حق Quotes

Quotes tagged as "حق" Showing 1-12 of 12
Ibn ʿArabi
“من تعب من الفكر وقف حيث تعب، فمنهم من وقف في التعطيل، ومنهم من وقف في القول بالعلل، ومنهم من وقف في التشبيه، ومنهم من وقف في الحيرة فقال لا أدري، ومنهم من عثر على وجه الدليل فوقف عنده فكلَّ عنده. فكل إنسان وقف حيث تعب، ورجع إلى مصالح دنياه وراحة نفسه وموافقة طبعه. فإن استراح من ذلك التعب، واستعمل النظر في الموضع الذي وقف فيه مشى حيث ينتهي به فكره إلى أن يتعب فيقف أيضاً أو يموت.”
محي الدين بن عربي

Ibn ʿArabi
“أشهدني الحق بالحيرة.
قال لي: ارجع، فلم أجدأين.
فقال لي: أقبل فلم أجد أين.
فقال لي: قف فلم أجد أين.
في الحيرة تاه الواقفون، وفيها تحقق الوارثون، وإليها عمل السالكون، وعليها اعتكف العابدون، وبها نطق الصديقون، وهي مبعث المرسلين ومرتقى همم النبيين، ولقد أفلح من حار.”
محي الدين بن عربي

John Milton
“العدل يقضى أن من يهزم خصمه فى ساحة الحق ينبغى أن يهزمه فى ساحة القتال”
John Milton, Paradise Lost

Sayyid Qutb
“... ومن هذا الطرف نستطيع أن ندرك أهمية القصص القرآني في تركيز قواعد التصور الإسلامي ; وإيضاح القيم التي يرتكز عليها . وهي القيم التي تليق بعالم صادر عن الله , متجه إلى الله , صائر إلى الله في نهاية المطاف ..
عقد الاستخلاف فيه قائم على تلقي الهدى من الله , والتقيد بمنهجه في الحياة .
ومفرق الطريق فيه أن يسمع الإنسان ويطيع لما يتلقاه من الله ..
أو أن يسمع الإنسان ويطيع لما يمليه عليه الشيطان ..
وليس هناك طريق ثالث ..
إما الله وإما الشيطان .
إما الهدى وإما الضلال .
إما الحق وإما الباطل .
إما الفلاح وإما الخسران .
وهذه الحقيقة هي التي يعبر عنها القرآن كله , بوصفها الحقيقة الأولى , التي تقوم عليها سائر التصورات , وسائر الأوضاع في عالم الإنسان .”
سيد قطب, في ظلال القرآن

سلمان العودة
“قد يتنازع حق وحق فليس كل نزاع هو بين حق وباطل ، والمشكلة في زاوية النظر واختلافها وعدم تقدير رؤية الآخر”
سلمان العودة, زنزانة: عادة مدى الحياة

“عن الأصمعي، قال: كان فُرْعَانُ، وهو من بني تميم، لا يزال يُغير على إبل الناس، فيأخذ منها، ثم يقاتلهم عليها إلى أن أغار على رجل فأصاب له جملاً. فجاء الرجل فأخذ بشعره فجذبه فبرك.
فقال الناس: كبرت والله يا فرعان.
فقال: لا والله، ولكن جذبني جذبة محق.”
ابن قتيبة الدينوري, السلطان

“- حق تو فراگیری علم و دانش است. وقتی علم و دانش فرا بگیری، آن‌وقت دامادهای حاج‌یوسف که سهل است، بالاتر از آن هم نمی‌توانند حقی از تو ضایع کنند.
علی‌اکبر نزدیک‌تر آمد و گفت: «من که سواد می‌دانم آقا. خودتان یادم دادید.»
شیخ هادی نهال درخت انجیر را از گلدان سنگی بیرون کشید و گفت: «علم فقط همین نیست، باید همت کنی و فراتر روی.»

مسافر روشنی (رمانی بر اساس زندگی علی‌اکبر دهخدا)”
میترا بیات

“سرفه کوتاهی کرد. احساس کرد که ارتعاش صدایش در ابهت تالار، کوتاه و چندش‌آور است. نشریاتی را که مقالاتش مورد اعتراض بود، در دست گرفت. نشریه را باز کرد.
مگر از خود و برای خود نوشته بود که از خود دفاع کند؟
- اما من خودم تنم را برای کتک چرب می‌کردم؛ برای آن‌که می‌دانستم هرجوری باشد، یک بهانه‌ای پیدا می‌کند و کتک را می‌زند. راستی‌راستی هم این‌طور بود... هجوم می‌کشید سر من، می‌گفت: «ورپریده! آخر من این کفن‌مانده‌ها را دیروز شستم. باز بردی توی خاک و خل غلتاندی؟ الهی کفنت بشوند! ببین من از عهده تو ووروجک بر می‌آیم؟»
آن‌وقت لپ‌های مرا می‌گرفت، هرقدر زور داشت می‌کشید، چندتا سقلمه هم می‌زد... بازوهام را گاز می‌گرفت. هنوز جای آن گازها در بازوی من هست. پیش‌ترها هروقت جای این گازها را می‌دیدم ننه‌ام یادم می‌افتاد، براش خدابیامرزی می‌فرستادم؛ اما حالا نمی‌دانم چرا هروقت چشمم به آن‌ها می‌افتد یحیی‌میرزا یادم می‌افتد. بیچاره یحیی‌میرزا. بدبخت یحیی‌میرزا! من که آن شب توی حیاط بهارستان بودم. غیر از من هم که پانصدتا [حاجی ریش‌قرمز]، چهارصد و پنجاه [کربلایی ریش دوره‌کرده]، سیصد و پنجاه تا [مشهدی ریش‌دراز، عقل‌مدور، و اقلا دویست‌تا شاگردهای حوزه درس شیخ ابوالقاسم مسئله‌گو بودند]، و همه هم که حرف‌های تو را شنیدند...
خدابیامرز ننه من وقتی که خبر آمدن زن‌های همسایه را به آقام می‌دادم، به بهانه چرکی رخت‌هایم کتکم می‌زد... در ستون اول نمره یک روزنامه حلب‌المتین، به وزیر داخله اسائه ادب کرد و در ستون آخر نمره یک‌هزار و ششصد و نود و چهار، اعلان لاتار روزنامه‌اش را توقیف کرد...
آی کبلای! والله دیگر تمام شد. خانه‌مان خراب شد. زن، بچه، عیال، اولاد، برادر، پسر، هرچه داشتیم، یا کشته شدند یا از ترس مردند. نمی‌دانی چه قیامتی است! مال رفت، عیال رفت، اولاد رفت. والله دیگر کفر و کافر شدیم. نزدیک است برویم اُرُوس بشویم... اگر رعیت می‌خواهند، باید خیلی زود چاره‌ای به سر ما بکنند که دیگر از پا در رفتیم!
قوت قلب گرفت: دستت درد نکند کبلایی!
حرف‌های مردم آواره را نوشته‌ای که بی‌پشت‌وپناه، زیر بیرق اروس لگدمال شده‌اند. اصلا دفاع از خود نبود. این دفاع از حقیقت بود. شاید اوایل کلام کبلایی، اعتراض و جدلی از گوشه‌های مجلس به گوش رسید، اما کم‌کم مجلس ماند و صدای کبلایی و تعبیری ساده از سخن خودش: «بنده چه بکنم؟ وزیر جنگ چه بکند؟ این بلایی‌ست که از آسمان نازل شده. این‌ها همه سرنوشت خودتان است، همه این‌ها را خودهاتان در عالم ذَر قبول کرده‌اید... وزیر جنگ نخواهد گفت: از دست من بنده ضعیف چه بر می‌آید؟ من با قضای الهی چه چاره کنم؟ نخواهد گفت: این تقدیر ارومیه‌ای‌هاست که زن‌هاشان اسیر بشود؟ مردهاشان کشته بشود؟ اولادشان را پیش چشم‌شان قطعه‌قطعه کنند... خدا صابران را دوست دارد. بگذارید عثمانی‌ها هرچه از دست‌شان بر می‌آید، در حق شما کوتاهی نکنند. آخر، آخرت هم حساب است. بگذار چشم‌شان کور بشود، بیایند. آن روز پنجاه‌هزار سال یک‌لنگه‌پا بایستند، جواب‌تان را بدهند. دیگر بهتر از این چیست؟
مُخِلِ نظم، مُخِلِ کسب‌وکار، مُخِلِ آسایش، مُخِلِ دین و سیاست؟
کدام حرف ما مُخِلِ مردم بود؟»

مسافر روشنی (رمانی بر اساس زندگی علی‌اکبر دهخدا)”
میترا بیات

“ملت غلط می‌کند ما را نخواهد. رعیت را چه به سرکشی، رعیت را چه به استنطاق صاحبقران، رعیت را چه به فریاد حق‌طلبی! رعیت غلط می‌کند ما را نخواهد! رعیت گوسفند و ما شبانیم! سایه ماست که آرامش می‌دهد، نعمت ارزانی می‌دارد، و دفع بلا می‌کند! ماییم که آبرو می‌دهیم، ماییم که مالک ایرانیم! خون جواب آزادی‌ست! رعیت غلط می‌کند اعتراض کند، غلط می‌کند دیوان مظالم بخواهد، غلط می‌کند مشروطه بخواهد، رعیت غلط می‌کند ما را که زینت کشوریم محکوم کند! به خدای احد و واحد قسم دستور داده‌ایم به قزاق‌ها هرکه نافرمانی کرد امانش ندهند، هرکه فریاد مشروطه‌خواهی سر داد پوستش را کنده، کاه پُر کنند! ما رعیت سربه‌زیر می‌خواهیم، ما رعیت بله‌قربان‌گو می‌خواهیم، ما رعیت کر و کور می‌خواهیم.”
محمدعلی شاه قاجار

“روزنامه صور اسرافیل پس از وقایع ۲۳ جمادی‌الثانیه و قبایح اعمال چنگیز عصر جدید، محمدعلی، و شهادت مدیر روشن‌ضمیر آن، مرحوم میرزا جهانگیرخان (طابَ ثَراه)، اینک با قلم دبیر سابق خود، میرزا علی‌اکبرخان دهخدای قزوینی، دنباله مسئولیت وطنی خویش را از نو گرفته، و با قوتی، ضعف قوای سابق برادران دینی و وطنی خود را از این گوشه انزوای دنیا، به انتقام خون پاک شهیدان راه حریت و ترمیم خرابی‌های قلمرو داریوش و اردشیر صلا می‌زند و اعانت و کمک برادران ایمانی خود را (بر خلاف سال اول)، پس از آن همه خسارت‌های جانی و مالی، امروز از روی کمال ناچاری طلب می‌کند، و امیدوار است که عنقریب به همت شیرمردان آذربایجان، دوره این دوری و مهجوری از وطن نیز به سر آید و به زودی چنان‌که پیش‌آمدهای کار وعده می‌دهد، کواکب معارف عموما، و این شب‌تاب ضعف نیز از افق طهران طلوع نماید. و از مزایای سال دوم روزنامه تزئین آن است در هر هفته، به صورت یکی‌دو نفر از شهدای راه آزادی و پیش‌قدمان طریق حریت، با شرح‌حال و درجه خدمات‌شان، تا حدی که در این‌جا به دست آید و بعد مسافت و دوری از مرکز ما را بدان مجاز نماید. والسلام.”
علی اکبر دهخدا

“فرض کنید جک عقیده‌ای مطرح کرده -مثلا این‌که بوش، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، به عراق حمله کرد تا نفت آن کشور را غارت کند- و دوستش جیل با آن مخالف است. جیل چند دلیل می‌آورد که چرا عقیده جک غلط است و جک بعد از تلاش‌های ناموفق در پاسخ به آن‌ها، با عصبانیت می‌گوید که حق دارد هر عقیده‌ای که می‌خواهد داشته باشد.

جک در این‌جا دچار مغلطه شده است که فرض می‌کند پاسخی رضایت‌بخش به مخالفت‌های جیل داده است، در حالی که پاسخ در واقع کاملا نامربوط است. جک و جیل بر سر انگیزه بوش برای حمله به عراق اختلاف نظر داشتند، و جیل دلایلی برای اشتباه بودن عقیده جک آورده بود. او نگفته بود که جک حق داشتن این عقیده غلط را ندارد. جک با اشاره به این موضوع که داشتن این عقیده حق اوست، فقط موضوع اصلی را، که علت حمله به عراق بود، به بحثی درباره حق و حقوقش تغییر داده است. این مسئله به همان اندازه به موضوع حمله به عراق ارتباط دارد که مثلا اگر گفته بود وال‌ها خون‌گرم‌اند یا باران در اسپانیا بیشتر روی دشت‌ها می‌بارد.”
Jamie Whyte, Bad Thoughts: A Guide to Clear Thinking

“«[...] هرگاه حرف یک زوج برداشت‌کننده درباره این است که داشتن یک خانواده بزرگ چه‌قدر رضایت‌بخش است، آن‌ها دوباره به اجرای نقش این صحنه در پای درخت دانش خوبی و بدی می‌پردازند. آن‌ها با خود می‌گویند: «مسلما این حق ماست که زندگی روی این سیاره را به دلخواه خود تغییر دهیم. چرا با چهار یا شش بچه قانع باشیم؟ اگر دوست داشته باشیم می‌توانیم پانزده بچه داشته باشیم. تنها کاری که باید بکنیم این است که چندصد هکتار دیگر از جنگل‌های بارانی را زیر کشت ببریم و به چه کسی بر می‌خورد اگر در نتیجه این کار، یک دوجین از گونه‌های حیاتی دیگر از بین برود؟»”
سهیلا بیگلو, My Ishmael