Goodreads helps you follow your favorite authors. Be the first to learn about new releases!
Start by following Bahram Beyzaie.

Bahram Beyzaie Bahram Beyzaie > Quotes

 

 (?)
Quotes are added by the Goodreads community and are not verified by Goodreads. (Learn more)
Showing 1-30 of 43
“چه فایده از اسمی که به خُود می‌بَندیم؛ وقتی پُشتِ آن کسِ دیگریم!”
بهرام بیضایی, تاراج‌نامه
“رستم : من٬ رستم از خود جدا کردم چون به این پهنه در آمدم!
نام٬ دیگر گفتم و شیوه دیگر کردم؛
تا اگر بیَفگَندم٬ پیلتن ناشکسته بماند!
این دشنه را من نزدم!
آن نامِ دیگر زد که بر خویش نهادم!
آه پیلتن؛ که پور کشتم به زنده نگاه داشتنت؛
این نوباوه را آن کس دیگر کشت؛
آن که با نامش چیره شد بر سهراب و رستم و هر دو!
خود گم کرده‌ام؛ آری-کی‌ام؟”
بهرام بیضایی, سهراب‌کُشی
“سردار: ...او جهانی برای ما ساخت که دفاع کردنی نیست...”
بهرام بیضایی, مرگ یزدگرد: نمایشنامه
“دختر(در نقش پادشاه): تو شوربخت شورچشم هرچه داری از کیست؟
آسیابان: ما هرچه داریم از پادشاه است.
زن: چه می‌گویی مرد؛ ما که چیزی نداریم.
آسیابان: آن نیز از پادشاه است!”
بهرام بیضایی
“...راست بگویم اندیشه‌هایت بکر نیست
شرزین: هیچ بکری فرزندی نزائیده
استاد: اما آنچه زائیده بکر بوده.”
بهرام بیضایی, طومار شیخ شرزین، فیلم‌نامه
“من -حقیقت را- در زنجیر دیده ام.
من -حقیقت را -پاره پاره -بر خاک دیده ام.
من-حقیقت را-بر سرِ نیزه-دیده ام.”
بهرام بیضایی, روز واقعه
“چقدر عبرت در این عروسکهاست؛ و ما از عروسک کمتریم. آنها مرده‌ بودند و زندگی می‌کردند؛ ما زندگی می‌کنیم و مرده‌ایم”
بهرام بیضایی, ندبه
“فردوسي: آن‌ها كه بر تختِ بخت مي‌نشستند، رخت بر تخته‌ي واپسين نهادند، سر به چهار خشت خام. نه از خشم ياد مي‌آوردند و نه موري فرمان مي‌رانند! بنگريد در خفتگانِ خاك - كه خاك در چشم بختِ بيدار مي‌كنند!

[ ديباچه نوين شاهنامه ]”
بهرام بيضايي
“از او بسیار میگویند؛ و آنها که میگویند چرا خود چون او نیستند؟”
بهرام بیضایی, روز واقعه
“شرزین نیم‌مرده چشم می‌گشاید، و در برابر خود جلاد را می‌بیند که لبخندزنان دست پیش می‌آورد.
جلاد: انعام ما”
بهرام بیضایی, طومار شیخ شرزین، فیلم‌نامه
“آنکه پسان پسان پریشان میرود گم کرده‏ ای، عزیزی دارد؛
پرسان پرسان بسیار گردیده، پاسخی ولی نشنیده.
دل بر نمی‏ کند هرگز!”
بهرام بیضایی, طومار شیخ شرزین، فیلم‌نامه
“درنا: نمی شه من هم باشم؟
مرد یکم: این مسابقه ی مردان است!
درنا: من تندروتر از خیلی مَردم!
مرد یکم: زمانی در قبیله این امتیازی بود؛ اما از گردشِ چرخ، زنِ محترم امروز کسی است که منتظر مردمش می ماند.
درنا: راه بدن به رسم قدیم؛ خود ای مسابقه رسم قدیمه!”
بهرام بیضایی, زمین
“شرزین :” آری این ها همه از تمرین است. جلاد تمرین سر بریدن می کند و تیرانداز تمرین تیراندازی. اگر دستی را ببندی بی هنر می ماند و این گناه آن دست نیست , گناه آن است که تمرین بستن کرده و شما بسیار تمرین می کنید تا کسی را اندیشه بر زبان نرسد،شما که اینک بر خون من دلیرید ، و بسیاری تمرین نیزه می کنند تا شما راکه تمرین فریاد می کنید بر من چیرگی دهند و من، تمرین مرگ می کنم”..”
بهرام بیضایی, طومار شیخ شرزین، فیلم‌نامه
“آری، آدمیان به آینه‌ها شبیه‌اند. آینهٔ زنگاربسته تو را کدر نشان می‌دهد و آینهٔ ترک‌خورده تو را شکسته، و آینهٔ صیقلین یا مواج تو را صاف یا معوج؛ و این جز آن است که تو صاف باشی یا شکسته یا کدر یا زنگاربسته

من گاهی آینهٔ دق بوده‌ام و گاهی به تلنگری ترک برداشته‌ام… من گاهی به‌کلی خرد شده‌ام و در هزار تکهٔ من هزار تصویر خُرد شما پیدا بود.”
بهرام بیضایی, طومار شیخ شرزین، فیلم‌نامه
“همیشه دیدم کسایی می رن، اما کسی رو ندیدم که بیاد.”
بهرام بیضایی, زمین
“مسیح را مسیحیان نکشتند؛ چگونه است که مسلمان بهترین خود را می کشند؟”
بهرام بیضایی, روز واقعه
“نه، این دانش ترا نخواهم گفت! نه! بهل دانش بمیرد آنجا که در پنجه‌ی مرگ‌اندیشان است؛ و سودهای آن همه بر زیان می‌کنند. و پیش از مرگ، من این جام بر سنگ می‌کوبم و ما هر دو می‌شکنیم! آه درود بر مهربانی تو که پشت خشم و دشنه پنهان است! اینک به تیغ تو پاداش خود دریافتم؛ پاداش زندگی بر سر دانش نهادن! . بدین مهربانی که مرا از تو رسید، در برابر چیزکی از رنج خود ترا می‌بخشم؛ آری بمان و داستان این جام بر پوست بنویس و بر مردمان بخوان؛ تا نگویند ما این دانش نداشتیم!”
بهرام بیضایی, سه برخوانی: اژدهاک، آرش، کارنامه‌ی بندار بیدخش
“مترسک: هیچ فکرشو کردی؟ تو با مخالفتت منو ترسناکتر از اونچه هستم نشون میدی. این خودش خیلی خوبه. چون دیگه کسی جرئت نمی کنه با من در بیفته”
بهرام بیضایی, چهار صندوق
“من جهالت را تأیید نمی‌کنم، عاشق این مردمم ولی نه عاشق جهالتشان. عاشق آن استعدادی هستم که درونشان هست و می‌تواند به جهش آنها بیانجامد.”
Bahram Beyzaie, جدال با جهل
“_تو شور بخت شور چشم هر چه داری از کیست؟
+ هر چه ما داریم از پادشاه است.
*چه میگویی مرد ؛ ما که چیزی نداریم.
+ آن نیز از پادشاه است.”
Bahram Beyzaie, مرگ یزدگرد: نمایشنامه
“- تو پادشاهان را با راهزنان همانند میکنی؟
- راهزنان بر تنگدستان می‌بخشایند و پادشاهان نه!”
Bahram Beyzaie, مرگ یزدگرد: نمایشنامه
“شرزین : … رعیت صفر است . سلطان و سالاران برترین شماره اند سلطان نه است و وزیران و چاکران و سالاران و دیوانیان هشت و هفت و شش و پنج و چهار و سه و دو و یک و رعیت صفر است . با این همه بهایی هر سلطان به رعیت است و هیچ عدد بی صفر بزرگ نشود چنان که هزار بی صفر هاش بیش از یک نیست بدان که رعیت هیچ می نماید و بیش از همه است…”
بهرام بیضایی, طومار شیخ شرزین، فیلم‌نامه
“خودستایان تکیه بر اریکه‌ها زده‌اند؛ کتاب خدا را چنان می‌خوانند که سود ایشان است. آنان که طیلسان زهد پوشیده‌اند تک پیرهنان را پیرهن بر تن می‌درند؛ آنان که دستار بر سر نهاده‌اند سر از گردن خداترسان می‌اندازند؛ و آنان که آب بر مردمان می بندند مردمان را آب از لبه تیغ میدهند. این نیست آنچه ما می گفتیم. اینان سپاه آز می‌آرایند و دیوار غرور می‌افرازند و کوشک‌های خودپرستی می‌سازند و انبانشان را از انباشتن پایانی نیست.”
بهرام بیضایی, روز واقعه
“خود را بینا شمردیم بر همه چیز؛ و خِرَد به ما می‌خندید! نادان آنکه شیوه زند به گیهان شیوه‌زن!”
Bahram Beyzaie, سهراب‌کُشی
“ایا تو نبودی که سی و هفت بار به خواستگاری راحله آمدی و هر بار که نه شنیدی رفتی و بازگشتی؟
به خدا قسم که این من بودم و اگر هزاربار دیگر نیز نه می شنیدم باز می گشتم، و اگر دیوار می بستید نقب می زدم و اگر از در می راندید از دریچه و از بام می امدم. جان را بهایی نیست بستانید. سوگند به خدایی که در طور ظاهر شد و سپس بر صلیب رفت و از آنجا به مکه در امد که من راحله را از جان دوست تر دارم.
روز وافعه، ص 33”
بهرام بیضایی, روز واقعه
“مترسک: آخرین کار شما؟
سبز: تاریخ باد می‌نویسم.”
بهرام بیضایی, چهار صندوق
“در این عصر موثر که نهضت گل و فواره چهره ی نوینی به جامعه انقلابی ما داده، ما اهالی غیور گذر دردار اسبق و زیر طاقی سابق که بدون هیچ سوپیشینه ای همواره از نظر لطف برزن محل محروم مانده ایم، کرارا و مکررا تقاضا داریم التفاتن دستور فرمایند این گذر که قرنها از قافله تمدن عقب مانده، یک شبه ره صد ساله پیموده در اسرع وقت با اقدام به آسفالت به دنیای متمدن مربوط شود...”
بهرام بیضایی, فیلم در فیلم
“آه خِرَد، چرا در سر بددلان جای می‌کُنی اگر خردی! چرا ایشان را یار می‌شوی، که سوار بر باره‌ی تو، در خون این و آن کوشند؟”
Bahram Beyzaie, سهراب‌کُشی
“کیست نخستین باخته‌ی شترنج جز پیادگان!
سوار و پیل و فرزین رخ می‌نهند؛ و آن که بر این پهنۀ سیاه و سپید می‌ماند،
شاه است در برابر شاه!”
Bahram Beyzaie, سهراب‌کُشی
“آری من نیز چون شما به دل بد آوردم! چرا هر نیک را بد می‌گیریم؟ از آن نیست که همواره بد دیده‌ایم؟”
Bahram Beyzaie, سهراب‌کُشی

« previous 1
All Quotes | Add A Quote
مرگ یزدگرد: نمایشنامه مرگ یزدگرد
2,926 ratings