Goodreads helps you follow your favorite authors. Be the first to learn about new releases!
Start by following مهدی فرجی.
Showing 1-5 of 5
“پدرم گفت: دوستت دارم، پس دعا میکنم پدر نشوی
مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم”
― میخانه بی خواب
مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم”
― میخانه بی خواب
“هرقدر هم ساکت نشستن مشکلت باشد
حرف دلت تا میتوانی در دلت باشد
این قدر در گفتن دویدی کولهبارت کو؟
این سهم خیلی کم نباید حاصلت باشد
حالا که این قدر از تلاطم خستهای برگرد
اما اگر خاکی بخواهد ساحلت باشد
□
تا وقت مردن روی خوشبختی نمیبینی
تا درد و رنج آغشته با آب و گلت باشد
احساس غربت میکنی وقتی که شوقی نیست
حتی اگر یک عمر جایی منزلت باشد
اصلاََ بگو کی در ازای شعر نان داده
یا خندهای، حرفی که شاید قابلت باشد؟...
از گفتنیها با تو گفتم بعد از این بگذار
دست خود دیوانهات (یا عاقلت) باشد
امروز و فردا میکنی، امروز یا فردا
یک دفعه دیدی وقت مُهر باطلت باشد
□
بر شانههایت باز دنبال چه میگردی؟
انگیزه پرواز شاید در دلت باشد”
― روسری باد را تکان میداد
حرف دلت تا میتوانی در دلت باشد
این قدر در گفتن دویدی کولهبارت کو؟
این سهم خیلی کم نباید حاصلت باشد
حالا که این قدر از تلاطم خستهای برگرد
اما اگر خاکی بخواهد ساحلت باشد
□
تا وقت مردن روی خوشبختی نمیبینی
تا درد و رنج آغشته با آب و گلت باشد
احساس غربت میکنی وقتی که شوقی نیست
حتی اگر یک عمر جایی منزلت باشد
اصلاََ بگو کی در ازای شعر نان داده
یا خندهای، حرفی که شاید قابلت باشد؟...
از گفتنیها با تو گفتم بعد از این بگذار
دست خود دیوانهات (یا عاقلت) باشد
امروز و فردا میکنی، امروز یا فردا
یک دفعه دیدی وقت مُهر باطلت باشد
□
بر شانههایت باز دنبال چه میگردی؟
انگیزه پرواز شاید در دلت باشد”
― روسری باد را تکان میداد
“من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی”
―
من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی”
―
“رفتم که از دیوانه بازی دست بردارم
تا اخم کردم مطمئن شد دوستش دارم
وا کرد درهای قفس را ... گفت : مختاری !
ترجیح دادم دست روی دست بگذارم
بیزارم از وقتی که آزادم کند ... ای وای !
- روزی که خوشحالش نخواهد کرد آزارم -
این پا و آن پا کرد ؛ گفتم دوستم دارد
امـا نگو سر در نمی آورده از کارم !
از یال و کوپالم خجالت می کشم اما
بازیچه ی آهو شدن را دوست می دارم
با خود نشستم مو به مو یاد آوری کردم
از خواب های روز در شب های بیدارم
من چای می خوردم ؛ به نوبت شعر می خواندند
تا صبح ، عکس سایه و سعدی به دیوارم !”
― قرار نشد
تا اخم کردم مطمئن شد دوستش دارم
وا کرد درهای قفس را ... گفت : مختاری !
ترجیح دادم دست روی دست بگذارم
بیزارم از وقتی که آزادم کند ... ای وای !
- روزی که خوشحالش نخواهد کرد آزارم -
این پا و آن پا کرد ؛ گفتم دوستم دارد
امـا نگو سر در نمی آورده از کارم !
از یال و کوپالم خجالت می کشم اما
بازیچه ی آهو شدن را دوست می دارم
با خود نشستم مو به مو یاد آوری کردم
از خواب های روز در شب های بیدارم
من چای می خوردم ؛ به نوبت شعر می خواندند
تا صبح ، عکس سایه و سعدی به دیوارم !”
― قرار نشد
“می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی
می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند
در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی”
―
راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی
می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند
در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی”
―




