“Suppose That I'm Inevitable
Suppose that I'm inevitable
Even the veins of my right hand
Cross you from the drafts.
On my smooth nails
The breeze
Which is not from the sky
Is curving you
Either the veins of my right hand
Is running short
On my pulse.
Rolled along my fingers
Vanished
Not repeated forever
For the second.
I'm a half
Since the first.
The veins of my neck cross you all.
If the warmth of my ten fingers
Seized on your torn pieces of breath
All is over
With the dead-end alleys
all in oblivion.
(TRANSLATED FROM ORIGINAL PERSIAN INTO ENGLISH BY ROSA JAMALI)”
― Selected Poems of Rosa Jamali
Suppose that I'm inevitable
Even the veins of my right hand
Cross you from the drafts.
On my smooth nails
The breeze
Which is not from the sky
Is curving you
Either the veins of my right hand
Is running short
On my pulse.
Rolled along my fingers
Vanished
Not repeated forever
For the second.
I'm a half
Since the first.
The veins of my neck cross you all.
If the warmth of my ten fingers
Seized on your torn pieces of breath
All is over
With the dead-end alleys
all in oblivion.
(TRANSLATED FROM ORIGINAL PERSIAN INTO ENGLISH BY ROSA JAMALI)”
― Selected Poems of Rosa Jamali
“ناگهان پا به خیابانی میگذاری که در آن عاشق شده ای
نمیخواهی بخاطر بیاوری خیابان را
چنان تنی
که خودش را از تنی بلند میکند و به تن دیگر میاندازد
پا به خیابان دیگری میگذاری
و همه چیز را از یاد میبری.”
― یوسف تنگهای خالی
نمیخواهی بخاطر بیاوری خیابان را
چنان تنی
که خودش را از تنی بلند میکند و به تن دیگر میاندازد
پا به خیابان دیگری میگذاری
و همه چیز را از یاد میبری.”
― یوسف تنگهای خالی
“تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبان دل، دلی لبریز مهر تو،
تو ای با دوستی دشمن!
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن ـ شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار،
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه، غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی ؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست،
ولی حق را ـ برادر جان ـ به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست!
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار!”
―
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبان دل، دلی لبریز مهر تو،
تو ای با دوستی دشمن!
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن ـ شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار،
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه، غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی ؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست،
ولی حق را ـ برادر جان ـ به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست!
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار!”
―
“Like A Hanged Pitcher
Like a hanged pitcher,
No drink is pouring off me
It's natural to get numbed gradually.
Pig-headed seashells!
This boasting sky,
Is an anchor
which has fallen on my lap
This dizzy sky!
The moon's been cleared
A shadow's coming after me
Barefooted on my dreams
You used to run!
Enjoyed?!
Numb!
All my veins are connected to this land...
Like a hanged pitcher
Joyful of this sky
One day a huge whale swallowed it as a whole.
And it was over!
The Gulf was over!
You waved hands.
Like a hanged pitcher,
It's simple!
I lost the game
And gambled away...
(TRANSLATED FROM ORIGINAL PERSIAN TO ENGLISH BY ROSA JAMALI)”
― Selected Poems of Rosa Jamali
Like a hanged pitcher,
No drink is pouring off me
It's natural to get numbed gradually.
Pig-headed seashells!
This boasting sky,
Is an anchor
which has fallen on my lap
This dizzy sky!
The moon's been cleared
A shadow's coming after me
Barefooted on my dreams
You used to run!
Enjoyed?!
Numb!
All my veins are connected to this land...
Like a hanged pitcher
Joyful of this sky
One day a huge whale swallowed it as a whole.
And it was over!
The Gulf was over!
You waved hands.
Like a hanged pitcher,
It's simple!
I lost the game
And gambled away...
(TRANSLATED FROM ORIGINAL PERSIAN TO ENGLISH BY ROSA JAMALI)”
― Selected Poems of Rosa Jamali
“قاصدک! هان، چه خبر آوردي؟
از کجا، وز که خبر آوردي؟
خوش خبر باشي، امّا، امّا
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي.
انتظار خبري نيست مرا
نه زياري نه ز ديّاري ، باري،
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس،
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از اين در وطن خويش غريب.
قاصدک تجربه هاي همه تلخ،
با دلم مي گويد
که دروغي تو، دروغ
که فريبي تو، فريب.
قاصدک! هان، ولي ...
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام، آي کجا رفتي؟ آي...!
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمي، جايي؟
در اجاقي- طمع شعله نمي بندم - اندک شرري هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند ...”
―
از کجا، وز که خبر آوردي؟
خوش خبر باشي، امّا، امّا
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي.
انتظار خبري نيست مرا
نه زياري نه ز ديّاري ، باري،
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس،
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از اين در وطن خويش غريب.
قاصدک تجربه هاي همه تلخ،
با دلم مي گويد
که دروغي تو، دروغ
که فريبي تو، فريب.
قاصدک! هان، ولي ...
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام، آي کجا رفتي؟ آي...!
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمي، جايي؟
در اجاقي- طمع شعله نمي بندم - اندک شرري هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند ...”
―
Nima Niknam’s 2025 Year in Books
Take a look at Nima Niknam’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Polls voted on by Nima Niknam
Lists liked by Nima Niknam









