Goodreads helps you follow your favorite authors. Be the first to learn about new releases!
Start by following شل سیلور استاین.
Showing 1-6 of 6
“خوب گوش کنید بچه ها
کبوتر نماد صلح است
برای همین ما در اینجا یک عالم کبوتر داریم
فقط یک چیز کم داریم و آن صلح است
حالا کی می داند صلح کجاست ؟
شل سیلور استاین”
―
کبوتر نماد صلح است
برای همین ما در اینجا یک عالم کبوتر داریم
فقط یک چیز کم داریم و آن صلح است
حالا کی می داند صلح کجاست ؟
شل سیلور استاین”
―
“می خواهم رویایی که دیشب دیدم
بردارم و تو فریزر بگذارم!
اونوقت یه روزی در آینده ی دور
وقتی پیرمردی مو خاکستری شدم
درش می آرم و گرمش می کنم
و پاهای پیر و سردمو
با گرمی خوبش مداوا می کنم....
شل سیلور استاین”
―
بردارم و تو فریزر بگذارم!
اونوقت یه روزی در آینده ی دور
وقتی پیرمردی مو خاکستری شدم
درش می آرم و گرمش می کنم
و پاهای پیر و سردمو
با گرمی خوبش مداوا می کنم....
شل سیلور استاین”
―
“يک تور ماهگيري ساختهام
امشب ميخواهم ماه را شکار کنم
آن را دور سرم چرخ خواهم داد
و قرص بزرگ ماه را خواهم گرفت
فردا نگاهي به آسمان بکن
اگر ماه در آن نديدي
بدان که آخر سر شکارش کردم
و انداختمش توي تور
اما اگر ماه همچنان ميدرخشيد
يک ذره پايينتر را نگاه کن
و مرا ببين که با ستارهاي
در تور ماهگيريام در آسمان پرواز ميکنم
شل سيلور استاين”
―
امشب ميخواهم ماه را شکار کنم
آن را دور سرم چرخ خواهم داد
و قرص بزرگ ماه را خواهم گرفت
فردا نگاهي به آسمان بکن
اگر ماه در آن نديدي
بدان که آخر سر شکارش کردم
و انداختمش توي تور
اما اگر ماه همچنان ميدرخشيد
يک ذره پايينتر را نگاه کن
و مرا ببين که با ستارهاي
در تور ماهگيريام در آسمان پرواز ميکنم
شل سيلور استاين”
―
“اگه می خوای با من ازدواج کنی، این چیزهارو باید انجام بدی:
باید یاد بگیری چطوری سوپ مرغ عالی درست کنی
باید جورابهایم را وصله کنی
باید نازم رو بکشی
باید خوب یاد بگیری چطور پشتم را بخارونی
باید کفش هایم را برق بیاندازی
وقتی من استراحت می کنم حیاط رو جارو کنی
وقتی برف و تگرگ میاد جلو در رو پارو کنی
وقتی حرف می زنم ساکت باشی
وقتی.... هی ... کجا داری میری؟!”
―
باید یاد بگیری چطوری سوپ مرغ عالی درست کنی
باید جورابهایم را وصله کنی
باید نازم رو بکشی
باید خوب یاد بگیری چطور پشتم را بخارونی
باید کفش هایم را برق بیاندازی
وقتی من استراحت می کنم حیاط رو جارو کنی
وقتی برف و تگرگ میاد جلو در رو پارو کنی
وقتی حرف می زنم ساکت باشی
وقتی.... هی ... کجا داری میری؟!”
―
“من دوستت دارم
خدا هرکسي را که مثل من خوب باشد
دوست دارد
اما هر کسي را که مثل تو بد باشد
دوست ندارد
اما من تو را با همه بدي ات دوست دارم
چون دلم برايت مي سوزد
وقتي مي بينم هيچ کس دوستت ندارد
شل سيلور استاين”
―
خدا هرکسي را که مثل من خوب باشد
دوست دارد
اما هر کسي را که مثل تو بد باشد
دوست ندارد
اما من تو را با همه بدي ات دوست دارم
چون دلم برايت مي سوزد
وقتي مي بينم هيچ کس دوستت ندارد
شل سيلور استاين”
―
“می خواهم قصه كلونی دلقك را بگویم.
كلونی در سیركی كار می كرد كه شهر به شهر می گشت.
كفشهایش خیلی بزرگ و كلاهش خیلی كوچك بود.
اما او اصلاً و اصلاً خنده دار نبود.
او یك سگ سبز با هزار تا بادكنك داشت
و سازی كه آهنگ های مسخره میزد.
او شل و وارفته و لاغر بود،
اما او اصلاً و اصلاً خنده دار نبود.
او هر بار روی صحنه می آمد،
مردم به جای خنده اخم می كردند
و هر بار كه شوخی می كرد
انگار قلب همه می شكست!
و هر بار لنگه كفشش را گم می كرد،
مردم از عصبانیت سیاه می شدند.
و هر بار روی سرش می ایستاد،
همه فریاد می زدند بسه بابا برو پی كارت!
و وقتی در هوا چرخ می زد،
همه خوابشان می برد.
و هر بار كراواتش را قورت می داد،
همه می زدند زیر گریه!
و كسی به كلونی پولی نمی داد.
فقط برای اینكه او مسخره نبود!
روزی كلونی گفت:
به مردم این شهر می گویم،
كه دلقك خنده دار نبودن چقدر دردناك است.
و او به آنها گفت كه چرا همیشه غمگین است.
و چرا اینقدر افسرده است!
او گفت و گفت
او از سرما و درد و باران گفت
و از تاریكی روحش گفت.
و وقتی قصه اش تمام شد،
فكر می كنید كسی گریه كرد؟ نه ابداً !
آنها آنقدر خندیدند كه درختها به لرزه در آمدند.
ها ها ها – هی هی هی
آنهاخندیدند و هو كشیدند!
در طول روز و تمام هفته خندیدند!
آنقدر خندیدند كه روده بر شدند.
آنقدر خندیدند كه آسمان لرزید.
خنده تا مسافتهای دور سرایت كرد ...
به هر شهری، در هر دهی، خنده همه جا پخش شد.
خنده در كوه ها و دریا طنین انداخت.
خنده در جنگل و دشت طنین انداخت.
بزودی همه دنیا از خنده پر شد
و خنده از آنروز برای همیشه ادامه یافت.
و كلونی با صورتی غمگین و اشك بر چشم،
در چادر سیرك ایستاد و گفت:
«منظورم خنداندن شما نبود،
من اتفاقی خنده دار شدم.»
و در حالیكه تمام دنیا می خندیدند،
كلونی همانجا نشست و گریست.”
―
كلونی در سیركی كار می كرد كه شهر به شهر می گشت.
كفشهایش خیلی بزرگ و كلاهش خیلی كوچك بود.
اما او اصلاً و اصلاً خنده دار نبود.
او یك سگ سبز با هزار تا بادكنك داشت
و سازی كه آهنگ های مسخره میزد.
او شل و وارفته و لاغر بود،
اما او اصلاً و اصلاً خنده دار نبود.
او هر بار روی صحنه می آمد،
مردم به جای خنده اخم می كردند
و هر بار كه شوخی می كرد
انگار قلب همه می شكست!
و هر بار لنگه كفشش را گم می كرد،
مردم از عصبانیت سیاه می شدند.
و هر بار روی سرش می ایستاد،
همه فریاد می زدند بسه بابا برو پی كارت!
و وقتی در هوا چرخ می زد،
همه خوابشان می برد.
و هر بار كراواتش را قورت می داد،
همه می زدند زیر گریه!
و كسی به كلونی پولی نمی داد.
فقط برای اینكه او مسخره نبود!
روزی كلونی گفت:
به مردم این شهر می گویم،
كه دلقك خنده دار نبودن چقدر دردناك است.
و او به آنها گفت كه چرا همیشه غمگین است.
و چرا اینقدر افسرده است!
او گفت و گفت
او از سرما و درد و باران گفت
و از تاریكی روحش گفت.
و وقتی قصه اش تمام شد،
فكر می كنید كسی گریه كرد؟ نه ابداً !
آنها آنقدر خندیدند كه درختها به لرزه در آمدند.
ها ها ها – هی هی هی
آنهاخندیدند و هو كشیدند!
در طول روز و تمام هفته خندیدند!
آنقدر خندیدند كه روده بر شدند.
آنقدر خندیدند كه آسمان لرزید.
خنده تا مسافتهای دور سرایت كرد ...
به هر شهری، در هر دهی، خنده همه جا پخش شد.
خنده در كوه ها و دریا طنین انداخت.
خنده در جنگل و دشت طنین انداخت.
بزودی همه دنیا از خنده پر شد
و خنده از آنروز برای همیشه ادامه یافت.
و كلونی با صورتی غمگین و اشك بر چشم،
در چادر سیرك ایستاد و گفت:
«منظورم خنداندن شما نبود،
من اتفاقی خنده دار شدم.»
و در حالیكه تمام دنیا می خندیدند،
كلونی همانجا نشست و گریست.”
―


