مثل همیشه بی شتاب حرکت میکرد و راه را خوب میشناخت. چون بارها و بارها همین راه را آمده بود و در قهوهخانه شورای پیدایش گرده بود. گفتم: "نرهغول اینجا چه میکنی؟"
آیدین گفت: "قربان من هم دل دارم، هوس چای میکنم."
"خفه شو. چایت را تو همان کاروانسرا بخور."
آیدین روزنامه دستش را مرتب تا کرد و در جیب بغلش گذاشت. گفت: "آدم چای میخورد که به شاشیدنش بیرزد."☝🏻 (😭)
عاشق آیدینم.
— Sep 11, 2026 01:41AM
Add a comment