“سرفه کوتاهی کرد. احساس کرد که ارتعاش صدایش در ابهت تالار، کوتاه و چندشآور است. نشریاتی را که مقالاتش مورد اعتراض بود، در دست گرفت. نشریه را باز کرد.
مگر از خود و برای خود نوشته بود که از خود دفاع کند؟
- اما من خودم تنم را برای کتک چرب میکردم؛ برای آنکه میدانستم هرجوری باشد، یک بهانهای پیدا میکند و کتک را میزند. راستیراستی هم اینطور بود... هجوم میکشید سر من، میگفت: «ورپریده! آخر من این کفنماندهها را دیروز شستم. باز بردی توی خاک و خل غلتاندی؟ الهی کفنت بشوند! ببین من از عهده تو ووروجک بر میآیم؟»
آنوقت لپهای مرا میگرفت، هرقدر زور داشت میکشید، چندتا سقلمه هم میزد... بازوهام را گاز میگرفت. هنوز جای آن گازها در بازوی من هست. پیشترها هروقت جای این گازها را میدیدم ننهام یادم میافتاد، براش خدابیامرزی میفرستادم؛ اما حالا نمیدانم چرا هروقت چشمم به آنها میافتد یحییمیرزا یادم میافتد. بیچاره یحییمیرزا. بدبخت یحییمیرزا! من که آن شب توی حیاط بهارستان بودم. غیر از من هم که پانصدتا [حاجی ریشقرمز]، چهارصد و پنجاه [کربلایی ریش دورهکرده]، سیصد و پنجاه تا [مشهدی ریشدراز، عقلمدور، و اقلا دویستتا شاگردهای حوزه درس شیخ ابوالقاسم مسئلهگو بودند]، و همه هم که حرفهای تو را شنیدند...
خدابیامرز ننه من وقتی که خبر آمدن زنهای همسایه را به آقام میدادم، به بهانه چرکی رختهایم کتکم میزد... در ستون اول نمره یک روزنامه حلبالمتین، به وزیر داخله اسائه ادب کرد و در ستون آخر نمره یکهزار و ششصد و نود و چهار، اعلان لاتار روزنامهاش را توقیف کرد...
آی کبلای! والله دیگر تمام شد. خانهمان خراب شد. زن، بچه، عیال، اولاد، برادر، پسر، هرچه داشتیم، یا کشته شدند یا از ترس مردند. نمیدانی چه قیامتی است! مال رفت، عیال رفت، اولاد رفت. والله دیگر کفر و کافر شدیم. نزدیک است برویم اُرُوس بشویم... اگر رعیت میخواهند، باید خیلی زود چارهای به سر ما بکنند که دیگر از پا در رفتیم!
قوت قلب گرفت: دستت درد نکند کبلایی!
حرفهای مردم آواره را نوشتهای که بیپشتوپناه، زیر بیرق اروس لگدمال شدهاند. اصلا دفاع از خود نبود. این دفاع از حقیقت بود. شاید اوایل کلام کبلایی، اعتراض و جدلی از گوشههای مجلس به گوش رسید، اما کمکم مجلس ماند و صدای کبلایی و تعبیری ساده از سخن خودش: «بنده چه بکنم؟ وزیر جنگ چه بکند؟ این بلاییست که از آسمان نازل شده. اینها همه سرنوشت خودتان است، همه اینها را خودهاتان در عالم ذَر قبول کردهاید... وزیر جنگ نخواهد گفت: از دست من بنده ضعیف چه بر میآید؟ من با قضای الهی چه چاره کنم؟ نخواهد گفت: این تقدیر ارومیهایهاست که زنهاشان اسیر بشود؟ مردهاشان کشته بشود؟ اولادشان را پیش چشمشان قطعهقطعه کنند... خدا صابران را دوست دارد. بگذارید عثمانیها هرچه از دستشان بر میآید، در حق شما کوتاهی نکنند. آخر، آخرت هم حساب است. بگذار چشمشان کور بشود، بیایند. آن روز پنجاههزار سال یکلنگهپا بایستند، جوابتان را بدهند. دیگر بهتر از این چیست؟
مُخِلِ نظم، مُخِلِ کسبوکار، مُخِلِ آسایش، مُخِلِ دین و سیاست؟
کدام حرف ما مُخِلِ مردم بود؟»
مسافر روشنی (رمانی بر اساس زندگی علیاکبر دهخدا)”
―
Share this quote:
Friends Who Liked This Quote
To see what your friends thought of this quote, please sign up!
0 likes
All Members Who Liked This Quote
None yet!
Browse By Tag
- love (101846)
- life (79957)
- inspirational (76351)
- humor (44524)
- philosophy (31206)
- inspirational-quotes (29051)
- god (26991)
- truth (24849)
- wisdom (24804)
- romance (24488)
- poetry (23459)
- life-lessons (22762)
- quotes (21226)
- death (20639)
- happiness (19108)
- hope (18673)
- faith (18522)
- inspiration (17541)
- spirituality (15834)
- relationships (15749)
- life-quotes (15661)
- motivational (15531)
- religion (15447)
- love-quotes (15419)
- writing (14988)
- success (14232)
- travel (13643)
- motivation (13461)
- time (12913)
- motivational-quotes (12672)
