Goodreads helps you follow your favorite authors. Be the first to learn about new releases!
Start by following شهریار.
Showing 1-11 of 11
“آمـدي، جـانم به قـربانت ولي حالا چـــــرا ……….. بيوفـــــا حالا كه من افـــتادهام از پا چــرا
نوشــدارويي و بعد از مرگ سـهراب آمدي ……….. سنگدل، اين زودتر ميخواستي حالا چرا
عـمر ما را مهلت امـروز و فرداي تو نيست ……….. من كه يك امــــروز مـــهمان توام، فردا چرا
نازنينــــــا ما به ناز تو جــــــــواني دادهايم ……….. ديگر اكـــنون با جـــوانان ناز كن با ما چــرا
وه كه با اين عـــمرهاي كوته بياعــــــتبار ……….. اينهمه غافلشدن از چون مني شيدا چرا
شورفرهادم بهپرسش سربهزير افكندهبود ……….. اي لب شـــيرين جواب تلخ سر بالا چـــــرا
ايشبهجرانكهيكدمدرتوچشممننخفت ……….. اين قــــدر با بخت خواب آلود من، لا لا چرا
آسمان چونجمعمشتاقانپريشانميكند ……….. در شـــگفتم من نميپاشد ز هم دنيا چرا
درخــزان هجر گل اي بلـبل طبع حـــــــزين ……….. خاموشي شرط وفاداري بود، غـــــوغا چرا
شــــهريارا بيحبيب خود نميكري ســفر ……….. اين ســـــفر راه قيامت ميروي، تنها چــرا
”
―
نوشــدارويي و بعد از مرگ سـهراب آمدي ……….. سنگدل، اين زودتر ميخواستي حالا چرا
عـمر ما را مهلت امـروز و فرداي تو نيست ……….. من كه يك امــــروز مـــهمان توام، فردا چرا
نازنينــــــا ما به ناز تو جــــــــواني دادهايم ……….. ديگر اكـــنون با جـــوانان ناز كن با ما چــرا
وه كه با اين عـــمرهاي كوته بياعــــــتبار ……….. اينهمه غافلشدن از چون مني شيدا چرا
شورفرهادم بهپرسش سربهزير افكندهبود ……….. اي لب شـــيرين جواب تلخ سر بالا چـــــرا
ايشبهجرانكهيكدمدرتوچشممننخفت ……….. اين قــــدر با بخت خواب آلود من، لا لا چرا
آسمان چونجمعمشتاقانپريشانميكند ……….. در شـــگفتم من نميپاشد ز هم دنيا چرا
درخــزان هجر گل اي بلـبل طبع حـــــــزين ……….. خاموشي شرط وفاداري بود، غـــــوغا چرا
شــــهريارا بيحبيب خود نميكري ســفر ……….. اين ســـــفر راه قيامت ميروي، تنها چــرا
”
―
“ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی/ تو بمان و دگران،وای به حال دگرا”
―
―
“سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم”
―
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم”
―
“تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم
در آستان مرگ که زندان زندگی است
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم
پیداست ازگلاب سرشکم که من چو گل
یک روز خنده کردم و عمری گریستم
خود مدعی که نمره انصاف اوست صفر
در امتحان صبر دهد نمره بیستم
گر آسمان وظیفه شاعر نمیدهد
گو نام هم به خفیه بلیسد زلیستم
سرباز مفت اینهمه در جا نمی زند
سرهنگ گو ببخش به فرمان ایستم
گوهر شناس نیست در این شهر، شهریار
من در صف خزف چه بگویم که چیستم”
― دیوان شهریار
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم
در آستان مرگ که زندان زندگی است
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم
پیداست ازگلاب سرشکم که من چو گل
یک روز خنده کردم و عمری گریستم
خود مدعی که نمره انصاف اوست صفر
در امتحان صبر دهد نمره بیستم
گر آسمان وظیفه شاعر نمیدهد
گو نام هم به خفیه بلیسد زلیستم
سرباز مفت اینهمه در جا نمی زند
سرهنگ گو ببخش به فرمان ایستم
گوهر شناس نیست در این شهر، شهریار
من در صف خزف چه بگویم که چیستم”
― دیوان شهریار
“خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست
به زندگانی من فرصت جوانی نیست
من از دو روزه هستی به جان شدم بیزار
خدای شکر که این عمر جاودانی نیست”
―
به زندگانی من فرصت جوانی نیست
من از دو روزه هستی به جان شدم بیزار
خدای شکر که این عمر جاودانی نیست”
―
“از همه سوی جهان جلوه او می بینم /جلوه اوست جهان کز همه سو می بینم ...”
― دیوان شهریار
― دیوان شهریار
“پدرت گوهرخود تابه زر وسیم فروخت
پدر عشق بسوزد که درامد پدرم
عشق وازادگی وحسن وجوانی وهنر
عجبا هیچ نیارزید که بی سیم وزرم”
― دیوان شهریار
پدر عشق بسوزد که درامد پدرم
عشق وازادگی وحسن وجوانی وهنر
عجبا هیچ نیارزید که بی سیم وزرم”
― دیوان شهریار
“خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن
گر گذاردمان فلک حالی به حال خویشن
ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن
سایه دولت همه ارزانی نودولتان
من سری آسوده خواهم زیر بال خویشتن”
―
گر گذاردمان فلک حالی به حال خویشن
ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن
سایه دولت همه ارزانی نودولتان
من سری آسوده خواهم زیر بال خویشتن”
―
“کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست
با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست
کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر
این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست
ماه من نیست در این قافله راهش ندهید
کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست
ما هم از آه دل سوختگان بی خبر است
مگر آئینه شوق و دل آگاهش نیست
تخت سلطان هنر بر افق چشم و دل است
خسرو خاوری این خیمه و خرگاهش نیست
خواهم اندر عقبش رفت و بیاران عزیز
باری این مژده که چاهی بسر راهش نیست
شهریارا عقب قافله کوی امید
گو کسی رو که چو من طالع گمراهش نیست”
― گزیده غزلیات شهریار
با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست
کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر
این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست
ماه من نیست در این قافله راهش ندهید
کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست
ما هم از آه دل سوختگان بی خبر است
مگر آئینه شوق و دل آگاهش نیست
تخت سلطان هنر بر افق چشم و دل است
خسرو خاوری این خیمه و خرگاهش نیست
خواهم اندر عقبش رفت و بیاران عزیز
باری این مژده که چاهی بسر راهش نیست
شهریارا عقب قافله کوی امید
گو کسی رو که چو من طالع گمراهش نیست”
― گزیده غزلیات شهریار
“کافر نه ایم وبر سرمان شور عاشقی است
ان راکه شور عشق به سر نیست کافر است”
―
ان راکه شور عشق به سر نیست کافر است”
―
“پدرت گوهرخود تابه زر وسیم غروخت
پدر عشق بسوزد که درامد پدرم
عشق وازادگی وحسن وجوانی وهنر
عجبا هیچ نیارزید که بی سیم وزرم”
― دیوان شهریار
پدر عشق بسوزد که درامد پدرم
عشق وازادگی وحسن وجوانی وهنر
عجبا هیچ نیارزید که بی سیم وزرم”
― دیوان شهریار



