Goodreads helps you follow your favorite authors. Be the first to learn about new releases!
Start by following علیاشرف درویشیان.
Showing 1-3 of 3
“گلیم را جمع میکردیم. شلوارمان را بالا میزدیم. خشتکمان خیس میشد و شلپشلپ صدا میکرد. ننه که چادرش را دور کمرش گره زده بود، با پاهای سفیدش توی آب میلرزید و تندتند صلوات میفرستاد و میگفت: «الآن آب دنیا را میبره. طوفان نوحه. بدبخت و خانهخراب شدیم. ای خدا سگ گناهکاری هستم به درگاهت. رحمات به این بچههام بیاد. هاپ هاپ هاپ! ای خدا سگِ روسیاهی هستم به درگاهت».
من میدانستم که آب دنیا را نمیبرد. آب فقط خانههای گِلی را میبرد. خودم روزها از میان آشورا تا آن بالای شهر رفته بودم. خانههای سنگی و آجری را آب نمیبرد.”
― آبشوران
من میدانستم که آب دنیا را نمیبرد. آب فقط خانههای گِلی را میبرد. خودم روزها از میان آشورا تا آن بالای شهر رفته بودم. خانههای سنگی و آجری را آب نمیبرد.”
― آبشوران
“مردی در کوچه،پسرش را صدا میزد و می خندید.راستی بابا هم بعضی شب ها می خندید.هر شب که پول داشت.هرشب که
نمی گفت:«فردا!فردا!»
آن شب بابام می خندید.یکدانه ترب می خرید و با خودش می آورد.از در که داخل می شد پاورچین پاورچین می آمد و دستمال مچاله شده اش را باز می کرد و ناگهان می خندید و می گفت:
«بچه ها خربزه زمستان براتان آوردم!خربزه زمستان!هاها!»
فقط یک شب ناراحت شد شبی که من میخواستم ترب را قاچ کنم ولی از سر ترب شروع کردم.بابا ناراحت شد.خنده در صورتش مرد.چاقو را از دستم گرفت و با پهنای چاقو به پشت دستم کوبید:
«ترب را باید از ته برید تا شیرین بشود نه از سر.پس مدرسه چه به شما یاد می ده!»
بده به من! تیره ات ببرد دست و پا پنبه ایی!
و خودش ترب را قاچ کرد.
شب هایی که بابا خوشحال بود ننه هم تخمه هایی را که تابستان جمع میکرد بو می داد.می نشستیم به شکستن و بابام قصه می گفت ونصیحت می کردو نماز یادمان می داد.صورت ننه گل می انداخت و لبش را تر میکرد،مهربان و خوب می شد .خوشگل می شد.
#آبشوران
#علی_اشرف_درویشیان”
― آبشوران
نمی گفت:«فردا!فردا!»
آن شب بابام می خندید.یکدانه ترب می خرید و با خودش می آورد.از در که داخل می شد پاورچین پاورچین می آمد و دستمال مچاله شده اش را باز می کرد و ناگهان می خندید و می گفت:
«بچه ها خربزه زمستان براتان آوردم!خربزه زمستان!هاها!»
فقط یک شب ناراحت شد شبی که من میخواستم ترب را قاچ کنم ولی از سر ترب شروع کردم.بابا ناراحت شد.خنده در صورتش مرد.چاقو را از دستم گرفت و با پهنای چاقو به پشت دستم کوبید:
«ترب را باید از ته برید تا شیرین بشود نه از سر.پس مدرسه چه به شما یاد می ده!»
بده به من! تیره ات ببرد دست و پا پنبه ایی!
و خودش ترب را قاچ کرد.
شب هایی که بابا خوشحال بود ننه هم تخمه هایی را که تابستان جمع میکرد بو می داد.می نشستیم به شکستن و بابام قصه می گفت ونصیحت می کردو نماز یادمان می داد.صورت ننه گل می انداخت و لبش را تر میکرد،مهربان و خوب می شد .خوشگل می شد.
#آبشوران
#علی_اشرف_درویشیان”
― آبشوران
“جیغ های دلخراش اصغر همیشه در گوشم خواهد بود.این جیغ ها تا ابد مرا بیدار نگه خواهد داشت و مرا بر ضد آنکه همیشه خرجیش آماده است،آنکه شکمش مثل زالو پر است و کاری نمیکند که همه خرجی داشته باشند،خواهد شوراند.بر ضد آنکه گوشش کر است و جیغ های اصغر را نمیشنود،و بر ضد آنکه نفهمید و ندانست و نخواست بداند که چرا همیشه زیر چشم ننه ام از درد کبود بود، همیشه گیسویش شانه نزده و آشفته و پر درد و همیشه گرسنه بود،تا ما نیم سیر باشیم.
#آبشوران
#علی_اشرف_درویشیان”
―
#آبشوران
#علی_اشرف_درویشیان”
―




