Goodreads helps you follow your favorite authors. Be the first to learn about new releases!
Start by following Rosa Jamali.

Rosa Jamali Rosa Jamali > Quotes

 

 (?)
Quotes are added by the Goodreads community and are not verified by Goodreads. (Learn more)
Showing 1-30 of 58
“تاريك بود
با عناصرِ فلزي اش ولغزندگيِ يخ كه بر من آوار شد
ماهي چروك كه روي سايه ام راه مي رفت ماهياني ست كه به گور ريخته ام
خاطره اي عتيق كه روي سقف آويزان است
قرن هاست كه ادامه دارد
رويِ صورتكي كه حرف مي زند
اداهايش شكل مي گيرند
يخ ها كه مي ريزند، شاخه های مشبكم شكسته اند
عروسك كاغذي ما بود
كه بر باد داديم اش
و نقش اش كهنه شد بر سقف”
rosa jamali, این ساعت شنی که به خواب رفته است THE HOURGLASS IS FAST ASLEEP
“آه، دم و بازدمِ شما
ترك هايي كه زيرِ خاك رگ كرده است
عينِ بشقابِ چيني شكسته است
آه، دم و بازدمِ من
خطي ست مستقيم
خطي كه سر يا ته اش معلوم نيست
ساتوري از شيارهايِ هوا كه حبس اش كرده
بودم
رگي برآمده از دهليزِ راستِ من
! آخرين برگ را هم بازي كرده ام”
Rosa Jamali
tags: شعر
“رگ هاي من است اين شهر كه به خواب رفته است”
Rosa Jamali
tags: شعر
“بمبارانِ شیمیاییِ این دایره ممنوع است

جراحتی ست شبیه چکش
رگم را در هزاره ی قبلی زده اند
اریب تا سراشیبیِ دلهره ای که فرود آمده است بر فرقی راست
اریب تا سرانگشتانم که ناخن هایِ خواهرم را یکدست می جوند
تا چرخشی معکوس تا رحم مادرم
همین جاست :
تاریخِ سقطِ جنین.
زندگی ام تکه تکه بر آب افتاده ست
پوست کنده است پرتقالی را
همین :
خوابیده ای انگار و ذوب می شوند تمامِ خاطراتی که با لایه ای از هوا داشتم
تمام دایره هایی که بدون پرگار کشیده بودم
تمامِ بمب هایی که بر سرم ریخته بودید
همین:
استوایی ست آرام این قبیله قطبی / خوابم می آید...!
نشتیِ جهان را چه کسی ترمیم می کند؟
همین :
از حاشیه ای حلبی عبور می کنیم / قسمتی از حلب سوراخ شده است
بمباران شیمیایی این دایره
" ممنوع است
امروز ممنوع است
فردا ممنوع است
دست زدن ممنوع است
همیشه ممنوع است."

دیر بود...


استوایی ست آرام این قبیله ی قطبی/ خوابم می آید...!
حتما تا حالا پرتقال را پوست کنده است ( منظورم همین لحظه ی جاری ست.)
به ترشیِ این لحظه قسم؛
جراحتی ست شبیه چکش
سرم درد می کند و شاقولی در آب می افتد
روز مسطح است!
چه می کنی وقتی که می دانی حافظه ی جهان مخدوش تر از این یک جمله است
چه می کنی زمانی که دیگر وقت تمام شده است؟
ثانیه های آخر؛
به مرتب کردن موهایت زیر روسری گذشت
چتری ست که فقط بر سرِ تو یکی نازل شد
چتری ست به طولِ یک میلی متر و عرضِ این جهان
چتری ست...
و خلائی ست که از دست چپ من شروع شده است
این دایره ی فلج
ببین چگونه بر گوشه اش ته کشیده ام؟
( شاید من لاغر شده ام / من لاغر شده ام ، نه؟ لاغر شده ام...
همین!

با آرامشی که عجیب تر از آن ممکن نیست به آبِ رحمِ مادرم باز می گشتم
با چرخشی معکوس که تا امتدادِ جفتم که آویزان شده است از سرم
درست یادم نیست:
انگار چیزی را در رحم مادرم جا گذاشته بودم
شیری که مک نزدم
انگار از پستان هایِ زنی لال بود.

به نگاهِ خیره ی شما بدهکارم!

بر تشتی بزرگ نمک می ریزند یکریز
ماهواره ای ست که ذهنم را سوراخ کرده است
به ذهنِ جهان مخابره ام کرده اند
که جنگ سرد من با شما تمامی ندارد
چرا نمی نویسند بمباران شیمیایی این دایره ممنوع است؟
که ذوب می شود آن دایره ای که با خواهرم جفت بود
محاصره ای ساخته است
این زاویه نود درجه است . ( خواهش می کنم....

پازایت ممنوع!

وقتی که می لرزم و می دانم منطقه ی حاره ای ست زخم هایم
به رگ های نوزادی لال پیوسته ام
بد خواب شده ام
بخشی از حافظه ام را دزدیده اند
دست تنها و برهنه
روی من دری را بسته اند
و کسی نمی داند
شاید من لاغر شده ام؟
قطعات یدکی / و من که قطعات یدکی ام را کشانده ام زیرِ این سقف
چیزی به جز تعبیرِ معوجِ یک آه نیستم
مرا که دیروز بایگانی کرده بودند
مرا که فردا بر دیسک های نوری می چرخم
وقفه ای لال در گردش جهانم
ایستاده ام تا صفر مطلق
ویروسی احاطه ام کرده
چیزی شبیه لکه ای مسری
اکسیژنِ اتاقِ من ته کشیده است.)”
Rosa Jamali, برای ادامه این ماجرای پلیسی قهوه ای دم کرده ام
“نمي شد به بازي عقربه ها پايان داد
به ثانيه هاي شكسته برنمي گرديم
روزهايي كه در پي هم چيده ام
و اسب هايي كه از بازي من گريخته اند”
Rosa Jamali
“ایستگاه

چمدانم را بسته ام!

در مریخ هم که بگردی برگی از من پیدا نمی کنی
باز هم چیزی کم است
به حاشیه رسیده ام
عقربه به صفر نزدیک شده
اگر قطب نما را به من بدهی
باز درخت های دو طرف خیابان مساوی اند
چه کنم؟
حیف شده ام
"دوستت دارمی " که از لب پنجره افتاد.

حتا خدا هم که از آن بالا نگاهم می کند ، گریه اش می گیرد
لباس های قدیمی ام بلاتکلیف مانده ست
چروک خورده ام
و به ایستگاه رسیده ام.”
Rosa Jamali, برای ادامه این ماجرای پلیسی قهوه ای دم کرده ام
“باد ملایمی ست مردی که از جانب دریا می آید

لنگر گرفتم ،مثلِ دخترکی کهنه
بوی ماهی می دهم؟

بگو به آن مرد که آنطرفِ آب ست
و پاروهایم را دزدیده است:
تو آن ماهیگیر را به ساحلِ من فرستادی ، چشمه ی من اشک نداشت .

مثل ماهی له له بزنم ، در انتظارِ یک بوسه ی تو جان بدهم ، بگو قمار بازِ ماهری هستم؟

دریا بادی نامعلوم است
من پرخاش کرده ام

بگو حسود نبود دریایی که بین من و تو لنگر انداخت؟
بی خواب شده ام
لالایی ات را لازم دارم.

لنگر گرفتم مثل دخترکی کهنه ،
باد ملایمی ست مردی که از جانبِ دریا می آید.”
Rosa Jamali, برای ادامه این ماجرای پلیسی قهوه ای دم کرده ام
“Suppose That I'm Inevitable
Suppose that I'm inevitable
Even the veins of my right hand
Cross you from the drafts.

On my smooth nails
The breeze
Which is not from the sky
Is curving you
Either the veins of my right hand
Is running short
On my pulse.

Rolled along my fingers
Vanished
Not repeated forever
For the second.
I'm a half
Since the first.

The veins of my neck cross you all.

If the warmth of my ten fingers
Seized on your torn pieces of breath
All is over
With the dead-end alleys
all in oblivion.


(TRANSLATED FROM ORIGINAL PERSIAN INTO ENGLISH BY ROSA JAMALI)”
Rosa Jamali, Selected Poems of Rosa Jamali
“اسب هایی ست که بی وقفه در خونم می خوانند
آن اسب ها که یاران خونی منند
این شکل ها به شعاع آن منحنی بسته اند
درخت ساکنی ست
که بر اشکوبه ها ریشه کرده است”
Rosa Jamali
“زن- گرگ – کرکس- ببر

زنجیرها وُ مارها را می بینی بر شانه هایم؟
و دیده بودی لانه های عقابان را در دو چشم کور تاریکم ؟
کبوترانی را که شبیه تاج بر سرم لانه کرده اند را دیده ای؟
و کلاغ ها را که بر زمردها وُ الماس تنم نشسته اند را دیده ای؟
این تخت مرمر را دیده ای تو که در طلای سرخ انگار مذاب شده است
وَ آن سنگ قیمتی را که تا بیست و یک متر در چشمانم که همان مردمکان توست نفوذ کرده اند را دیده ای؟
وَ دیده ای که بر این سنگ، بره های لاغرِ شهر سوخته را در سرزمینی عاریتی و شهری چاهار دروازه شیر داده ام
و با لاشخوران برهنه عشق بازی کرده ام، دیده ای تو؟
و با تمام شور حیاتی ام با گرگ ها خوابیده ام، دیده ای این را؟
و دیدی که چنگال های تیزشان را با تعظیم ناشیانه ای بوسید م
و به زن- گرگ – کرکس - ببرِ تمام بدل شدم.

پیکر پوشالی ات ،
که از کاه و ماهوت و کاغذ و زرورق پر شده است.

دیده بودی تو بادگیرهای سوخته را و باغ چای را و گل های زعفران را در بوته ی سینه هایم؟
مارها که بر اندام هایم لیس می کشند را چه؟
من قطب نمای این دریا بودم در آن عصر مفرغی
و بر ستونی از الحمراء گل سرخی آویخته است، گیاهی که منم
همان عقربی شده بود که در پیکر پوشالی ام پیچیده است و لانه کرده است ، دیده بودی آن را .
همان که خانه کرده است در درختی و در مکعب کوچکم و چنگ زده بودی بر ساقه های آسمانم که پیچیده بودی در من و پوشانده است روزم را که ساده است و سیاه
همان روباهی ست که در اینجا به گل نشسته بود در انتظار ببری که منم
همان سنگ و صخره ام که به مرجان های ته دریا پیوسته بودم وَ پوسیده در ریگ ها وُ مرداب ها ی تنت
همان ریسمانم که انگار به آسمان دوختی تو...

دیده بودی تو عصاره ی کاسنی را که به عطر سدر آمیخته؟
دیده بودی این علف وحشی را و جلبک های خود رو را؟
لاشخورها را دیده بودی در طلای سرخ ام؟
که چشم هایم را می جویدند در حالیکه بر سنگ مرمر نشسته بودم
و شبیه کوبش دارکوبی زمان را اعلام می کردم
ویا کاش به ساعت جغد درنیمه های شب تکرار می شدم .

و این زمین چه کرده است با من ؟
و این جلبک وحشی ؟
که این ببر؛...”
Rosa Jamali, بزرگراه مسدود است HIGHWAYS BLOCKED
“مردمک
خواب های فوری ام را برای شما پست می کنم
لکه هایی که خوابم کرد کهیرهای آخر این دنیا بود
دگردیسی دست هام مرده ست
کمی خوشرنگ تر از دیروز شده ام
بگو چقدر از روزهایم را مصرف کرده ای؟
و چقدر از تقویم واگیر دارد؟
قرنطینه ی مردمکی که جذام گرفته است
چیزی زنگ می زند...
اگر گوشه ای از آن دایره ی زنگی را به من قرض بدهی
چیزی برای مردن کم ندارم
پنج صبح فردا سال تحویل می شود
تمام کلاغ های کتاب مقدس به شور نشسته اند
و جهان پدیده ای ست رو به اتمام...”
Rosa Jamali, برای ادامه این ماجرای پلیسی قهوه ای دم کرده ام
tags: شعر
“سالِ گاو



1

موش رگِ سياهِ تندي ست كه در من مي خواند
ببرها صامت اند
پنجه هايش آهسته رويِ برف جان مي كنند...


2

تاريك بود
با عناصرِ فلزي اش ولغزندگيِ يخ كه بر من آوار شد
به كلي تاريك بود...



ماهي چروك كه روي سايه ام راه مي رفت...ماهياني ست كه به گور ريخته ام...
خاطره اي عتيق كه روي سقف آويزان است!...

قرن هاست كه ادامه دارد
رويِ صورتكي كه حرف مي زند
اداهايش شكل مي گيرند....

يخ ها كه مي ريزند... شاخه هايِ مشبكم شكسته اند...


عروسك كاغذي ما بود
كه بر باد داديم اش
و نقش اش كهنه شد بر سقف ...



3



تابوتِ شيشه اي پشتِ پنجره است
زمان بر من ماسيده است
سايه اي كه بر تغار مانده است...

رويِ شيشه هاي لرزاني كه مي لرزيد...


ديروز را به خاك سپرده ام
انگشت ها بر شيشه ساكن اند
زمان لابه لايِ آنها گير كرده است...


آن ابر هيچوقت به پايان نرسيد...آن خطوط به كلي تاريك بودند... آيينه اي كه تا ابد در من راه مي رفت...و ماه كه از دست ام به تنگ آمده است!

زمين مجرايي كهنه است كه پوسيده است
كلاغ ها كه بر باد رفته اند!
خيلِ مورچگاني كه به خانه ام ريخته اند
اين باران هفتصد سال است كه مي بارد
آن كور كه در راهست
و امسال كه سالِ گاو است...


4

اين خرگوش كه از سمتِ راست مي آيد
با برف هايِ سفيد خوابيده است
اين خرگوش كه به رگ هام آغشته است
خونِ برف ها را جويده است...”
Rosa Jamali, این ساعت شنی که به خواب رفته است THE HOURGLASS IS FAST ASLEEP
“شش وُ پنج دقيقه ي نيمروز



خلاف عقربه هاي ساعت بر مدار كهنه اي چرخيده اي
و اين آبشار همان برج السرطان ست كه به خواب مي ديدي
زيستگاه اين پرنده ي مهاجر آفريقاي مسكون است
و تيره ي گياهي نایابی ست این!...”
Rosa Jamali, این ساعت شنی که به خواب رفته است THE HOURGLASS IS FAST ASLEEP
“سَرَخس




هفت طبقه بودم گیاهی مخصوص به تن داشتم ؛ در جشنی شبیه مراسم ختم شرکت کرده بودم
سنگ بر پیشانی برگشتم ؛ بر سرزمین مادری ام باردیگر نگریستم وَ گریستم
پدرم سیمرغ بود ؛ مادرم الهه ای بی تاب درشوش وُ هگمتانه وُ مقبره ی مردخای
وَ خدا با من بود
این چشم ها دوربین من شده اند در تاریکی محض ، مطلق
و من اسطوره ی گُنگِ برخورد قاشق ها با چنگال بوده ام در لحظه ی شام
ایزد بانوی بزرگراه نواب من ام ، به قبرستان می روم
در منتهی الیه ی شرقی این شهر
این که مطلق باریده بر فرق سرت ، این چیست؟ این پلشتیِ آرام چیست ؟ به چه می ماند؟ چیست؟
فرشتگان بر موهای تاریکم لانه کرده بودند به ناچار
وَمن پریان را شسته بودم ، لکه گیری کرده بودم ، شبیه برنج دم کرده بودم
ساعت را می دانستی در لحظه ای که کش می آمد و خمیازه می کشید ، آن لحظه ی منجمد وُ خاموش
وقتی با چنگال های زخمی ام بر اجاق گاز سر می رفتم
وقتی تمام صحنِ میدانِ انقلاب را فراگرفته بودم وَ فوران می کردم
و با وایتکس صورتم را سفید نگه داشته بودم انگار.

سرخس من ام
سرزمینی بی پدر
عاریتی
شهری سوخته
ممنوعه
وَ آلوده به انواع مرض ها ، بیماری ها، دجال ها ، دروغ ها وَ دستکاری ها

به کجای این سرزمین دل بسته ای برادر؟
این سرزمین که به تمامی سوخته است، نیمی ش گور ست ، نیمه ی دیگرش به سرب آلوده ست.

سرخس منم
ایزد بانویِ وحشی خار وُ پلشت
بر اندوهِ ساکن چشم زخمی که به سرزمینم بافته اید...

کوه را که من کندم برادر ، تو چه کردی ؟

تنها مشتی خاک آواره ام می کند
گیج ام می کند به ناگاه
مشتی خاک که پاشیده بودمش بر بوذرجمهور وُ یزدگرد
و خاکسترم که بر دریاها پخش شده است دیگر
و در آب های دجله آرام گرفته ام برادر
این بوی کهنه ی نا می دهد در عنکبوتی که لانه کرده ست درست بر فرق سرم
و تو می دانستی این را
می دانستی این را
به ناچار می دانستی این را.

مراسم نام گذاری به پایان رسیده ست
چراغ ها را خاموش کنید ، فردا شنبه ست؛ آه نمی کشم
پریدخت آینه ها روئیده است بر انگشتان سبابه ام
من که هفت دریا را گریه کرده ام شش هزار سال
و از خشم به گوشه ی صندلی پناه برده ام.

پیاده رو خلوت است
رهگذران به خوابی ابدی رفته اند
و این منطقه ی متروک
نظامی ست
دیرزمانی ست که مسکونی نیست.

تمام جسم ام را به باد سپردم
و روحم را به بادگیرها
اسیر ثانیه ای بود ه ام سال ها
و گوش تا گوش حرف هایم خاکستر بود وُ کربن وُ زغال.

سرخس گیاهی ست وحشی که نام گذاری نمی شود
شبیه برگ کاهوست : نامیده نمی شود ، پوست انداخته ست ، چرا نامیده شود؟”
Rosa Jamali, بزرگراه مسدود است HIGHWAYS BLOCKED
“سرگيجه

قرار نبود امروز را له نكني؟
شال گردنم كه پشمي نيست!
چرا تمام سطوح را گرد گيري كرده اي؟

منحني ها و شعاعِ روز
در من پيچيده بودي انگار
در سكته ي ناقصي به ناتمامي رسيده بودي انگار
مراقب باش،
آن پيچش تند
خرده هايي ست كه بر زمين ريخته بود
وقت نبود
تاريك بود
منحني ها بركسري از من در سقف شكسته بودند.

بر ورقه اي از كاغذ، امواج سكته كرده اند
اتصالي نيست
سرگيجه كوتاه است
دستم به سقف نمي رسد
ازمو هم به آن طناب باريك بند نيستم...

همين!
خيابان تصوير من نيست
تصوير تند عقربه هاي كور است
اسير ثانيه ها بوده ام
و آب كه قطره قطره بر سينك مي چكيد...

اين شبح كه در من پيچيده است به تيك تاك ساعت مي ماند
چند ساعت است كه خواب بوده است؟”
Rosa Jamali, این ساعت شنی که به خواب رفته است THE HOURGLASS IS FAST ASLEEP
“كسوف


ماهي به فلس هاش عادت كرده بود
اقيانوس به رويِ ده انگشت اش مي چرخيد
خراب صدف ها شده بود
جسم كوچكش در تابوت جا نمي شد
ته دريا به جلبك ها پيچيده بود
پاها ي باريكش بر اقيانوس ها مي رقصيد
مرجان هاي له شده را به گونه هام مي پاشيد
و آن خطوط به لب هام دوخته مي شد.

كسوف بود
در جاذبه اي كه نُكِ انگشتهاش آبها را به حركت وا مي داشت
كسوف بود
بركِشِشي كه زمين را وارونه مي كرد.

گوشواره هاي لوزي شكلش را به خاك سپرديم؛
رشته اي از گوش ماهي ها به موهاش بند شده بود
و روي آويز بوي عطرش هر سال تكرار مي شُد.

اين مارها كه در من مي خزند ازقنديل هاي يخ شكل گرفته اند
و غارهاي تنهايي ام را به ته دريا پيوند زده اند.

واين عطر كه در شكم ماهي نهفته است!

مرجان ها از سنگ قبرش روييده اند
وبر ديوارها رسته است.

مارها به پاهايم پيچيده اند.

هنوز شناوري،ماهي؟
چگونه لاله هاي دريايي به تو از ما نزديكترند؟
چه جور بر اسفنج ها لم داده اي؟
به سنگواره ها و جانوراني كه زير آب اند
هنوز در سفري، ماهي؟

بي بي خشت!
شال سياهت كه براي من مانده است
اين چرخشي ست كه باد و ثانيه ها را به من سپرده است
با نيمه اي كه چتر من است.”
Rosa Jamali, این ساعت شنی که به خواب رفته است THE HOURGLASS IS FAST ASLEEP
“که آفتاب در کیفم بود



كه آفتاب در كيفم بود
و جهان بر دست هاي كوفته ام سنگيني مي كرد
به هم رسيده بوديم
ومن شاخه هاي كور را بلعيده بودم
گويي از طلايِ س‍ُرخِ تو بر من ريخته بود
و من حياتِ وحش بودم
و صداي من تيرِساكتِ تو در انعكاس صدا ي من بود.

شبیه ارواحِ مردگانم جار می‌کشد

منم كه در شاخه ها دويده ام
شبيه موريانه اي در تو زيسته ام
و به حياتِ وحش پيوسته ام.”
Rosa Jamali, این ساعت شنی که به خواب رفته است THE HOURGLASS IS FAST ASLEEP
“زواياي اين قاب







1
سال ها از آنروز گذشته است
كه من به چهره ي پيرم در آينه نگاه مي كنم
سال ها ازآنروز گذشته است
كه من به ماسه ها و شن ها لو مي روم
سال ها از آنروز گذشته است !

2
اين حكايت از مويرگ هاي دهليزي ست كه شما نمي بينيدش

3
اين گاو كه سالهاست از سينه ام مكيده است
و تنگ در قابم كه فرو رفته ام.


4
مي دانستم كه توجيه اش آسان نيست
اين قاعده خلافِ جريان بود
و ما از ابهامات آن بي خبر بوديم
يك اتفاقٍِِ نادر
كه به قانون هاي طبيعي توجيه نمي شود
و ما در كتِ آن سال هاست كه مانده ايم .

5
اين زمينِ عاريتي بخشي ازآن جزيره ي آبسكون است
فقدان دستي كه منجر به بن بست شد
و نقش هايي كه رسم شده بودند
براي ترسيم اين منحني به پرگار نيازي نبود.

6
اسب هايي ست كه بي وقفه در خونم مي خوانند
آن اسب ها كه ياران خوني منند
اين شكل ها به شعاع آن منحني بسته اند
درخت ساكني ست
كه بر اشكوبه ها ريشه كرده است.


7
نمي شد به بازي عقربه ها پايان داد
به ثانيه هاي شكسته برنمي گرديم
روزهايي كه در پي هم چيده ام
و اسب هايي كه از بازي من گريخته اند .

8
حصيري كه روي آن خوابيده بودي
من به سكون اين خانه بدجور عادت كرده ام
چيزي كه قرار بود از مركز زمين دور شود
و ترا به من برساند .


9
قرني از تو گذشته است
و ما كه در اين خانه مانده ايم ....

10
ابعاد گذشته تغيير كرده است
و اين منحصر به رنگ سقف نيست
حروفي كه ما را چون ساكنان اين سرزمين پذيرفتند
و چنانكه مجرمي از اين خاك گريختند
و ما به سكونِ اين شهر عادت كرديم .”
Rosa Jamali, این ساعت شنی که به خواب رفته است THE HOURGLASS IS FAST ASLEEP
tags: شعر
“دكمه


چشم هام به نورِكم عادت كرده اند
به آن ها دكمه دوختم
در تاريكي لمس ام كن!”
Rosa Jamali, این ساعت شنی که به خواب رفته است THE HOURGLASS IS FAST ASLEEP
“ریشه هام


دیدی که راهِ شیری چه طور کلافه ام می کرد
با آب شُشم داشتم مسیر گنگِ هستی را شخم می زدم
دارم به عصاره ی میخک ها و ریشه ی کاسنی
چسبندگیِ سفتی پیدا می کنم به رودخانه ی گَنگ؛
از ریشه هام تا مرکزِ دایره ای شکلِ زمین
لمیده بر ضلعِ افقی اش خاکِ نرم وُ سبکی رشد می کند
گدازه هاش چشم هات را کور می کند ساعتی بعد؛
وَ تو تمامِ آن سرزمینِ گرمسیری را
در ظروفِ منجمدی پخته ای
وَ تمامِ راه را عمودی دویده ای
و این آتشفشانِ زخمی را
سفت کرده ای با مچ دستت
به تعمیرِ زمین نشسته ای
با انگشت هایی که فقط به سرکه وُ نعنا آغشته ست...

حیف!
خطوط روی هم افتاده اند
بدجور!
فکرش را هم نکرده بودی
در نگاه اول!...
و صدایت به من نمی رسد
با این که از دیوز برف باریده است
از موج وُ شن خبری نیست!...

داشتم ازسمتِ چپ با نُکِ پا از راه ابریشم می گذشتم
و جلگه ها و مراتعِ ساکنی از علفزار
آهسته بر جعبه ی فلزی نقش بسته است
ساقه های توفانی اش و راه آهن و این ریل ها
همه چوبی ست
مسیر پیچیده ای ست با همه ی سادگی اش!...
چسبیده ست و از رشد سرطانیِ سلول ها کاسته است!”
Rosa Jamali, این ساعت شنی که به خواب رفته است THE HOURGLASS IS FAST ASLEEP
“نهنگ



نهنگي ست كه خوابش كرده ام
تار وُ پودش را به اقيانوس ريخته ام
و از مرزهاي لوط گذشته ام !

اينجا اسكلتي بودكه بر فقراتم كِبره بسته بود
بر دريايي كه همخوابه ام بود
و جلبك ها كه به موهايم وفادار بودند
مادياني ست مست كه پيچيده است لاي موهايم
و اين مارها كه سراسيمه بر شانه هايم روييده اند!

اسب هايش از مرزهاي خوابم گذشته اند
بر آبهاي خليج اش سال هاست كه دويده ام
مارها بر گوشه هاي دريايي مرده اند
و اسكلتي كه رو به ديوارنقش بسته است!

وحشي ترين اسب زمين ام!
كه با نهنگي خوابيده ام
و در بادهاي مغربي پيچيده ام
كه بر خواب هاي نهنگي لنگر كشيده ام
و از راه ابريشم گذشته ام
و در آب هاي خليج ساكن ام !
عروسِ زمين ام!

عروس جهان است
كه به تسخير دنيا آمده است.
با دستي كه به جهان آلوده است
و اسب هايي كه بر زمين رانده است....

كه تمام آب هاي جهان من بودم!”
Rosa Jamali, این ساعت شنی که به خواب رفته است THE HOURGLASS IS FAST ASLEEP
“فانوسِ دریایی


به پهلو خوابيده بودم ،
داشتم با پاهام اقيانوس ها را يكي در ميان جابجا مي كردم
همان گرمسيرمدامي ست كه هر چند لحظه يكبار از كمرم مي گذرد
همان كه تمام قبايل وحشي را و سواحل قناري را و نواحي استوايي را
با حفظ نام بر تنم نقاشي كرده است .....!
اقيانوس منجمد شمالي را كجا كشانده اي؟
يك دسته از موهام نخل هاي تاريك اند
ابروهام مسير باد شمال
دست هام بادبانهاي اطلس اند
چشم هام فانوس دريايي
لب هام حفره هاي ته دريا...”
Rosa Jamali, این ساعت شنی که به خواب رفته است THE HOURGLASS IS FAST ASLEEP
“دراز آویز تزئینی

روز بدی بود
ما ساکنانِ منطقه‌ای بودیم که ساکنانِ گیج وُ گول‌اش را نمی‌شناختیم
ساختارِ نحویِ خیابان‌هایی که مسلسل می‌شد
آسیب‌شناسیِ میدان‌هایی که می‌پیچید
غلط‌خوانی فرستنده‌هایی که غبار گرفته بود
دوباره‌خوانی گیرنده‌هایی که اصلن نمی‌گرفت
در پرسپکتیوِ شهر گم بود هر چه نوشته بودم وُ خط زده بودم
ساختار نحوی جملات در هم ریخته بود، لکه‌گیری می‌خواست
گوینده خواب‌اش می‌آمد، من منتشر نمی‌کردم
ژورنالیست‌ها خمیازه کشیده بودند یک لحظه پیش انگار در قوطیِ کنسرو
فیلم‌سازی از سواحل قناری آمده بود دست می‌داد با من
از طوطی‌ها عکس می‌گرفت وُ مارک خط چشم‌ام را می‌پرسید.

به شوهرم گفتم : " چه‌قدر آسمان تاریک است ! چقدر روز فلج است ! چه‌قدر فیلم‌ساز حرف می‌زند؟"

شبیه کلاغ‌های سیاه شده بودند در رنگ وُ لعاب مخفی‌اش بی‌پدر!
همان هویت نامعلوم منشورها را داشتند در اسطوره‌ی گاو دو سر چسبیده در قابِ عکس اجدادی‌مان
شبیه مخروط‌ها شده بودند مفرغی وَ برنجی در موزه‌ی تاریخ انسانِ چند نسل قدیمی‌تر از ما
موازی با عروسکِ فلجی بر طاقچه که من بودم
هجومی‌ که بر سرم لانه کرده بود
و یکی به چنگالی دیگری را می‌جوید
و دیگری بلعیده بودش لحظه‌ای پیش
و خواب‌اش را دیده بود لحظه‌ای پیش احیانن کمی ‌پیش .

اضلاع آسمان شبیه همان چندضلعی خاموش است ، به شوهرم تاکید کردم!
تاریک در عروسک منجمدی که من بودم وَ تو عاشق‌اش بودی
مردی ملبس به یک بارانی بهاری پهنای یک سرزمین را درنوردیده بود
در لباسی خاکستری مدام حرف می‌زد ، می‌بلعید کلمات را ، ور وره می‌کرد
آغشته به عطر خاشاک در میدان‌های عزیز این شهرِ بزرگ دلبرانه می‌رفت
آمیخته با جاهلان وُ گدایان وُ سیب‌زمینی‌به‌دست‌ها
عربده کشیدند بر گروهی از دوستانم ،
صف کشیده بودند آنجا کنار خیابانِ نهم
و لاجرم دراز آویز تزئینی به گردن داشت
و شبیه میمونی از بالای آن تپه یک‌ریز سخنرانی می‌کرد.

به شوهرم گفتم:
" تلویزیون را خاموش می‌کنی یا نه؟!..."

یک نفر گفت :
دولت همیشه آغشته به لکه‌های وایتکس خواهد ماند
دیگری گفت:
پس آمونیاک به چه دردی می‌خورد؟
سومی‌گفت:
گمانه‌زنی کار ما نیست
چاهارمی ‌فراجناحی شد
فضایی بود
هسته‌ای!

به شوهرم گفتم : " خاموش می‌کنی آن را یا نه؟!..."

در روزنامه‌های عصر چیزی ننوشتند
فکر کردند سواد نداریم بخوانیم
فقط به حروفی نوشتند که هیروگلیف بود
پارازیت می‌فرستاد
فیلتر شده بود
بوق می‌زد
ادای گربه‌ها را در می‌آورد.

به شوهرم گفتم : " دارم تلویزیون را خاموش می‌کنم!"
و در روزنامه‌های عصر دیگر ننوشتند چیزی دیگر ننوشتند چیزی دیگر .”
Rosa Jamali, بزرگراه مسدود است HIGHWAYS BLOCKED
“من که هفت دریا را گریه کرده ام شش هزار سال
و از خشم به گوشه ی صندلی پناه برده ام”
Rosa Jamali, بزرگراه مسدود است HIGHWAYS BLOCKED
tags: شعر
“تك سلوليِ ساعت


چيزي به اشتباه مي ميرد
و آفتاب كه نم برداشته است ، خيس و مات است
اگر به اين خطوط ادامه دهم؛
آن شيء منجمد كه اسيرِ دست توست به اشتباه مي لغزد
و گرنه چندي ست كه روز به پايان رسيده است.

پوك به خانه كه مي رسم
چندي به مكعب ها خيره ام
جريان ِ ساكنِ آب بود
و آفتاب كه نم بر نمي داشت
بر سپيدي اين همه كاغذ
بر رخت هاي پيرم كه گريه كرده بودم !

عناصري جزء به جزء كه به من وابسته اند
و از خونِ من رنگ مي گيرند.
اين سرزمين كه بي وقفه بر من مي بارد!
و ماه كه هنوز پهناور است .


اينجا بر ديرك باريكي يخ بسته ام
و براي ِ توست كه زمان را به رودخانه ريخته ام


زمان هوسِ تندي بود كه از دستم رفت !
اين لحظه ها كه به آساني پاك مي شوند...


به كبودي اين ديوار مي مانيم
من و اين رختِ تاريك
كه به جوي آب ريخته ايم.

گوساله ايست كه از مرگ شير مي نوشد...

اين چيست
كه بر زمينه اي خنثي ته رنگ مي گيرد؟
مي شد رنگِ ديگري داشته باشد
روزهاست كه به نخي بندم...

ماهي چروك كه از سقف مي افتد...

بوران است
در دور دست سنگي سست مي شود
تصويري از انجماد كه روي شيشه مانده است
پلي كه اينجا شكسته است
و سكوت كه روي نوارِ فلزي جاري ست
همه چيز قرار است كه به نقطه اي كور بينجامد.”
Rosa Jamali, این ساعت شنی که به خواب رفته است THE HOURGLASS IS FAST ASLEEP
“در تهران بادی هست که جانب ندارد

توده ای ابر ، از جانب البرز
خبر از بادهای موسمی می دهند
چیزی ناگهانی رخ داده و دلیل آن هم معلوم نیست
این باران از سردی هوا نیست
از متراکم شدن توده ای ابر
و نشانه رفتن آن به سمت تو.

یعنی با انگشت می نویسی با ذغالی که نداری روی این همه دیوار
و انگشت نماست نخ این همه
که از ابرهای باران زاست
شاید به تیک تاک ساعتی که ریزش نکرده بود اطمینان داده بودی
ساعت کم آمد
لحظه ها ممنوع شد.

چشم سومی هست لاینقطع
چشم سومی که قطع کرده است این همه را
چشم سومی که چشم ندارد و نامرئی ست.

پس چتر بگیر ، فکر کن باران نامرئی ست.”
Rosa Jamali, برای ادامه این ماجرای پلیسی قهوه ای دم کرده ام
tags: شعر
“تنها ساکن این خانه قرقی غمگینی ست

بست نشسته ام و گلبول های خونم فرار می کنند
شرطی شده است خاطراتم
پوچ شده ام
و به حراجم گذاشته اید.

مردی که روی پلک هایم سنگینی می کرد

تمام نمی شوی ، دیگر تمام نمی شوی
همه ی آینه ها یک جور نشانم می دهند
روی من دری را بسته اند
و شاقولی در آب می افتد
دست تنها و پا برهنه
روز مسطح است

بد خواب شده ام
بخشی از حافظه ام را دزدیده اند
زخمی ام
وکسی نمی داند!
بر تشتی بزرگ نمک می ریزند
روز مریض است
نبض ام را گرفته ای
و من
خاطره ای شده ام که به رگ های تو پیوسته ام

خسته ام
دیگر اگر بر طبل هم بکوبید در گوش من صدایی ندارد

تنها ساکن این خانه قرقی غمگینی ست.”
Rosa Jamali, برای ادامه این ماجرای پلیسی قهوه ای دم کرده ام
tags: شعر
“The Angles Of The Frame
1
Many years have passed since the day,
I looked into a mirror, saw a wrinkled face.
I've been disclosed to the bulging sands of my bed.

2
Aeons of breath account for the many veins in my atrium.

3
The bull I breast-fed for many years
And I've submerged into the frame.

4
I knew the justifications were hard,
Hard as against the current of water.
No news from the ambiguous points
something uncommon.
It can't be justified by natural rules,
many years we've been tangled on it.

5
This usurped land is a part of all buried treasure islands
No finger points in any direction.
Lost in the dead-end alleys
Tracing images without a compass.

6
Horse pounding pulse sing endlessly in my blood.
My kinsmen of horses…
Blood-line linked as to rays of a circle
like roots of a tree growing deep on the roof.

7
You can't stop the hands of the clock.
You can't come back to the broken minutes.
The days have been arranged one after another.
The knights have left the game one after another.

8
There was a straw mat where you fell asleep.
I became numb, quite used to the stillness of the house.

9
Was something supposed to get away from the core
to join us?
A century has passed and we still live in this house.


10
Dimensions have shifted
Not exclusive to the roof
The letters approved us as the residents of the house
They ran away as the convicts
And we got used to the standstill.

(Translated from original Persian into English by Rosa Jamali)”
Rosa Jamali, Selected Poems of Rosa Jamali
“و این منطقه ی متروک
نظامی ست
دیرزمانی ست که مسکونی نیست”
Rosa Jamali, بزرگراه مسدود است HIGHWAYS BLOCKED
tags: شعر
“تمام جسم ام را به باد سپردم
و روحم را به بادگیرها
اسیرِ ثانیه ای بوده ام سال ها
و گوش تا گوش حرف هایم خاکستر بود وُ کربن وُ زغال”
Rosa Jamali, بزرگراه مسدود است HIGHWAYS BLOCKED
tags: شعر

« previous 1
All Quotes | Add A Quote