Goodreads helps you follow your favorite authors. Be the first to learn about new releases!
Start by following میترا بیات.

میترا بیات میترا بیات > Quotes

 

 (?)
Quotes are added by the Goodreads community and are not verified by Goodreads. (Learn more)
Showing 1-10 of 10
“بوی لاشه آدم‌هایی که برای آزادی می‌جنگیدند به مشام می‌رسید، اما این مردم متمدن بوی لاشه‌ها را حس نمی‌کردند. خون، دود، آتش، از میان پنجره پیدا بود و یک‌یک چهره‌ها از میان مه صبحگاهی پیدای‌شان می‌شد. همه میرزاها با عباهایی بلند، کلاه‌های بوقی، سیمایی گرفته و تنگ‌حوصله دیده می‌شدند. بین این آدم‌های شاد و آزاد می‌ایستادند، راه می‌رفتند؛ حتی گریه می‌کردند، اما کسی آن‌ها را نمی‌دید.
میرزا تقی‌خان امیرکبیر تسبیح می‌انداخت و سرش را تکان می‌داد و می‌گفت: «باید می‌دانستید که نوکرهای بیگانه نمی‌گذارند ملت راه به جایی ببرد.» بعد سرش را می‌گذاشت روی شانه مستشارالدوله و با بغض خفه‌ای می‌گفت: «می‌بینید؟ ما خودمان را به خاطر بهبود وضع آینده ایران به دم تیغ سپردیم تا بلکه ایران و ایرانی به ثمره خون ما به آزادی برسد، اما می‌بینیم که آینده هم این‌طور است. ببینید چه‌طور ایرانی را می‌کُشند و قلمش را می‌شکنند!»
و آن‌وقت چشم بر چهره جهانگیر باز می‌کرد که طنابی بر گردن داشت که از دو سو آن را می‌کشیدند. موی آشفته‌اش بر پیشانی ریخته بود و هربار به سویی کشیده می‌شد. طناب‌ها کشیده‌تر می‌شدند و صدای شکستن تک‌تک استخوان‌های او به گوش می‌رسید. یکی‌یکی استخوان‌های مهره از هم جدا می‌شدند، سرد و تکه می‌شد و هرچه در سینه مالامال از غصه او بود، هرچه در دل پررنج او بود، و هرچه رنج و سختی در سال‌های زندگی او در درونش تلنبار شده بود، بر زمین می‌ریخت.
«آه خدایا! او را دو شقه کردند؛ جهانگیر جوان درس‌خوانده، ببینید او را چه‌طور کشتند!»

مسافر روشنی (رمانی بر اساس زندگی علی‌اکبر دهخدا)”
میترا بیات
“مگر قاطرچی‌ها و مهترها و ساربان‌ها و قورخانه‌چی‌ها و زنبورک‌چی‌ها و توپچی‌های همدانی و همه کتوگریخته‌ها و پاردًم‌ساییده‌ها و قماربازهای خرابه‌ها و پشت‌بام‌های بازار و کاروان‌سراهای طهران را ندیدند که به زور تفنگ‌های وَرَندِل و شش‌لول‌های نو که از ذخیره مخصوصی به آن‌ها داده شده بود، عبا و کلاه و پول و ساعت برای کسی باقی نمی‌گذاشتند و دکاکین کسبه بیچاره را چاپیدند و هر مسلمانی را که با کلاه کوتاه و پالتو دیدند، به گناه این‌که از هواخواهان مجلس است، با کارد و قمه، قطعه‌قطعه کردند؟ و میرزا عنایت بیچاره را برای این‌که گفته بود: «مشروطه‌خواهان مسلمان‌اند و عدالت می‌خواهند»، کشتند و بعد از مُثله کردن، جسدش را مثل لَشِ گوسفند، یک روز و یک شب به درخت توی میدان مشق آویختند؟

مسافر روشنی (رمانی بر اساس زندگی علی‌اکبر دهخدا)”
میترا بیات
“«امیدوارم که به زودی تمام پراکندگان وطن به ایران بازگردند و در عوض مجادله و قتال، در خط اعتدال کار کنند؛ یعنی خار بخورند و بار ببرند و کشتی مشرف به غرق وطن را به ساحل نجات بکشانند... عجب این است که در ایران بر سر آزادی عقاید جنگ می‌کنند؛ ولی هیچ‌کس به عقیده دیگری وقعی نمی‌گذارد. سهل است... اگر کسی اظهار رأی و عقیده نماید، متهم و واجب‌القتل، مستبد، اعیان‌پرست، خودپسند و نمی‌دانم چه و چه نامیده می‌شود، و این نام را کسی می‌دهد که در هفت آسیا یک مثقال آرد ندارد؛ یعنی که نه روح دارد، نه علم و نه تجربه؛ فقط شش‌لول دارد. هر ایرانی که ملت خود را عبارت از آن سه‌هزار نفر که دیده‌اید، بداند و ایرانی را بیدارشده حساب نماید و به ریسمان پوسیده آن هیزم بچیند، دیوانه است. بدون گسترش دانش و تربیت و بدون فراهم آوردن مقدمات و مصالح، نمی‌توان ایران را ساخت و این کاری است که در کوتاه‌مدت انجام‌پذیر نیست.»

مسافر روشنی (رمانی بر اساس زندگی علی‌اکبر دهخدا)”
میترا بیات
“دهخدا گفت: «این شهدایی که گفتی، چه‌طور کشته شدند؟»
- با مخالفان درگیر شدند و در حین زدوخورد جان خود را از دست دادند.
- فقط آن‌ها کشته شدند؟
- نمی‌دانم.
- می‌شود احتمال داد که از طرف مقابل هم عده‌ای کشته شده باشند.
- ممکن است.
- آیا مطمئنی افرادی که از طرف مقابل کشته شدند، همه مجرد بودند؟

- نه، نه!
- راستی، آن افرادی که کشته شدند و تو برای بازماندگان‌شان پول جمع می‌کنی، کجایی بودند؟
- خب معلوم است؛ ایرانی.
- لابد طرف مقابل‌شان ایرانی نبودند.
- بله، ایرانی بودند.
- اگر ایرانی بودند، چرا برادران ایرانی خود را کشتند؟
- خب، چون این‌ها مخالف سلطنت بودند و آن‌ها مخالف حکومت دولت.
- هر دو گروه ایرانی بودند و بازماندگان‌شان مردم همین کوچه و بازارند.
جوان از جای برخاست. عرق سردی بر پیشانی‌اش نشسته بود. دهخدا به چشمان او خیره شد: «ایرانی، ایرانی را می‌کشد، به خاطر ایران. تو تأمل کن که راه خطا نروی.»

مسافر روشنی (رمانی بر اساس زندگی علی‌اکبر دهخدا)”
میترا بیات
“- حق تو فراگیری علم و دانش است. وقتی علم و دانش فرا بگیری، آن‌وقت دامادهای حاج‌یوسف که سهل است، بالاتر از آن هم نمی‌توانند حقی از تو ضایع کنند.
علی‌اکبر نزدیک‌تر آمد و گفت: «من که سواد می‌دانم آقا. خودتان یادم دادید.»
شیخ هادی نهال درخت انجیر را از گلدان سنگی بیرون کشید و گفت: «علم فقط همین نیست، باید همت کنی و فراتر روی.»

مسافر روشنی (رمانی بر اساس زندگی علی‌اکبر دهخدا)”
میترا بیات
“- تمنا می‌کنم که به هیچ قیمت طبع این کتاب را ترک نکنید.
- به چه کسی تمنا می‌کنی؟
- از وکلای آینده مجلس می‌خواهم، تمنا می‌کنم که پس از من از دراز و دیر کشیدن و خرج این کتاب ملول و کسل نشوند. تدوین و طبع این کتاب سالیان دراز طول خواهد کشید، لیکن چون پایه حیات علمی و ادبی و مادی و جسمانی ماست، این خرج باید بشود.

مسافر روشنی (رمانی بر اساس زندگی علی‌اکبر دهخدا)”
میترا بیات
“سرفه کوتاهی کرد. احساس کرد که ارتعاش صدایش در ابهت تالار، کوتاه و چندش‌آور است. نشریاتی را که مقالاتش مورد اعتراض بود، در دست گرفت. نشریه را باز کرد.
مگر از خود و برای خود نوشته بود که از خود دفاع کند؟
- اما من خودم تنم را برای کتک چرب می‌کردم؛ برای آن‌که می‌دانستم هرجوری باشد، یک بهانه‌ای پیدا می‌کند و کتک را می‌زند. راستی‌راستی هم این‌طور بود... هجوم می‌کشید سر من، می‌گفت: «ورپریده! آخر من این کفن‌مانده‌ها را دیروز شستم. باز بردی توی خاک و خل غلتاندی؟ الهی کفنت بشوند! ببین من از عهده تو ووروجک بر می‌آیم؟»
آن‌وقت لپ‌های مرا می‌گرفت، هرقدر زور داشت می‌کشید، چندتا سقلمه هم می‌زد... بازوهام را گاز می‌گرفت. هنوز جای آن گازها در بازوی من هست. پیش‌ترها هروقت جای این گازها را می‌دیدم ننه‌ام یادم می‌افتاد، براش خدابیامرزی می‌فرستادم؛ اما حالا نمی‌دانم چرا هروقت چشمم به آن‌ها می‌افتد یحیی‌میرزا یادم می‌افتد. بیچاره یحیی‌میرزا. بدبخت یحیی‌میرزا! من که آن شب توی حیاط بهارستان بودم. غیر از من هم که پانصدتا [حاجی ریش‌قرمز]، چهارصد و پنجاه [کربلایی ریش دوره‌کرده]، سیصد و پنجاه تا [مشهدی ریش‌دراز، عقل‌مدور، و اقلا دویست‌تا شاگردهای حوزه درس شیخ ابوالقاسم مسئله‌گو بودند]، و همه هم که حرف‌های تو را شنیدند...
خدابیامرز ننه من وقتی که خبر آمدن زن‌های همسایه را به آقام می‌دادم، به بهانه چرکی رخت‌هایم کتکم می‌زد... در ستون اول نمره یک روزنامه حلب‌المتین، به وزیر داخله اسائه ادب کرد و در ستون آخر نمره یک‌هزار و ششصد و نود و چهار، اعلان لاتار روزنامه‌اش را توقیف کرد...
آی کبلای! والله دیگر تمام شد. خانه‌مان خراب شد. زن، بچه، عیال، اولاد، برادر، پسر، هرچه داشتیم، یا کشته شدند یا از ترس مردند. نمی‌دانی چه قیامتی است! مال رفت، عیال رفت، اولاد رفت. والله دیگر کفر و کافر شدیم. نزدیک است برویم اُرُوس بشویم... اگر رعیت می‌خواهند، باید خیلی زود چاره‌ای به سر ما بکنند که دیگر از پا در رفتیم!
قوت قلب گرفت: دستت درد نکند کبلایی!
حرف‌های مردم آواره را نوشته‌ای که بی‌پشت‌وپناه، زیر بیرق اروس لگدمال شده‌اند. اصلا دفاع از خود نبود. این دفاع از حقیقت بود. شاید اوایل کلام کبلایی، اعتراض و جدلی از گوشه‌های مجلس به گوش رسید، اما کم‌کم مجلس ماند و صدای کبلایی و تعبیری ساده از سخن خودش: «بنده چه بکنم؟ وزیر جنگ چه بکند؟ این بلایی‌ست که از آسمان نازل شده. این‌ها همه سرنوشت خودتان است، همه این‌ها را خودهاتان در عالم ذَر قبول کرده‌اید... وزیر جنگ نخواهد گفت: از دست من بنده ضعیف چه بر می‌آید؟ من با قضای الهی چه چاره کنم؟ نخواهد گفت: این تقدیر ارومیه‌ای‌هاست که زن‌هاشان اسیر بشود؟ مردهاشان کشته بشود؟ اولادشان را پیش چشم‌شان قطعه‌قطعه کنند... خدا صابران را دوست دارد. بگذارید عثمانی‌ها هرچه از دست‌شان بر می‌آید، در حق شما کوتاهی نکنند. آخر، آخرت هم حساب است. بگذار چشم‌شان کور بشود، بیایند. آن روز پنجاه‌هزار سال یک‌لنگه‌پا بایستند، جواب‌تان را بدهند. دیگر بهتر از این چیست؟
مُخِلِ نظم، مُخِلِ کسب‌وکار، مُخِلِ آسایش، مُخِلِ دین و سیاست؟
کدام حرف ما مُخِلِ مردم بود؟»

مسافر روشنی (رمانی بر اساس زندگی علی‌اکبر دهخدا)”
میترا بیات
“- مشروطه پستان پُرشیری‌ست که شاه به مردم چون طفل می‌نمایاند و وقتی به وجد آمدند، پنهانش می‌کند و این طفلان با دیدن همان پستان، سیر می‌شوند، بی‌آن‌که بدانند دل‌دردشان از گرسنگی‌ست.”
میترا بیات
“- می‌خواهی من دوباره این‌همه راه را از نو شروع کنم؟
- نمی‌خواهی همه‌چیز را عوض کنی؟
- چه چیزی را؟ فکر می‌کنی من نخواستم همه‌چیز را عوض کنم؟ سلطنت پنج پادشاه را دیدم. هر کجا که سعی کردم، تبعید و غل و زنجیر بود. باز هم دلت می‌خواهد باشم و بکشم؟ نه، نه، نه!
خروارها کاغذ به انتظارش بودند.
- اگر بمیرم، لغت‌ها چه می‌شوند؟ لغت‌هایی که در دهان می‌چرخند و در هوا معلق می‌مانند. چه کسی آن‌ها را روی کاغذ می‌آورد؟

مسافر روشنی (رمانی بر اساس زندگی علی‌اکبر دهخدا)”
میترا بیات
“سه ماه پس از کشته شدن شاه، سه نفر را سر بریدند تا همه عبرت بگیرند. سال هزار و سیصد و چهارده قمری بود. علی‌اکبر قزوینی هفده‌ساله بود و محمد قزوینی چهارده‌ساله. آن روز از کلاس درس بیرون آمدند، زیر درخت چنار نشستند، و از سه سر بریده زیر درخت نسترن حرف زدند.

مسافر روشنی (رمانی بر اساس زندگی علی‌اکبر دهخدا)”
میترا بیات

All Quotes | Add A Quote
The First to Die at the End (They Both Die at the End, #0) The First to Die at the End
123,221 ratings
Open Preview