Mohadese p

Add friend
Sign in to Goodreads to learn more about Mohadese.


Loading...
هوشنگ ابتهاج
“زین پیش از پس و پیش زلف دو تا مگستر

در پیش پای دل ها دام بلا مگستر

تا کی کنی پریشان دل های مبتلا را

آن خرمن بلا را پیش صبا مگستر

بر پای مرغ مألوف کس رشته می نبندد

دام فسون خدا را بر آشنا مگستر

من خود به خواهش خویش سر در پی ات نهادم

دستان مساز و دامم در پیش پا مگستر

چون شب سیاه کردی بر سایه روز روشن

بر آن مه دو هفته زلف دو تا مگستر”
هوشنگ ابتهاج

“وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم : عزيزم ، اين كار را نكن .
نگفتم : برگرد
و يك بار ديگر به من فرصت بده .
وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه ،
رويم را برگرداندم.
حالا او رفته
و من
تمام چيزهايي را كه نگفتم ، مي شنوم.
نگفتم : عزيزم متاسفم ،
چون من هم مقّصر بودم.
نگفتم : اختلاف ها را كنار بگذاريم ،
چون تمام آنچه مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است.
گفتم : اگر راهت را انتخاب كرده اي ،
من آن را سد نخواهم كرد.
حالا او رفته
و من
تمام چيزهايي را كه نگفتم ، مي شنوم.
او را در آغوش نگرفتم و اشك هايش را پاك نكردم
نگفتم : اگر تو نباشي زندگي ام بي معني خواهد بود.
فكر مي كردم از تمامي آن بازي ها خلاص خواهم شد.
اما حالا ، تنها كاري كه مي كنم
گوش دادن به چيزهايي است كه نگفتم.
نگفتم :باراني ات را درآر...
قهوه درست مي كنم و با هم حرف مي زنيم.
نگفتم :جاده بيرون خانه
طولاني و خلوت و بي انتهاست.
گفتم : خدانگهدار ، موفق باشي ، خدا به همراهت .
او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چيزهايي كه نگفتم ، زندگي كنم.”
شل سیلوراستاین

“چتر ها در شرشر دلگیر باران می رود بالا


فکر من آرام از طول خیابان می رود بالا



من تماشا می کنم غمگین و با حسرت خیابان را


یک نفر در جان من مست و غزل خوان می رود بالا



گشته ام میدان به میدان شهر را هر گوشه دردی هست


ارتفاع دردها از پیچ شمیران می رود بالا



خواجه در رویای خود از پای بست خانه می گوید


ناگهان صدها ترک از نقش ایوان می رود بالا



درد من هر چند درد خانه و پوشاک ارزان نیست


با بهای سکه در بازار تهران می رود بالا



گاه شب ها بعد کار سخت و ارزان خواب می بینم


پول خان با چکمه اش از دوش دهقان می رود بالا



جوجه های اعتقادم را کجا پنهان کنم ، وقتی


شک شبیه گربه از دیوار ایمان می رود بالا



فکر من آرام از طول خیابان می رود پایین


یک نفر در جان من اما غزل خوان می رود بالا”
حسین جنتی

“از جرعه تو خاک زمین در و لعل یافت
بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم
...”
حافظ

عرفان نظرآهاری

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می کنی؟
عاشقم با من ازدواج می کنی؟
اشک گفت: ازدواج اشک و دستمال کاغذی!؟
تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله می شوی چرک می شوی و تکه ای
زباله می شوی،پس برو و بی خیال باش عاشقی کجاست!
تو فقط دستمال باش!
دستمال کاغذی دلش شکست گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کرد گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید خون درد
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت گرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانه های
اشک داشت

عرفان نظرآهاری

34159 هزار و یک کتابی که قبل از مرگ باید خواند — 2589 members — last activity Dec 05, 2021 12:19PM
در این گروه کتابهایی معرفی میشود که قبل از مرگ باید خواند... و نظر همه را میتونیم در مورد کتابهایی که معرفی شده بخوانیم و کلی بحثهای داغ و جالب داشته ...more
year in books
Nea
Nea
217 books | 429 friends

Fateme
573 books | 180 friends

Mahshid...
221 books | 113 friends

Tahereh
216 books | 6 friends

Niloufa...
0 books | 20 friends

Mahsa B...
1 book | 1 friend

Fatemeh...
0 books | 3 friends

Azade
36 books | 1 friend

More friends…
Gone with the Wind by Margaret MitchellPride and Prejudice by Jane Austen
Best Books Ever
76,762 books — 285,645 voters



Polls voted on by Mohadese

Lists liked by Mohadese