Ahmadi

کیومرث منشی‌زاده
“آبی ست
آبی ست
نگاه او
آبی ست
گویا آسمان را
در چشم هایش ریخته اند
وقتی که دست های مرا
در دست می گیرد
گردش خون را
در سر انگشت هایش
احساس می کنم
نبض اش چنان به سرعت می زند
که گویی
قلب خرگوشی را
در سینه اش
پیوند کرده اند
تا باران خاکستری مرغان ماهی خوار
بر برگ های سپیدار و زردآلو
فرو می ریزد
قلب، مانند قهوه خانه های سر راه
یادآور غربت است
هیچ مسافری را
برای همیشه
در خود جای نخواهد داد
هیچ مسافری را
برای همیشه
در خود جای نخواهد داد
وسواس دوست داشتن
مرا به یاد ماهی قرمزی می اندازد
که در آب های تنگ بلور
به آرامی
خواب رفته است
یک روز
یک روز ماهی قرمز
سکته خواهد کرد
و دستی ماهی قرمز را
که دیگر نه ماهی ست
و نه قرمز
از پنجره به باغ
پرتاب خواهد کرد

قهوه خانه سر راه / کیومرث منشی زاده”
کیومرث منشی زاده

25273 انجمن شعر — 915 members — last activity Mar 15, 2023 02:00PM
درون هر چيزي رازي است و شعر، راز تمام چيزهاست لوركا
5085 داستان كوتاه — 3329 members — last activity Aug 13, 2025 09:15AM
گروهي براي علاقمندان به داستان كوتاه اينجا گرد هم اومديم تا داستان بخونيم ، داستان بنويسيم ، با هم حرف بزنيم و حداقل چند دقيقه دلمشغولي هاي بي انتها ...more
21368 Dandelion - قاصدک — 362 members — last activity Aug 11, 2025 04:23AM
جغرافیای ِ کوچک من بازوان توست ای کاش تنگ تر شود این سرزمین من
3302 شعر سـپـيـد — 470 members — last activity Feb 04, 2018 08:24AM
آنها كه برگ هاي شعرشان سـپِيد نه ! من خانه ای ندارم , سقفی نمانده است , دیوار و سقف خانه ی من همین هاست که می نویسم . همین طرز نوشتن از راست به ...more
27914 ادبیات literature — 71 members — last activity Oct 02, 2017 07:24PM
هيچ شعری شاعر ندارد، هر خواننده‌ی شعری شاعر آن لحظه‌ی شعر است. پابلو نرودا
More of Azade’s groups…
year in books
Omid Re...
732 books | 463 friends

J.C. Bu...
51 books | 4,205 friends

Shawn W...
2,296 books | 1,841 friends

Manya
390 books | 161 friends

Irène A
618 books | 145 friends

Mehrnoo...
577 books | 247 friends

Tim Chavel
915 books | 4,940 friends

Ebrahim...
502 books | 240 friends

More friends…
The Alchemist by Paulo Coelho
Best Books Ever
77,973 books — 290,803 voters



Polls voted on by Azade

Lists liked by Azade