Goodreads helps you follow your favorite authors. Be the first to learn about new releases!
Start by following عطار نیشاپوری.
Showing 1-10 of 10
“... و گفت : به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین تر شده بود. چنانکه پای مرد به گلزار فرو شود، پای من به عشق فرو می شد.
{ذکر بایزید بسطامی - تذکره الاولیا}”
―
{ذکر بایزید بسطامی - تذکره الاولیا}”
―
“هر چه در فهمِ تو آید آن بُوَد مفهومِ تو”
―
―
“و گفت : چه گویی در کسی که قدحی شراب خورد و مست ازل و ابد شد؟
بایزید جواب داد: که من آن ندانم!
آن دانم که اینجا مرد هست که در شبانروزی دریاهای ازل و ابد در می کشد و نعره ی هل من مزید می زند.
{ذکر بایزید بسطامی - تذکرة الاولیا}”
―
بایزید جواب داد: که من آن ندانم!
آن دانم که اینجا مرد هست که در شبانروزی دریاهای ازل و ابد در می کشد و نعره ی هل من مزید می زند.
{ذکر بایزید بسطامی - تذکرة الاولیا}”
―
“و گفت: شرم، هیبت بود اندر دل، با وحشت از آنچه بر تو رفته است از ناکردنی ها
{ذکر ذوالنون مصری - تذکرةالاولیا}”
―
{ذکر ذوالنون مصری - تذکرةالاولیا}”
―
“و چون کار او بلند شد سخن او در حوصله اهل ظاهر نمی گنجید. حاصل، هفت بارش از بسطام بیرون کردند.
شیخ می گفت: چه مرا بیرون می کنید؟
گفتند: تو مردی بدی. تو را بیرون می کنیم.
شیخ می گفت: نیکا شهرا! که بدش من باشم.
{ذکر بایزید بسطامی - تذکرة الاولیا}”
―
شیخ می گفت: چه مرا بیرون می کنید؟
گفتند: تو مردی بدی. تو را بیرون می کنیم.
شیخ می گفت: نیکا شهرا! که بدش من باشم.
{ذکر بایزید بسطامی - تذکرة الاولیا}”
―
“نقل است که سفیان را گفت: هرکه شناسد آنچه می طلبد خوار گردد در چشم او، آنچه بذل باید کرد.
و سفیان را گفت: تو محتاجی به اندک یقین، اگرچه علم بسیار داری.
{ذکر ابراهیم بن ادهم - تذکرِة الاولیا}”
―
و سفیان را گفت: تو محتاجی به اندک یقین، اگرچه علم بسیار داری.
{ذکر ابراهیم بن ادهم - تذکرِة الاولیا}”
―
“همچو شمعی
در فراقت
هر شبی
تا سحر
عطار
گریان خوشتر است
...”
―
در فراقت
هر شبی
تا سحر
عطار
گریان خوشتر است
...”
―
“”
―
―
“وقتی مردی گفت: من طاقت ِ این ندارم
ابراهیم گفت: من در عجبم از صدق تو"
{ذکر ابراهیم بن ادهم - تذکرة الاولیا}”
―
ابراهیم گفت: من در عجبم از صدق تو"
{ذکر ابراهیم بن ادهم - تذکرة الاولیا}”
―


