Zeynab abbacy

Add friend
Sign in to Goodreads to learn more about Zeynab.


Loading...
مهدی اخوان ثالث
“بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می ترسم تو را خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را

و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی ها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند

شب افتاده ست و من تاریک و تنهایم
در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستو ها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی..”
مهدی اخوان ثالث, لحظه‌ی دیدار نزدیک است

مهدی اخوان ثالث
“لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است”
مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales

Elizabeth Gilbert
“I've come to believe that there exists in the universe something I call "The Physics of The Quest" — a force of nature governed by laws as real as the laws of gravity or momentum. And the rule of Quest Physics maybe goes like this: "If you are brave enough to leave behind everything familiar and comforting (which can be anything from your house to your bitter old resentments) and set out on a truth-seeking journey (either externally or internally), and if you are truly willing to regard everything that happens to you on that journey as a clue, and if you accept everyone you meet along the way as a teacher, and if you are prepared – most of all – to face (and forgive) some very difficult realities about yourself... then truth will not be withheld from you." Or so I've come to believe.”
Elizabeth Gilbert, Eat, Pray, Love

حمید مصدق
“گاه می‌اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می‌شنوی
روی زیبای تو را
کاشکی می‌دیدم

شانه بالازدنت را -بی قید -
و تکان دادن دستت که - مهم نیست زیاد -
و تکان دادن سر را که
«عجیب! عاقبت مُرد؟ افسوس!»
کاشکی می‌دیدم

با خود می‌گویم
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد!؟”
حمید مصدق, مجموعه اشعار حمید مصدق

حمید مصدق
“آه می بینم، می بینم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که ترا در خور؟
هیچ -
من چه دارم که سزاوار تو؟
هیچ-
تو همه هستی من، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
همه چیز -
تو چه کم داری؟
هیچ”
حمید مصدق
tags: love

year in books
فرشاد
168 books | 2,856 friends

Hasti M...
371 books | 115 friends

Hamed M...
994 books | 147 friends

Ali Niazi
746 books | 516 friends

مهسا
1,186 books | 470 friends

Sara
3,146 books | 114 friends

Eissa A...
59 books | 5 friends

Ali ras...
31 books | 5 friends

More friends…



Polls voted on by Zeynab

Lists liked by Zeynab