میترا بیات

میترا بیات’s Followers

None yet.

میترا بیات



Average rating: 3.61 · 18 ratings · 4 reviews · 2 distinct works
اولین نفری که در نهایت می میرد

by
really liked it 4.00 avg rating — 123,302 ratings — published 2022 — 5 editions
Rate this book
Clear rating
بی قرار همچون باد

2.60 avg rating — 5 ratings — published 2007
Rate this book
Clear rating

* Note: these are all the books on Goodreads for this author. To add more, click here.

Quotes by میترا بیات  (?)
Quotes are added by the Goodreads community and are not verified by Goodreads. (Learn more)

“بوی لاشه آدم‌هایی که برای آزادی می‌جنگیدند به مشام می‌رسید، اما این مردم متمدن بوی لاشه‌ها را حس نمی‌کردند. خون، دود، آتش، از میان پنجره پیدا بود و یک‌یک چهره‌ها از میان مه صبحگاهی پیدای‌شان می‌شد. همه میرزاها با عباهایی بلند، کلاه‌های بوقی، سیمایی گرفته و تنگ‌حوصله دیده می‌شدند. بین این آدم‌های شاد و آزاد می‌ایستادند، راه می‌رفتند؛ حتی گریه می‌کردند، اما کسی آن‌ها را نمی‌دید.
میرزا تقی‌خان امیرکبیر تسبیح می‌انداخت و سرش را تکان می‌داد و می‌گفت: «باید می‌دانستید که نوکرهای بیگانه نمی‌گذارند ملت راه به جایی ببرد.» بعد سرش را می‌گذاشت روی شانه مستشارالدوله و با بغض خفه‌ای می‌گفت: «می‌بینید؟ ما خودمان را به خاطر بهبود وضع آینده ایران به دم تیغ سپردیم تا بلکه ایران و ایرانی به ثمره خون ما به آزادی برسد، اما می‌بینیم که آینده هم این‌طور است. ببینید چه‌طور ایرانی را می‌کُشند و قلمش را می‌شکنند!»
و آن‌وقت چشم بر چهره جهانگیر باز می‌کرد که طنابی بر گردن داشت که از دو سو آن را می‌کشیدند. موی آشفته‌اش بر پیشانی ریخته بود و هربار به سویی کشیده می‌شد. طناب‌ها کشیده‌تر می‌شدند و صدای شکستن تک‌تک استخوان‌های او به گوش می‌رسید. یکی‌یکی استخوان‌های مهره از هم جدا می‌شدند، سرد و تکه می‌شد و هرچه در سینه مالامال از غصه او بود، هرچه در دل پررنج او بود، و هرچه رنج و سختی در سال‌های زندگی او در درونش تلنبار شده بود، بر زمین می‌ریخت.
«آه خدایا! او را دو شقه کردند؛ جهانگیر جوان درس‌خوانده، ببینید او را چه‌طور کشتند!»

مسافر روشنی (رمانی بر اساس زندگی علی‌اکبر دهخدا)”
میترا بیات

“مگر قاطرچی‌ها و مهترها و ساربان‌ها و قورخانه‌چی‌ها و زنبورک‌چی‌ها و توپچی‌های همدانی و همه کتوگریخته‌ها و پاردًم‌ساییده‌ها و قماربازهای خرابه‌ها و پشت‌بام‌های بازار و کاروان‌سراهای طهران را ندیدند که به زور تفنگ‌های وَرَندِل و شش‌لول‌های نو که از ذخیره مخصوصی به آن‌ها داده شده بود، عبا و کلاه و پول و ساعت برای کسی باقی نمی‌گذاشتند و دکاکین کسبه بیچاره را چاپیدند و هر مسلمانی را که با کلاه کوتاه و پالتو دیدند، به گناه این‌که از هواخواهان مجلس است، با کارد و قمه، قطعه‌قطعه کردند؟ و میرزا عنایت بیچاره را برای این‌که گفته بود: «مشروطه‌خواهان مسلمان‌اند و عدالت می‌خواهند»، کشتند و بعد از مُثله کردن، جسدش را مثل لَشِ گوسفند، یک روز و یک شب به درخت توی میدان مشق آویختند؟

مسافر روشنی (رمانی بر اساس زندگی علی‌اکبر دهخدا)”
میترا بیات

“«امیدوارم که به زودی تمام پراکندگان وطن به ایران بازگردند و در عوض مجادله و قتال، در خط اعتدال کار کنند؛ یعنی خار بخورند و بار ببرند و کشتی مشرف به غرق وطن را به ساحل نجات بکشانند... عجب این است که در ایران بر سر آزادی عقاید جنگ می‌کنند؛ ولی هیچ‌کس به عقیده دیگری وقعی نمی‌گذارد. سهل است... اگر کسی اظهار رأی و عقیده نماید، متهم و واجب‌القتل، مستبد، اعیان‌پرست، خودپسند و نمی‌دانم چه و چه نامیده می‌شود، و این نام را کسی می‌دهد که در هفت آسیا یک مثقال آرد ندارد؛ یعنی که نه روح دارد، نه علم و نه تجربه؛ فقط شش‌لول دارد. هر ایرانی که ملت خود را عبارت از آن سه‌هزار نفر که دیده‌اید، بداند و ایرانی را بیدارشده حساب نماید و به ریسمان پوسیده آن هیزم بچیند، دیوانه است. بدون گسترش دانش و تربیت و بدون فراهم آوردن مقدمات و مصالح، نمی‌توان ایران را ساخت و این کاری است که در کوتاه‌مدت انجام‌پذیر نیست.»

مسافر روشنی (رمانی بر اساس زندگی علی‌اکبر دهخدا)”
میترا بیات



Is this you? Let us know. If not, help out and invite میترا to Goodreads.