Goodreads helps you follow your favorite authors. Be the first to learn about new releases!
Start by following استیو تولتز.
Showing 1-22 of 22
“نظریه های یک هنرمند در باب هنر همیشه در ناکامی های هنری اش ریشه دارند، میزان عشق و علاقه اش به این تئوری ها نسبت مستقیم دارد با شدت شکست هایش... زمانی که هنرمند می فهمد از کیفیت کارش ناراضی است، علاقه ای اغراق شده به فرم پیدا می کند... از کتاب هنرمند درون، هنرمند برون - مورل در کتاب ریگ روان - استیو تولتز”
―
―
“یک جای فوق العاده برای فکر کردن پیدا کرده ام_داخل کلیسا های سرد و تاریک پاریس.البته که معتقدانی به بلاهت و وطن پرستی سعی میکنند سر حرف را با آدم باز کنند ولی وقتی خدا را مخاطب قرار میدهند این مکالمات بی صدا می شوند.احمقانه است فکر می کنیم خداوند وقتی صدای افکارمان را می شنود که او را به اسم صدا میزنیم و نه وقتی که مشغول افکار پلید روزمره مان هستیم. مثلا اینکه امیدوارم همکارم زود بمیرد تا دفترش مال من شود چون از اتاق کار من خیلی بهتر است.معنای ایمان برای ما این است که تا وقتی از خالق دعوت نکنیم به زمزمه های ذهن ما گوش نمی کند.
جزء از کل/استیو تولتز/ص236”
―
جزء از کل/استیو تولتز/ص236”
―
“مردم با سگها بد رفتاری میکنند چون تحمل این حجم از وفاداری را ندارند.”
―
―
“یادت باشه هر وقت احساس کردی راه رو اشتباه رفتی برگرد، هیچ وقت از این که هیچی به دست نیوردی نترس”
―
―
“این باعث شد به سفر خودش فکر کنم. چه کرده بود؟ شاید به خیلی جاها سفر کرده بود ولی به نظر نمی آمد خیلی دور رفته باشد. شاید تنی به آب استخر تجارب گوناگون زده بود ولی روحش تغییری نکرده بود. تمام نقشه ها و برنامه هایش برمحور ارتباط انسان با جامعه بود، با بزرگ تـر ـ با تمدن، با کوچک تر ـ با اجتماع. آرزو داشت دنیای پیرامونش را تغییر بدهد ولی می دید وجود خودش صلب و غیرقابل تغییر است.”
―
―
“ای خدا، چرا نقش من در این دنیا صرفا دلقک سقوطکرده نیست؟ چرا باید دلقک سقوط کردهای باشم که بقیهی دلقکهای سقوطکرده رویش سقوط میکنند؟ به عبارت دیگر چرا روی پیشانیام نوشته هر پیرزنی که در سوپرمارکت لیز میخورد باید بازوی من را بگیرد؟”
―
―
“وقتی زندگی را برای اولین بار به شکل یک کل میبینی و عشقی واقعی نسبت بـه ایـن کلیت پیدا می کنی، آرامش درونی به نظر هدفی حقیر می آید.”
―
―
“درک نکردن هیچ گاه مانع قضاوت نشده .”
―
―
“بالاخره فهمیدم چه طور پر شد راه و روش پدرم طغیان کنم طبیعت آنارشـي مـن روشن بود. مثل تری بر لبه ی مرگ زندگی خواهم کرد، گور پدر دنیا. تمدن؟ جامعه؟ به جهنم. به پیشرفت پشت می کنم و برخلاف پدرم، توجهم را معطوف به درون می کنم نه بیرون.”
―
―
“می خواهم به قدر خودم برسم. به قعر افکار، از زمان فرا بگذرم. مثل بقيه، مـن در زمان اشباع شده ام، درش شنا می کنم، درش غرق می شوم، خشی کردن ایـن حقـه ی ذهنی همه جانبه آس در آستینم خواهد بود.”
―
―
“ما با بی توجهی خودمان را در افکار منفی غرق می کنیم و نمی دانیم دائم فکر کردن به اینکه «من مفت نمی ارزم.» احتمالا به اندازه ی کشیدن روزی یک کارتن سیگار بی فیلتر کمل سرطان زاست. پس بهتر نیست دستگاهی بسازم که هربار فکری منفی به سرم آمد به من شوک الکتریکی بدهد؟ فایده ای دارد؟ خود ـ هیپنوتیزم چه طور؟ آیا می توانم حتا در خیالات و عقاید و نظریات و توهـمـاتـم کـاری کنم دهنم در همان مسیرهای قدیمی نچرخد؟ می تـوانـم خـود را از قیدوینـد رها کنم؟ خـودم را مثـل سلول های مردمی پوست جایگزین کنم؟ زیادی بلندپروازانه است؟ آیا خودآگاهی کلید خاموش دارد؟ نمی دانم. توالیس گفته بی خدایی یعنی باور نداشتن به خود، باشد.”
―
―
“خیانت کلاه های رنگارنگی سرش می گذارد. لازم نیست مثل بروتوس از آن نمایش درست کنی، لازم نیست چیزی مرئی باقی بگذاری که از انتهای ستون فقرات بهترین دوستت زده باشد بیرون، بعدش هم می توانی ساعت ها همان جا بایستی و گوش تیز کنی، ولی صدای غارغار کلاغ هم نخواهی شنید. نه، خائنانه ترین خیانت ها آنهایی هستند که وقتی یک جلیقه نجات در کمدت آویزان است، به خودت دروغ می گویی که احتمالاً اندازه ی کسی که دارد غرق می شود نیست. این جوری است که نزول می کنیم و همین طور که به قعر می رویم، تقصیر همه ی مشکلات دنیا را می اندازیم گردن استعمار و کاپیتالیسم و شرکت های چند ملیتی و سفید پوست احمق . آمریکا، ولی لازم نیست برای تقصیر اسم خاص درست کرد. تقع شخصی: ریشه ی سقوط ما همین است و در اتاق هیئت مدیره و اتاق جنگ هم شروع نمی شود. در خانه آغاز می شود.”
―
―
“مردم دقیقا از چیزهایی متنفر بودن که برای رسیدن بهش له له می زدند.”
―
―
“مـن لبخند می زدم و فکر میکردم دارن اشتباه می کنن. یه آدم چه طوری می تونـه زیـادی باهوش باشه؟ شبیه زیادی خوش قیافه بودن نیست؟ یا زیادی پول دار بودن؟ یا زیـادی خوشحال بودن؟ چیزی که نمی فهمیدم این بود که مردم تفکر نمی کنن، تکرار می کنن. تحلیل نمیکنن، نشخوار می کنن. هضم نمی کنن، کپی می کنن. اون وقت هـا يـه ذره می فهمیدم که بر خلاف حرف بقیه، انتخاب بین امکانات در دسترس فرق داره با اینکه خودت برای خودت تفکر کنی. تنها راه درست فکر کردن برای خودت اینه که امکانات جدید خلق کنی، امکانهایی که وجود خارجی ندارن. این چیزیه کـه کـودکیم بهـم آموزش داد و اگه درست به حرفم گوش کنی باید به تو ه یاد بده جسپر، بعدش وقتی مردم راجع به من حرف می زنن، . تنها کسی نیستم که میدونم دارن اشتباه می کنن، اشتباه پشت اشتباه، می فهمی؟ وقتی مردم جلو ما راجع به من حرف می زنن، من و تو می تونیم از این طرف به اون طرف اتاق باهم نگاههای دزدکی ردوبدل کنیم و بخندیم، شاید هم یه روز، بعد از اینکه مردم، تو بهشون حقیقت رو بگی، همه چیز رو راجع به من برملا کئی، تمام چیزهایی رو که بهت گفتم. اون موقع شاید احساس حماقت کنن و شاید هم شونه بالا بندازن و بگـن، ا، چـه جالب و دوباره برگــردن بـرن مسابقهی تلویزیونی شون رو تماشا کنن، ولی در هر صورت همه چیز به عهده ی خودتـه جسپر”
―
―
“یک روز که پدرم داستان زندگی اش را تعریف کرد انوک گفت «میدونی مشکل تو کجاست؟ تو تکرار مکررات می کنی، خودت می فهمی؟ تو فقط از خـودت نقل قول می آری. تنها دوست هم اون ادی بی مزه ی چاپلوسه که هر چی رو می گی تأیید میکنه، هرگز حاضر نیستی عقایدت رو به جای عمومی اعلام کنی تا به چالش کشیده بشن، فقط به خودت می گی شون و بعد وقتی حرف خودت رو قبول کردی بـه خـودت
تبریک می گی”
―
تبریک می گی”
―
“پدرم همیشه مدعی بود مردم اصلا سفر نمی کنند، بلکه تمام عمرشان به دنبـال شواهدی می گردند تا اعتقاداتی را که از ابتدا داشته اند توجیه کنند. البته که الهامات جديـدي بـه شـان می شود ولی بعید است ايـن الهـامـات نـو بنــات اعتقاداتشان را در هم بشکند ـ فقط طبقاتی بر آن اضافه می شود. او اعتقاد داشت که اگر پایه بدون تغییر باقی بماند مهم نیست چه بنایی به آن اضافه کنی، این اسمش سفر نیست. چندلایه کردن است. اعتقاد نداش کی از ما شروع می کند. اغلب می گفت «آدمها دنبال جواب نمی گردند، دنبال حقایقی
می گردند که خودشان را اثبات کنند...”
―
می گردند که خودشان را اثبات کنند...”
―
“علاقه ای به آزمایش حدود خود نداشت. یک آدم چه قدر می تواند گسترش پیدا کند؟ جوهرش می تواند یافت شود؟ بزرگ شود؟ قلب می تواند ناعظ شود؟ روح می تواند از دهانتان بیرون بریزد؟ یک فکر می تواند رانندگی کند؟ بعید می دانم این ها به ذهنش رسیده باشند.”
―
―
“نه من، نه پدرم عشق چندانی به مذهب نداشتیم چون رمز و راز را به معجزه ترجیح می دادیم، ولی راستش پدرم رمز و راز را هم دوست نداشت ـ برايش مثل سنگریزه در کفش بود. خب، من راز و رمز را مثل او نادیده نمی گیرم. ولی تلاشـی هـم در حلشان نمی کنم. فقط می خواهم ببینم وقتی به گته شان خیره می شـوی چـه اتفاقی می افتد. من ردپای نامطمئن و مسخره ی خودم را دنبال خواهم کرد. یک مدت در زمین سرگردان می شوم و خانوادهی مادرم را پیدا خـواهـم کـرد و مرد متعلق به چهره ی در آسمان را و می بینم این نسبتهای مرموز مرا کجا خواهند برد ــ مرا به درک بهتر مادرم رهنمون می شوند با به شیطانی غیرقابل تصور۔”
―
―
“کلید خوب زیستن این است که از مردان بزرگ بت نسازید و این توهم را که شما هم می توانید یکی از آن ها باشید کنار بگذارید”
―
―
“من برای چه ترک تحصیل کردم؟ چون همیشه مجبور بودم کنار بچه ای بشینم که گھیری بہت اور داشت؟ یا به این خاطر که هر بار دیر می رسیدم سر کلاس معلم جوری صورتش را جمع می کرد که انگار سر توالت نشسته بود و زور می زد؟ یا به این دلیل ساده که تمام اولیای مدرسه . من حيران و عصبانی بودند؟ شه راستتر خیلی هم خوشم می آمد؛ رگ گردن یک معلم بد می کرد. اوج کمدی یکی دیگر از عصبانیت بخش می شده چی بهتر از این؟ آن موقع ها چیزی برایم خنده”
―
―
“فتم اتاقش ولی توی توالت بود و از پشت در برایش از روی کتاب خوانـدم. هی بابا، انسانی که خود را از قید و شد خون و خاک رها نکرده، انسان کامل نیست و توانایی عشق و خردورزی ندارد؛ نمی تواند واقعیت انسانی خود یا اطرافیانش را تجربه کند.
ا مهم نیست، وقتی بمیرم شکست ها و ضعف هام هم با من می میرن. می بینی؟
شکست های من هم دارن می میرن .
ادامه دادم و ناسیونالیسم بت پرستی و جنون دوران ماست. میهن پرستی... آیینش است... همان طور که عشق تنها به یک شخصی که موجب می شود بقیه از ایـن عشق مستثنا شوند در حقیقت عشق نیست، عشق به وطن هم که بخشی از عشق به بشریت نیست، عشق به حساب نمی آید و در حقیقت بت پرستی است.»”
―
ا مهم نیست، وقتی بمیرم شکست ها و ضعف هام هم با من می میرن. می بینی؟
شکست های من هم دارن می میرن .
ادامه دادم و ناسیونالیسم بت پرستی و جنون دوران ماست. میهن پرستی... آیینش است... همان طور که عشق تنها به یک شخصی که موجب می شود بقیه از ایـن عشق مستثنا شوند در حقیقت عشق نیست، عشق به وطن هم که بخشی از عشق به بشریت نیست، عشق به حساب نمی آید و در حقیقت بت پرستی است.»”
―
“بیشتر بچه ها وقتی ... زنده بود حتی بهش سلام هم نمی کردند، ولی حالا برای خداحافظی باهاش صف کشیده بودن”
―
―