بهار نارنج


فصل بهار زمانی که هوا دوکاره بود بین ساعت چهار و پنج بعدظهر گلیم را کشون کشون می بردم توی حیاط پهن می کردمو ولو می شدم روی گیلم ، توی سایه درخت نارنج طاق باز دراز می کشیدمو مست بوی بهار نارنج بودم و سرم توی سایه درخت نارنج و بقیه بدن توی آفتاب به آسمون آبی چشم می دوختم و با ابرها خیال بازی می کردم یکی شبیه شتر با اون فک کجش در حال خندیدن بود ، یا جلوي فلوکس غورباقه ای یا یک چهره شبیه همه مادرهای دنیا بود كه لبخند می زد . اما الان تا سرمو می کنم بالا ، جز غبار نمی بینم ! من که عوض شدمو آسمون هم عوض شده اما ابرها ، هنوز پشت دل من و آسمون دارن شکلک بازی میکنن و می خندن



پي نوشت : با گويش شيرازي داستان را بخوانيد
2 likes ·   •  2 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on May 17, 2017 22:02 Tags: داستان-كوتاه
Comments Showing 1-2 of 2 (2 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Mahboobeh (new)

Mahboobeh hala ma k guyesh shirazi nemidunim che kunim?!


message 2: by حسن (new)

حسن تفرشی Mahboobeh wrote: "hala ma k guyesh shirazi nemidunim che kunim?!"
تلاش کنید :P


back to top