محمود اعتمادزاده
دهم خرداد سالگرد درگذشت محمود اعتمادزاده (به آذین)، نویسنده و مترجم ایرانی ست که در ۹۲ سالگی درگذشت. ترجمه های به اذین علاوه بر آشنا کردن جامعه ایران با ادبیات غرب سبب شد که بسیاری به کتاب خوانی روی بیاورند. محمود اعتمادزاده (به آذین) از اولین مترجمان ایرانی نبود ولی یکی از تاثیرگذارترین آنان بود. خودش احساس غبن می کرد که فرصت نویسندگی نداشته. اما چند کتاب قصه ای را هم که در فرصت هائی به دست مخاطبان خود رساند، نتوانست جای ویژه ای در ادبیات داستانی باز کند. به آذین اما در مورد دیگری هم تاثیر گذار بود. تاسیس کانون نویسندگان که بازگشایی آن در بحبوحه انقلاب و ادامه راه پس از انقلاب، منجر به اخراج او و یارانش از کانون شد. بحث کانون و جدایی او از آن هم چنان در پرده ای از ابهام باقی مانده. او با جان شیفته رومن رولان را به جامعه ی ادبی ایران معرفی کردهمان گونه که شولوخف با «دن ارام». "جان شیفته" اش را به پایان برده بود که خستگی همه ی دوران به سراغش آمد و سکته گریبانگیرش شد. تازه می خواست نفسی بکشد. دیگر دوران بیکاری و نداری را پشت سر گذاشته بود و با ترجمه هایی سخت مورد پسند خوانندگان هم جای خود را باز کرده بود. چندین بار سفر به فرانسه و دیدار با پسر و عروس و معالجه در بیمارستان کمی به حالش مفید واقع شده بود. سر و صدای شورش های انقلابی اما گویا خون تازه ای به بدنش وارد کرده بود. رژیم غذایی را با اصرار همسر رعایت می کرد اما گویا انقلاب نقطه عطفی بود در زندگی و سلامت او. دوستان به سراغش می آمدند و با او صلاح و مصلحت می کردند. موقعیت را باید در می یافت. "آن چه سرخی روزگار طلب می کند جواز گفتنش را نداری". سیاست اما گویا دوست و دشمن نمی شناسد. به هیچ کس نباید اعتماد کرد حتی به یاران نزدیک و همیشه دمخور. این همه را یک عمر تجربه کار سیاسی در حزب توده و زندان رفتن های چند باره به او آموخته بود. آخرینش "یادداشت ها شهر شلوغ" فریدون تنکابنی بود که سه ماهی به خوردن آب خنک در زندان دعوتش کرد تا شلوغی شهر را از یاد ببرد و به خلوت زندان خو کند. "این به گمانم آخرین جنبش و آخرین نشانه زندگی کانون بود". در زندان بود که با دیدن شور و شوق جوانان و بحث و مبادله نظر با آنان به این نتیجه رسید که راه بهشت از دوزخ می گذرد. "آنچه از خوش بینی و امید با خود از زندان آوردم تا چندی پایدار ماند و "مهمان این آقایان" و نمایش نامه "کاوه" یادگار آن است". به آذین آغاز کار کانون در سال ۱۳۴۷ را نیز با دوگانگی همراه می دید. اختلافشان در خانه جلال آل احمد بر سر واژه آزادی بود. علت مخالفت نیز واکنش سخت رژیم به این واژه بود. "اما من و دوستانم بر سر گره خوردن مسئله آزادی با موجودیت کانون پافشاری کردیم و گفتیم که جز در این صورت بدان نمی پیوندیم. و همان شد. کانون نویسندگان ایران، زیر شعار آزادی گفتار و قلم نزدیک به شصت نویسنده و شاعر و مترجم را که بیشترینشان جوان بودند گرد هم آورد". بیست و سه سالی از کودتای ۲۸ مرداد می گذشت ولی به آذین با همه شور و شوق انقلابی هم چنان خود را در نقطه آغاز می دید: "از برخی جهات هنوز در همان نقطه ایم که در آغاز. نیروها پراکنده، تلاش ها خنثی کننده یکدیگر و دست دشمن همه جا در کار. و دریغا که جنگ ناکرده، چه تلفاتی داده ایم". دوستان نویسنده و شاعر در همهمه ی شعارهای آزادی خواهانه مردم حالا به یاد آزادی از دست رفته خود افتاده بودند. همه پیشنهاد بازگشایی کانون نویسندگان را می دادند و به آذین نیز در دل با شوق به دنبال آن بود. کانون اما قرار بود که صنفی باشد و نه سیاسی. جلسات پشت سر هم تشکیل می شد اما تصمیم گیری کار چندان راحتی نبود. به آذین نیز یاران قدیم را گرد آورده بود. تنکابنی همراه با سایه و کسرایی و برومند در کنارش بودند. به صداقتش ایمان داشتند و به حرف هایش باور. تنکابنی می گوید: "یکی از چشمگیرترین ویژه گی های به آذین صداقت و صمیمیتش بود. هیچ نوع تظاهر یا دروغ در کارش و عملش نبود. رفتارش گاهی حالت پرخاشگری یا انتقاد داشت، آدم در آن لحظه ممکن بود که ناراحت بشود ولی می دانستیم که از روی نیکخواهی می گوید. من در این سال ها خیلی چیزها از او یاد گرفتم". کانون اما باید به ثبت می رسید. انتشار یک نشریه و محلی برای تجمع از خواست های اساسی کانون بود. دکتر احسان نراقی و رضا قطبی (رئیس رادیو تلویزیون ملی ایران) دو تنی بودند که از سوی رژیم برای مذاکره با اعضای کانون برگزیده شدند. به آذین اما حتی نتیجه مثبت مذاکرات را به نفع رژیم می دانست. «من خود کمترین امیدی به نتیجه بخشی این تماس ها ندارم. اگر احتمالا به همه خواست ها تن بدهند باز هم برد با اوست (شاه). تلاشم بر این است که نگذارم اختیار مذاکره با کانون به کسی داده شود. همین قدر بگذار بروند و خبر بیاورند". مذاکره به هر حال در آن زمان تنها راه حل بود، اما چرا به آذین مخالفت می کرد؟ فریدون تنکابنی مخالفت او را منطقی می داند و حق را نیز به جانب به آذین می دید: "به آذین امیدی نداشت و گذشت زمان هم نشان می داد که حق با ایشان بود. یک جمعیت صنفی بود و به ما تهمت می زدند که شما سیاسی هستید. کسی که کانون را سیاسی کرد خود دستگاه بود. آقای به آذین می گفت که رژیم چنین کاری را نمی کند. کسانی هم که از طرف کانون به سلیقه شخصی خودشان می رفتند آنها را می دیدند فقط جنبه کسب خبر دارد ما نباید دل ببندیم". کانون می خواست نشریه ای داشته باشد و جایی برای تجمع. احتمالا همه این کارها با یک سیاست گام به گام قابل حل نبود؟ "ایشان مخالف خوان نبود ولی خوش خیال هم نبود. محلی که مال یکی از دانشکده ها بود و در اختیار ما گذاشته بودند حتی آن را هم ساواک مخالفت کرد و ما به اجبار محل را تخیله کردیم. نشریه را هم اجازه ندادند. حتی ثبت کانون را. ما می خواستیم برای یک کانون صنفی اجازه بگیریم مثل صنف بقال و قصاب. باید از شهربانی اجازه می گرفتیم. از همان قدم اول گفتند نخیر، موافقت نشد. کسی که از طرف کانون رفته بود گفته بود این مسئله را کتبا برای ما بنویسید. گفته بودند که ما شما را به رسمیت نمی شناسیم که کتبا بنویسیم. همین طوری می گوییم. در اسناد ساواک گفته اند که به هیچ وجه نباید با تشکیل کانون نویسندگان موافقت شود". ده شب شعر در انستیتو گوته آلمان با حضور صدها نفری که در زیر باران و با همه ترس و وحشت از رژیم به سخنان اعضای کانون گوش می دادند بوته آزمایشی بود که موفقیت کانون را در این راه تضمین کرد. بسیاری تشکیل ده شب شعر را یکی از عوامل موثر در پیروزی انقلاب می دانند. حالا دیگر نسیم آزادی وزیدن گرفته بود و نزدیک به یک سالی همه نوع نشریه با هرگونه محتوایی منتشر می شد. نسیم اما کم کم به طوفانی از بگیر و ببندها تبدیل شد. نشریات یکی بعد از دیگری توقیف شدند. روزنامه آیندگان به محاق تعطیل افتاد و کیهان نیز تسخیر شد. زمزمه هایی به گوش می رسید که چرا حالا کسی اعتراضی نمی کند. همان روشنفکرانی که مسببین پیروزی انقلاب بودند چرا حالا ساکت نشسته اند؟ دکتر ناصر پاکدامن که در سازمان ملی دانشگاهیان در آن دوران بود از کوشش روشنفکران برای نوشتن بیانیه ای مشترک در اعتراض به وضعیت موجود می گوید: "بعد از اولین هفته های دولت موقت اتفاقات خیلی خونین و خفقان آوری در اینجا و آنجا می افتاد و دوستانی که از انجمن های دموکراتیک بودند با ما تماس گرفتند که یک موضعی بگیریم. کانون نویسندگان هم آمد. آقای باقر پرهام نماینده شان بود. ما متنی نوشتیم. چند روزی به درازا کشید، همه فشار می آوردند که کار متن به کجا کشید؟ از کانون جوابی نیامد. با کانون تماس گرفتیم. علت تاخیر را از آقای به آذین پرسیدم. ایشان گفت آقا خبری نشده که. چرا شما عجله می کنید. اهمیتی ندارد. تاخیر مانعی ندارد". با این همه متن سرانجام به امضای گروه های دموکراتیک و اعضای کانون نیز می رسد. اختلاف بعدی اما بر سر تشکیل ده شب شعر دیگری در سال ۵۸ بود. کانون تصمیم می گیرد که یک بار دیگر با برپایی شب هایی زیر عنوان فرهنگ و آزادی اعتراض خود را به گوش همه مردم ایران برساند. امنیت جانی این تجمع اما باید از سوی دولت تضمین می شد. شرایط اما به گونه دیگری بود. کیوسک روزنامه فروشی به آتش کشیده شد و فرزند روزنامه فروش کشته شد. جلوی توزیع نشریات گرفته شده بود و بسیاری از دفاتر آنان نیز در اثر حملات گروهی بسته شده بود. پیشنهاد اعضای کانون در چنین شرایطی با مخالفت گروه پنج نفره به آذین، سایه، تنکابنی، کسرایی و برومند روبرو شد. فریدون تنکابنی شرایط پیش از انقلاب و پس از آن را این گونه توصیف می کند: "قبل از انقلاب که عضویت در کانون نویسندگان ایران کار خطرناکی بود و حتی کسانی را که کارمند دولت بودند تهدید می کردند که کارشان را ازشان بگیرند یا حقوقشان را ندهند، خیلی ها عضو کانون نبودند. ما بودیم و سخت ترین شرایط را تاب آوردیم. بعد از انقلاب آن اشکالات رفع شده بود. همه آمدند عضو کانون شدند از جمله افراد گروه های سیاسی که خارج از کشور بودند و برگشته بودند. اینها می خواستند در مورد جمهوری اسلامی هم همان روشی را پیش بگیرند که در مقابل رژیم شاهنشاهی. ما در شرایط آغاز پس از انقلاب با این کار مخالف بودیم. مثلا می گفتند که همین ده شب شعر را درست کنیم و ما مخالفت می کردیم. در شرایط شورش حاکم ما نمی توانیم حالت مخالف نسبت به جمهوری اسلامی داشته باشیم. یکی هم این که ما نمی توانیم سلامت افراد را تضمین کنیم. اگر ده هزار نفر بیایند کافی است که کسی نارنجک بیاندازد. البته الان بنده معتقدم که مخالفت ما کار زائدی بود. زیرا دولت جمهوری اسلامی به هیچ وجه اجازه نمی داد که چنین شب هایی برگزار شود. کما این که بعدا هم اجازه نداد و کانون را به کلی تعطیل کرد. این را بهانه ای کردند. در نامه ای مخالفتمان را ابراز کرده بودیم. اول عضویت ما را معلق کردند و بعد ما را اخراج کردند. بعدها خود کسانی که به اخراج ما رأی داده بودند اعتراف کردند که کارشان نادرست بوده است. از جمله خانم هما ناطق". ناصر پاکدامن اما علت اصلی اختلاف را دو قرائت متفاوت از انقلاب می داند: "یک قرائت این بود که خواست این انقلاب دموکراسی است و می باید به خواست های دموکراتیک احترام گذاشت. بنابراین باید آزادی اجتماعی، عدم تجاوز به حقوق مردم سانسور و سرکوب و... قبول داشته باشید. خوانش دیگر عبارت از این بود که مسئله مهم انقلاب ایران مبارزه با امپریالیسم است. هر کسی این مبارزه را ادامه بدهد ما حاضریم که از آن طرفداری کنیم که حزب توده از آن طرفداری می کرد. آقای کیانوری از ابتدا این حرف را زد و این را به آذین ضابطه اصلی می دانست". ناصر پاکدامن از درک نادرست حزب توده از تغییر و تحولات جامعه ایران در فاصله کودتا تا زمان انقلاب می گوید: "جامعه ایران جامعه سال ۱۳۳۲ نبود. جامعه ای بود که یک نهضت بزرگ را پشت سر گذاشته بود و همه طعم استقلال را چشیده بودند و حاضر نبودند بپذیرند که جز در سایه کشورهای بزرگ نمی توان کاری کرد. استقلال نهاد کانون را درک نکردند. کانون از این نظر تنها نبود. هیچگاه متوجه نشدند که یک دوران را پشت سر گذاشته بودند". گروه پنج نفره کوتاه مدتی پس از اخراج، شورای نویسندگان را تاسیس کرد که بنا به گفته فریدون تنکابنی بسیاری از اعضای کانون هم به آن پیوستند. در سخنان ناصر پاکدامن اما نشانی از پشیمانی نیست: "هیچ گاه از رأیی که دادم پشیمان نشدم. مردم ایران بیخودی داد نمی زدند آزادی، استقلال. مردم دنبال دموکراسی بودند. چرا این همه نشریه ایجاد شد یا کمیته تشکیل شد؟ این میل به شرکت در تعیین سرنوشت مردم بود. علت تشکیل شوراها بیان کننده این حرکت دموکراتیک بود. ما باید از این حرکت دفاع می کردیم و این خواست ها را دنبال می کردیم".
Published on February 02, 2025 03:05
No comments have been added yet.


