مهدی اخوان ثالث > Quotes > Quote > Nezam liked it

مهدی اخوان ثالث
“...
دلم -دیوانه- بودن با ترا می‌خواست

سروش آوازها می‌خواند، مسحورِ شکوهِ شب

ولی مسکین دلم، انگشت خاموشی نِهان بر لب

شنودن با تو را می‌خواست

به حسرت آنچنان می‌گفت از "آن شب‌های" رویایی

که پنداری نبیند هیچ از "این شب‌ها"

"خوشا"می‌گفت، با ناخوش‌ترین احوال، سر در چاه تنهایی:

خوشا، دیگر خوشا، آن نازنین شب‌ها!

که ما در بیشه‌های سبز گیلان می‌خرامیدیم

و جادوی طبیعت را در افسونِ شبِ جنگل

به زیباتر جمال و جلوه می‌دیدیم

و اما بی‌خبر بودیم، با شور شباب و روشنای عشق

که این چندم شب است از ماه؟

و پیش از نیم‌شب، یا بعد از آن خواهد دمید از کوه؟

و خواهد بود

طلوعش با غروب زهره، یا ظهر زحل همراه؟

چرا که در دل ما آفتاب بی‌زوالی روز و شب می‌تافت

و در ما بود و گردِ ما

طوافِ کهکشان‌ها و مدارِ اختران روشنِ هر شب

و از ما و برای ما

طلوعِ طلعتِ روشن‌ترین کوکب

خوشا آن نازنین شب‌ها

و آن شبگردی و شب زنده‌داری‌های دور از خستگی تا صبح

و آن شاباش و گهگاهی نثارِ ابرهای عابرِ خاموش

و گلبارانِ کوکب‌ها

و کوکب‌ها و کوکب‌ها…”
مهدی اخوان ثالث

No comments have been added yet.