Salamis

Add friend
Sign in to Goodreads to learn more about Salamis.


Loading...
عباس معروفی
“تنم را بکشم به لب‌هات
می‌سوزم؟
یا آب می‌شوم؟

بگذار برات کتاب بخوانم
بنشین اینجا
کتاب را بگیر توی دست‌هات
ورق بزن
دستم را دورت حلقه می‌کنم
از بالای شانه‌ات
کتاب
نفس می‌کشم
لای موهات
ورق بزن.

اگر توی گوش‌ت گفتم
دوستت دارم
و فرار کردم چی؟
از پله‌های کودکی
بالا می‌آیم
تاب می‌خوری در تنهایی من
عاشقت می‌شوم
نگاهت مرا مرد می‌کند.

دلتنگی‌ام را
به کی بگویم وقتی نیستی؟
تا کجا راه بروم تا تمام شوم؟
مثل یک جاده
...
نیستی که!
من هم عادت نمی‌کنم
آقای من!
همین.

کتاب را بالا بگیر ببینم
گاهی هم برگرد و بوسم کن.
حواست به داستان هست؟
نه
بیا از اول شروع کنیم.
دیدی؟
دیدی باز عاشقت شدم؟”
عباس معروفی

سیمین بهبهانی
“اگردستی کسی سوي من آرد
گریزم از وي و دستش نگیرم
به چشمم بنگرد گر چشم شوخی
سیاه و دلکش و مستش نگیرم
به رویم گر لبی شیرین بخندد
به خود گویم که: این دام فریب است
خدایا حال من دانی که داند ؟
نگون بختی که در شهري غریب است
گهی عقل اید و رندانه گوید
که: با آن سرکشی ها رام گشتی
گذشت زندگی درمان خامی ست
متین و پخته و آرام گشتی
ز خود پرسم به زاري گاه و بی گاه
که: از این پختگی حاصل چه دارم ؟
به جز نفرت به جز سردي به جز یأس
ز یاران عاقبت در دل چه دارم ؟
مرا بهتر نبود آن زندگانی
که هر شب به امیدي دل ببندم ؟
سحرگه با دو چشم گریه آلود
بر آن رؤیاي بی حاصل بخندم ؟
مرا بهتر نبود آن زندگانی
که هر کس خنده زد گویم صفا داشت ؟
مرا بهتر نبود آن زندگانی
که هر کس یار شد گویم وفا داشت ؟
مرا آن سادگی ها ، چون ز کف رفت ؟
کجا شد آن دل خوش باور من ؟
چه شد آن اشک ها کز جور یاران
فرو می ریخت ، از چشم تر من ؟
چه شد آن دل تپیدن هاي بیگاه
ز شوق خنده یی ، حرفی ، نگاهی ... ؟
چرا دیگر مرا آشفتگی نیست
ز تاب گردش چشم سیاهی ؟
خداوندا شبی همراز من گفت
که: نیک و بد در این دنیا قیاسی ست
دلم خون شد ز بی دردي خدایا
چو می نالم ، مگو از ناسپاسی ست
اگر دردي در این دنیا نباشد
کسی را لذت شادي عیان نیست
چه حاصل دارم از این زندگانی
که گر غم نیست شادي هم در آن نیست”
سیمین بهبهانی
tags: life

Samad Behrangi
“چرا باید بچه‌های شسته و رفته و بی‌لک و وپیس و بی‌سرو صدا و مطیع تربیت کنیم مگر قصد داریم بچه‌ها را پشت ویترین مغازه‌های لوکس خرازی فروشی‌های بالای شهر بگذاریم که چنین عروسک‌های شیکی از آنها درست می‌کنیم...”
صمد بهرنگی

قیصر امین‌پور
“رفتار من عادی است
امانمی دانم چرا این روزها
ازدوستان وآشنایان
هرکس مرامی بیند
از دورمی گوید:
این روزها انگارحال وهوای دیگری داری
اما
من مثل هرروزم
با آن نشانی های ساده
باهمان امضا، همان نام
وباهمان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت وآرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
ازروزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
-ازتوچه پنهان-
باسنگها آوازمی خوانم
وقدربعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
ازماه وروزوسال، ازتقویم
ازروزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشترهستم
حتی اگرمی شد بگویم
این روزها گاهی خداراهم
یک جوردیگر می پرستم
ازجمله دیشب هم
دیگر ترازشب های بی رحمانه دیگربود
من کاملاتعطیل بودم
اول نشستم خوب
جوراب هایم را اتو کردم
تنها–حدود هفت فرسخ–دراتاقم راه رفتم
باکفش هایم گفت وگوکردم
و بعد ازآن هم
رفتم تمام نامه ها را زیرورو کردم
و سطرسطر نامه هارا
دنبال افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی ازنامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد
انگارازلابه لای کاغذ تاخورده ی نامه
بوی تمام یاس های آسمانی
احساس می شد
دیشب دوباره
بی تاب دربین درختان تاب خوردم
ازنردبان ابرها تا آسمان رفتم
درآسمان گشتم
وجیب هایم را
ازپاره های ابرپرکردم
جای شماخالی!
یک لقمه ازحجم سفید ابرهای ترد
یک پاره ازمهتاب خوردم
دیشب پس ازسی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
وبرخلاف سال های پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
ازرنگ آبی دوست تردارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ وهیبت آور نیست
این روزهادیگرتعداد موهای سفیدم رانمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک یک روزکامل جشن می گیرم
گاهی
صدبار
دریک روز می میرم
حتی یک شاخه ازمحبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردن”
قیصر امین‌پور

Pablo Neruda
“هوا را از من بگیر
اما خنده ات را نه
روشنی را، بهار را
از من بگیر
...اما خنده ات را هرگز”
Pablo Neruda, The Captain's Verses

year in books
Sepideh...
1,491 books | 131 friends




Polls voted on by Salamis

Lists liked by Salamis