نصرت کریمی
نصرت کریمی
4.12.2019
نصرت کریمی بازیگر و کارگردان سینما و تئاتر ایرا در ۹۵ سالگی در تهران درگذشت. او که به واسطه نقش "آقاجان" در سریال تلویزیونی "داییجان ناپلئون" نزد ایرانیان مشهور است، خود نویسنده و کارگردان فیلم های کمدی هم چون محلل و درشکه چی بود. آقای کریمی که کار خود را در هنرهای نمایشی با پیش پرده خوانی آغاز کرد و سپس با حضور در کنار عبدالحسین نوشین در تئاتر ادامه داد، کار خود را در زمینه های دیگر هنری با تحصیل در ایتالیا و چکسلواکی ادامه داد. مجسمه سازی، عروسک سازی و کارگردانی نمایش عروسکی از جمله فعالیت های دیگر 0هنری نصرت کریمی بود. آقای کریمی پس از انقلاب ایران - بجز در مواردی معدود و آن هم در زمینه عروسکی و پشت صحنه – خانه نشین شد. نگاه انتقادی او در آثارش مانند محلل پس از انقلاب ایران برایش دردسرساز شد و به خاطر این فیلم که قبل از انقلاب ساخته بود، دستگیر شد و چند ماهی را در زندان بسر برد. او حدود ۱۲ سال پیش در گفتگویی گفت: "بعد از انقلاب ممنوع الکار و ممنوع التدریس شدم. بعد از رفع گرفتاری ها در خانه کلاس های تئاتر عروسکی، چهره پردازی و مجسمه سازی گذاشتم". به گفته خانواده آقای کریمی او به علت کهولت در بیمارستانی در تهران درگذشت. بابک کریمی، فرزند اوست که تدوینگر و بازیگر سینماست و در فیلم هایی چون جدایی نادر از سیمین و فروشنده بازی کرده است.
شاد روان فیلم هایش از نوع خاصی بود؛ اگر سطحی به آنها می نگریستی می خندیدی و اگر عمیق نگاهشان می کردی، گریه می کردی؛ گریه به حال جامعه ای که با ریشه های سنتی، برگ های مدرن بر تنش روییده بود. بی جهت نبود که مرتضی مطهری در دوران پیش از انقلاب نقدی بر "محلل" او نوشت. البته آخوندها در آن دوران سینما نمی رفتند، تلویزیون در خانه نداشتند، و از رادیو فقط در ساعات اخبار استفاده می کردند. آنها برای نقد یک فیلم، کسی را به سینما می فرستادند تا آنها فیلم را ببینند و برای آنها تعریف کنند تا بتوانند نقدی بر آن بنویسند. نصرت کریمی در مقابل هیولای دین و سنت دینی، با فیلم های خود قد علم کرده بود. قد علم کردن همیشه این نیست که بخواهی با هیولا دست و پنجه نرم کنی و او را به زمین بزنی. قد علم کردن این هم هست که چهره ی این هیولا را به مردم نشان بدهی. چهره ای که پشت پرده های ضخیم دروغ و سکوت پنهان است و مردم تمایلی به دیدن آن ندارند. نصرت این هیولا را در فیلم هایش به مردم نشان می داد و همین کافی بود تا صدای کسانی مثل مطهری در آید. و چقدر جای چنین هنرمندانی در دوران ما خالی ست؛ خاصه آن که کسانی به نام نو اندیش دینی در پسِ پرده های ضخیم دروغ و سکوت، مشغول بزک کردن و جراحی زیبایی این هیولا هستند تا از او عروسی زیبا بسازند و به خوردِ مردم بدهند.
حامد احمدی - نصرت کریمی هنرمندی بود یکه. هر دو کلمه ی "هنرمند" و "یکه" را باید با تاکید خواند. هنرمند بود چون خلق کردن از هیچ را می دانست. زمانی فیلم می ساخت. فیلم نامه می نوشت. انیمیشن درست می کرد. و زمانه ای دیگر، پس از انقلاب اسلامی، همان "روزگار تلخ تر از زهر"، وقتی که دیگر اجازه نداشت روی پرده و صحنه باشد، در خانه اش مجسمه می ساخت. مجسمه هایی از انسان ها و هیولاها. مجسمه ی ضحاک و کاوه. رستم و سهراب. و به همین خاطر "یکه" هم بود. او چهل سال در ممنوعیت زیست اما زندگی را فراموش نکرد. تا توانست ساخت. کار کرد. حضور داشت. آموزش داد. از هنر خود دست نکشید. هنرش را به فرموده یا خواست حکومت کهنه ی نوآمده، نفروخت. در میان محصولات چهل ساله ی جمهوری اسلامی، این همه "هنرمند یک شبه" و "سلبریتی یک دقیقه ای"، چه کسی را می شناسید که این همه هنر داشته باشد؟ این همه بلد باشد؟ این همه فرهنگ کشورش را بشناسد و دوست بدارد. او از نسلی بود که با دانستن و آگاهی، با استعداد و ذوق، وارد دنیای هنر می شدند. او هنرمندی بود که اسلام گراها و روحانیون پیش از به قدرت رسیدن، پرونده سازی را علیه او آغاز کردند. "محلل" را به سال ۱۳۵۰ ساخت. فیلمی که ورای داستان ساده اش به موضوعی مهم اشاره داشت. فیلم هشداری بود درباره ی خطر قانون شدن احکام اسلامی. به همین خاطر اسلام گراها تاب نیاورند. اعتراض کردند. فریاد کشیدند. خواستند فیلم را از پرده پایین بیاورند. دست آخر به سراغ مرتضی مطهری رفتند. مرد روحانی بدون این که یک فریم از فیلم را تماشا کند، علیهش مطلب نوشت. نوشت: "چند هفته قبل اعلانی بسیار وقیح و زننده در روزنامه ها دیده می شد که علاقمندان به عفت عمومی را سخت ناراحت کرده بود و غالبا درباره زنندگی آن اعلان صحبت می کردند. از قرائن پیدا بود بناست که فیلمی تحت عنوان محلل نشان داده شود، هدف فیلم هم از اول معلوم بود، طولی نکشید که شنیدیم نمایش آن فیلم آغاز شده و در بسیاری از سینماهای پایتخت و شهرستان ها نشان داده می شود. از وقتی که این فیلم شروع شد روزی نیست که آشنایان دور و نزدیک حضورا و یا به وسیله ی تلفن به این بنده مراجعه نکنند و درباره ی اثر گمراه کننده آن سخن نگویند. عقیده ی آنها این بود که هر چند این فیلم از نظر هنری و فکری مبتذل است اما نظر به این که طوری تنظیم شده که قانون محلل را که در قرآن مجید به آن تصریح شده است بی پایه و ستمگرانه جلوه می دهد و طبعا در روحیه ی طبقه ی جوان که از ماهیت و فلسفه آن بی خبرند اثر بدی می گذارد، لازم است لااقل در مقاله ای به آن پاسخ داده شود و ماهیت حقیقی این قانون توضیح داده شود". بیراه نیست اگر برای نگاه درست تر به فیلم "محلل"، بخش خانوادگی زناشویی را حذف کنیم و به قضیه و قانون محلل فقط به عنوان یکی از گزینه های مورد انتقاد بپردازیم. آنوقت "محلل" از سطح یک فیلم خانوادگی معمولی با مصالح دم دستی نظیر شک و بدگمانی و آخر هم فهمیدن حقیقت و وصال و خوشی، تبدیل می شود به فیلمی که خیلی جدی و دقیق و هوشمند لایه های زیرین جامعه ی ایرانی اسلامی دهه ی پنجاه خورشیدی را زیر نورافکن گذاشته و برای مخاطبان نمایش داده و البته که هشدارش جدی گرفته نشده و روند جامعه ادامه پیدا کرده تا مواجهه با حقیقت سال ۱۳۵۷ و انقلاب و بعدتر نظام اسلامی اش.
در فیلم "حاج آقا" با بازی نصرت کریمی فقط مرد سنتی ایرانی نیست که از "منزل"ش طلب غذای گرم و رختخواب نرم بکند. تفکری ست که زندگی به شکل دیگری را برای هیچکس مجاز نمی داند و به خودش اجازه می دهد در داخل خانه، همسر و فرزندان را بطور پیوسته و بی وقفه، امر به معروف و نهی از منکر بکند و به شکل فیزیکی چادر روی سرشان بکشد و برای آنها قوانین اسلامی را بازگو بکند. حاج آقایی که دیوار روی دیوار می کشد تا چشم نامحرم به خانه اش نیفتد اما تا از آن خانه خارج می شود، بساط بزن و برقص و بشکن اهالی منزل به راه می افتد. حاج آقایی که دختر میانی اش را نتوانسته درست و بر اساس "موازین" تربیت کند و برای همین هم گره ماجرا از همین جا و قرار شبانه ی دختر با پسر همسایه بر پشت بام آغاز می شود. فیلم در حقیقت گره ی اصلی اش را در ارتباط با تقابل زندگی سنتی و زندگی مدرن ایجاد می کند. از میانه ی فیلم گرچه قانون محلل و مشکل سه طلاقه کردن همسر و ازدواج دوباره به عنوان اصل ماجرا مطرح می شود، اما حواشی و دور و برها اشارات فراوانی دارند به وجود یک تفکر فاجعه آفرین در جامعه. جایی که مرد کمتر مذهبی با بازی کرم رضایی هم برای پسرش حق متفاوت بودن را قائل نیست و به ضرب و زور مجبورش می کند تیپ هیپی وارش را تغییر بدهد تا برایش زن بگیرد. رفتار و نگرشی که آن را می توان با گشت ارشاد حکومت فعلی مقایسه کرد. قیم های تکثیر شده ای که در خیابان ها کمین نشسته اند تا با امر به معروف و نهی از منکر، شکل های متفاوت را با زور وارد چارچوب سنت بکنند. "محلل" اشاره ی اصلی اش برخلاف نظر مخالفان فیلم نه به اسلام به عنوان مناسک شخصی که به قانون شدن اسلام در جامعه است. گره فیلم در نهایت جایی باز می شود که قانون آن زمان جامعه در تضاد با مذهب است و شرع که باعث به وجود آمدن تمام مشکلات شده با حضور قانون مدنی و عرفی به کنار می رود تا زن گیر کرده در بن بست مرد محلل و شرع مقدس، از عرضه شدن اجباری خلاص بشود و به سمت شوهر و خانه اش برگردد. اما هشدار فیلم و سناریست به جامعه که مبادا دین را وارد قوانین روزمره ی اجتماعی کند از طرف مخاطبان، از روشنفکر تا عامی، نادیده گرفته می شود و چیزی در حدود ۸ سال بعد از اکران فیلم در سینماها، اسلام قانون شده برای تمام زندگی انسان ایرانی، از شکل حضور در خیابان تا شکل همخوابگی در خلوت، تصمیم می گیرد و سنت تبدیل به قادر مطلق می شود و ابزار حکومتگران برای سرکوب هرگونه دگر بودن. نگاه تیز و دقیق کریمی و شناخت درستش از جامعه ای که هنوز درگیر انقلاب و حکومت اسلامی نشده بود، بیشتر از همه در ساختن شخصیت پسر کوچک حاج آقا به نام محمد نمود پیدا می کند. پسر خردسالی که بازوی اجرایی پدر محسوب می شود و حتی از خود حاج آقا هم بی رحم تر و شقی تر و سختگیرتر است. تا حدی که خواهر عقد شده اش را هم تهدید به برخورد می کند و از حاج آقا می خواهد یک شورت آهنی هم برای خواهر عقد شده سفارش بدهد تا مطمئن بشود در خلوت زن و شوهری اتفاقی نمی افتد! محمد "حاج آقا" را اگر امتدادش بدهیم بدون شک در هنگامه ی انقلاب ۵۷ و بعدترش، خواهیم رسید به نیروهای بسیج و کمیته که اسلحه به دست در خیابان دنبال نسبت آدم ها می گشتند و رویای ساختن یک تن پوش آهنی بزرگ برای پیر و جوان و زن و مرد در سرشان بود. "محلل" هشدارهای خودش را می دهد و در زمان خودش جدی گرفته نمی شود. جامعه ی سنتی و تقابل خشنش با کوچکترین ذرات زیست مدرن را به نمایش در می آورد، حاج آقا و محمد گشت ارشادی را سال ها جلوتر به تصویر می کشد و زمین خوردن جوان هیپی وسط خیابان را نشان می دهد و حتی بسیار جلوتر از علنی شدن اندیشه ی صدور انقلاب و مسلمان کردن دنیا، تلاش سنتی ها برای سنت کردن یک کشیش آمریکایی و مسلمان کردنش را عیان می کند اما باز این تلاش دلسوزانه و هنرمندانه بین فیلم های تلخ اندیشانه ی محبوب منتقدها و فیلم های خوشباش محبوب عوام، در حد فاصل "گنج قارون" و "قیصر"، نادیده گرفته می شود تا رسالت هنرمندی چون نصرت کریمی نیمه تمام و عقیم باقی بماند و جامعه تخته گاز و چشم بسته به سمت ساختن آرمانشهری برود که شرع خشن و بی تغییر و انعطاف قوانین روزمره و اجتماعی و خانوادگی اش را تعیین و مردم را گرفتار قالب خشک و سفتش می کند. زمستان ۱۳۰۳ آغاز شده که متولد می شود. او نصرت کریمی است. از همان کودک و خردسالی، به نمایش دل می بندد. نمایش های سنتی ایران. روحوضی و سیاه بازی و شخصیت هایش؛ حاجی آقا، کاکا سیاه، سلطان، پسر حاجی و شلی. اما اتفاق بزرگ برایش زمانی می افتد که چارلی چاپلین را بر پرده ی سینما می بیند. هفت شب هفته را در سینما تمدن می گذارند. کودکی ست که می خواهد جست و خیز بکند و چارلی چاپلین بشود. صحنه اش مهمانی های خانوادگی ست. جایی که نمایش می دهد تا دوستان و خویشاوندان از خنده ریسه بروند. محبوب جمع کوچکشان است. آنقدر که دستش را بگیرند و بخواهند و بگویند: "نصرت جون چارلی بشو". نصرت در زمانی که هنوز استندآپ کمدی در جهان شناخته شده نبود، نمایش های کودکانه اش را تک نفره اجرا می کرد. داستانی انتخاب و خود را گریم می کرد تا نمایش آغاز بشود. از همانجا به گریم و چهره ساختن علاقمند شد. برادرش، علی از شاگردان کمال الملک، متوجه استعدادش می شود. تشویقش می کند و راه را نشانش می دهد. نصرت کودک، از همان ابتدا، آتشفشان استعداد است. بجز بازی و گریم، مجسمه هم می سازد و در ده سالگی تندیسی که از فردوسی ساخته، جایزه می گیرد. تجربه ها ادامه دارند تا بالاخره در شانزده سالگی پا به صحنه ی تئاتر می گذارد. ۱۳۱۹ صحنهی هنرنمایی نصرت کریمی بزرگتر می شود. نصرت کریمی مدتی ست که به گروه تئاتر "نوشین" پیوسته و به عنوان بازیگر در نمایش هایی مثل "اوژنی گرانده"، "عروس قرن اتم" و... روی صحنه می رود. این اما تمام نصرت کریمی نیست. پس سفرهایش را آغاز می کند. روح تشنه و جستجوگر او را به پراگ می رساند تا آنجا نمایش عروسکی بخواند. پس از آن به ایتالیا می رود تا سر کلاس سینما بنشیند. به ویتوریو دسیکا هم می رسد. دستیار سومش می شود. با این همه تجربه و توشه، دیگر وقت بازگشت به ایران است. بازگشت آتشفشانی که دیگر باید فوران کند. نصرت دیگر باید پشت دوربین بایستد و داستان هایش را فیلم بکند و برای مردم نمایش بدهد. او که پیش از این فیلم عروسکی "دل موش و پوست پلنگ" را ساخته و رکورد نمایش در مدارس را شکسته، حالا به سمت فتح پرده ی نقره ای و دل مردم کوچه و بازار می رود. "درشکه چی" آماده ی نمایش می شود. به سال ۱۳۵۰. "درشکه چی" را مردم دوست دارند. اما منتقدها که درگیر نان قرض دادن و کشف تعهد اجتماعی از لابلای تیزی و چاقو و خون و تعصب هستند، فیلم را درک نمی کنند. تصویر ناب و واقعی خانواده ی ایرانی، با تمام سنت های کُشنده و سادگی های زلالش، گویا برای آنها جذابیت ندارد. فیلم نصرت اما از تونل زمان به سلامت عبور می کند تا در فصلی دیگر، سال ها بعد، منتقدان مجله ی "فیلم"، "درشکه چی" را به عنوان یکی از مهم ترین فیلم های تاریخ سینمای ایران انتخاب کنند. سال ۱۳۵۴ فیلم "خانه خراب" جلو دوربین می رود. این بار نصرت مدرنیسم قلابی را که فقط در خراب کردن بناهای قدیمی نمود دارد، نقد می کند. از سوی دیگر تلویزیون پیش می آید تا در یکی از بهترین سریال های تاریخ تلویزیون، "دایی جان ناپلئون"، نصرت کریمی نقش "آقا جان" را بازی کند. نصرت اوج است که شبح انقلاب بالا می آید و داستان، دیگر می شود. هنر و سینما و تصویر را از نصرت می گیرند. یا شاید برعکس؛ سینما و هنر را محروم می کنند از حضور کار بلدی چون او. نصرت بدون جرم و محاکمه به زندان فرستاده می شود؛ چهار ماه! کسی نه حرفی می زند و نه از آن دوران روایتی دارد جز خود او؛ که بجای تعریف کردن داستان های قهرمانانه، فقط می گوید در زندان برای زندانیان کلاس آموزش سینما برگزار کردم. بازی در دست دیگران است. همان ها که پرونده ها را از پیش نوشته و ساخته اند. نصرت به کنج عزلت فرستاده می شود اما هنرش را متوقف نمی کند. صورتک می سازد و کاکتوس پرورش می دهد. دست ها هنوز زنده اند. دست هایی که از گل هنر می سازند و از "نبات تیغ دار" وسیله ای برای گذران زندگی. پیشنهادهای نقش آفرینی و بازی هنوز به دست نصرت کریمی می رسد اما ممنوعیت، اجازه ی حضور نمی دهد. نصرت می گوید: "من شخصا برای رفع ممنوعیت اقدام نکردم ولی دوستان کارگردان و تهیه کننده که علاقه داشتند من برایشان فیلم بسازم یا در فیلمشان بازی کنم، هربار که اسم مرا به ارشاد داده اند، آنها جلویش نوشته اند: "نصرت کریمی فعلا نه!". هروقت "فعلا" را بردارند حاضرم بازی کنم". میان این "فعلا" سمج یک "نصرت کریمی" دیگر در سینمای ایران مشغول کار است. یک تشابه اسمی که به عمد برجسته می شود تا خیلی ها تا همین امروز و صفحه ی ویکی پدیای نصرت و حتی رسانه های ظاهرا حرفه ای چون "رادیو فردا" فکر بکنند که او پس از انقلاب، پایین آمده از اندازه ی خود دستیار امثال مسعود کیمیایی شده که جایگاه شاگردی او را هم نداشتند. اما نصرت از آن همه هنر، حضورش محدود می شود به ساخت تیزرهای آموزشی. او که به شهادت دوستان و شاگردانش "معلم بالفطره" است، در تیزرهای نمایشی- آموزشی کوتاهش هم توجه مردم را به خود جلب می کند. میانه ی دهه ی هفتاد، سری تیزرهای "آقای آلوده"- مربوط به آلودگی هوا-، تبدیل به یکی از محبوب ترین برنامه های تلویزیونی ایران شد. بخش پر رنگ زندگی نامه ی هنرمندان، حیات هنری شان است و در چهار دهه ی حاکمیت جدید، خبری از نصرت کریمی در بالای اخبار نبود. او تنها در گوشه ی امن خود، سعی داشت مرگ را مات بکند و زندگی را ادامه بدهد. نیستی را باور نکرد و بر عقیده ی خود ماند. نصرت مثل چند هنرمند مغضوب دیگر، توبه نامه نوشتن بابت کار نکرده را نمی پذیرد تا حرمت خود را حفظ کرده باشد. با این همه نصرتکریم از یاد نرفتنی است. شبی در بزرگداشت نصرت کریمی در خانه ی هنرمندان برگزار می شود. جمشید مشایخی، جواد مجابی، خسرو سینایی، یدالله صمدی، مرضیه برومند و... درباره ی بزرگی اش صحبت می کنند. خلاصه ترین و درست ترین تعبیر را خسرو سینایی دارد و نصرت را این گونه معرفی می کند: "هنرمند خردمند" و درباره اش می گوید: "زمانه که برگشت و خارهای دردناکش را به بدن او فرو کرد، من نصرت کریمی دیگری را شناختم: مردی که فراز و نشیب زندگی را می شناخت و خوب می دانست که برای گذر از این فراز و نشیب، شکیبا باید بود. او هرگز عزلت نشین نشد، به ساختن صورتک های استادانه اش پرداخت و پرورش گیاه کاکتوس! و آنقدر با کاکتوس ها مهربان بود که آنها شرم داشتند از این که خاری به بدنش فرو کنند. این بار مردی را شناختم که آموخته بود از کوچکترین پدیده های طبیعت زیبایی خلق کند و زندگی را حتی در کوچکترین ابعادش ارج نهد". بزرگترین اثر هنری نصرت در نبرد با مرگ سازان شکل می گیرند؛ زندگی کردن و زندگی ساختن. او بی نیاز از سینما و پرده ی نقره ای، نقش خودش را به زیبایی ایفا کرد و از خود بودن استعفا نداد. با این که نزدیک چهل سال به اجبار تریبون و صدا نداشت اما طوری زندگی کرد تا دیگران درباره اش حرف بزنند. مهرداد شیخان، علاء محسنی و ناصر زراعتی درباره ی نصرت سه مستند ساختند تا گوشه ای از زندگی و خلوتش را به نمایش بگذراند. نصرت کریمی یکی از چند صد نقش آفرین ایرانِ ناکام بود. ایرانِ ناکامی که می خواست مدرن باشد و در این خواستن به نتوانستن رسید و ناکام ماند و با سر به دیروزی دردناک سقوط کرد. نصرت برای انسان امروز خرد می خواست اما روزگار، خردمندان و انسان های درست را به تبعید فرستاد تا جنونی مریض حاکم بر سرنوشت مردمان بشوند. دنیا شکل رویاهای نصرت نشد اما او دست کم خود را نگه داشت. از اصول و پرنسیب خود پس نکشید تا نام خود را چنان بر تاریخ و حافظه ی هنر و کشورش نقش کند که با هیچ نیستی و مرگی از بین نرود؛ نه نیستی به فرموده ی حاکمان زمینی در بهمن تلخ ۱۳۵۷ و نه مرگ فرود آمده از آسمان به آذرماه زهرآگین ۱۳۹۸.
اردیبهشتماه سال ۱۳۵۰ مردم بر سر در سینماهای ایران، تصویر پیرمردی با یک کلاه نمدی و شلاق را با این عنوان دیدند: "درشکه چی: یک فیلم صددرصد خالص ایرونی!". این فیلم، شروع سینمایی منتقد باورها و عقاید خرافی بود که نصرت کریمی بازیگر و سازنده اش را به شهرت رساند. حالا، چهل وهشت سال پس از آن روزهای طلایی، نصرت الله کریمی در سن ۹۵ سالگی در تهران درگذشت، در حالی که ۴ دهه به دلیل سوژه قرار دادن همین باورها و عقاید خرافی، اجازه کار کردن نداشت و ممنوع التصویر بود. نصرت کریمی، اولین فیلمساز اجتماعی سینمای ایران بود که زبان عبید زاکانی در ادبیات فارسی را در سینمای ایران اجرا کرد اما تعصب و ناآگاهی برخی از مذهبیون، این فیلمساز و بازیگر را به محاق برد. او نیز در کنار طیف گسترده ای از سینماگران قبل از انقلاب هم چون هژیر داریوش، فرخ غفاری، فریدون گله و بازیگرانی چون بهروز وثوقی، محمدعلی فردین و ناصر ملک مطیعی، به واسطه عدم انطباق با شرایط ایدئولوژیک حکومت جدید از فعالیت منع شد. در این میان، پرونده نصرت کریمی از دیگران قطورتر و سنگین تر بود. فیلم "محلل" در بهمن ماه ۱۳۵۰ با موضوع حکم فقهی "سه طلاقه" کردن و طرح مسئله محلل، نقدهای تُند مذهبیون را به دنبال داشت. مرتضی مطهری یکی از این منتقدان بود که بدون این که "محلل" را دیده باشد، ساخت آن را توهین به اسلام و تحریف فقه دوازده امامی اعلام کرد. این واکنش، پس از وقوع انقلاب و در جریان انقلاب فرهنگی، تا صدور رأی قطع دست نصرت کریمی برای نگارش فیلمنامه "محلل" و اعدام برای ساخت آن، شدت یافت. اما به گفته پسرش بابک کریمی این حکم به دلیل محبوبیت نصرت کریمی و عدم فعالیت سیاسی اش، به ممنوعیت کار کردن در سینمای ایران تا پایان عمر تبدیل شد. نصرت کریمی، جزو فیلمسازانی است که بعد از انقلاب در رسانه ها و مجلات سینمایی کمتر به آنها پرداخته شده است و درباره فیلم هایش نقد نوشته شده. فیلم "محلل" خطوط قرمز عقاید و ایدئولوژیک نظام جمهوری اسلامی را آن هم پیش از وقوع انقلاب، به چالش کشیده بود و می توان گفت با نوعی پیش گویی نسبت به وضع قوانینی براساس اصول شرعی، حتی هشدار داده بود. همین مختصات سینمای اجتماعی کریمی که به گفته خودش رعایت ذوق عامه را کرد، به کلی نادیده گرفته و سانسور شد. او جدا از حرفه فیلمسازی، بازیگری توانا و محبوب نیز بود و ایرانی ها، ایفای نقش وی در بیش از ده ها فیلم و سریال از جمله در نقش "آقاجان" در سریال به یادماندنی "دایی جان ناپلئون" ساخته ناصر تقوایی را هم چنان ستایش می کند. نصرت کریمی در طول سال های ممنوعیت کار در سمت بازیگر و کارگردان سینما، به کاشت و فروش کاکتوس، مجسمه سازی و عروسک سازی پرداخت. این هنرمند سینما و هنرهای تجسمی، باوجود همه محدودیت ها و انکار شدن ها، به واسطه گستردگی شاخه های توانمندی اش، به طور نامحسوس و پشت پرده، در عرصه های انیمیشین سازی، تئاتر عروسکی و ساخت تیزرهای تبلیغاتی از جمله کنترل آلودگی هوا و صرفه جویی سوخت روزگار خود را سپری کرد و بسیار فعال بود و نمایشگاه های متعدد مجسمه برگزار کرد. نصرت کریمی با ساخت سه گانه "درشکه چی" ۱۳۵۰، "محلل" ۱۳۵۰ و "تختخواب سه نفره" ۱۳۵۱، و فیلم "خانه خراب" ۱۳۵۴ از مهم ترین سینماگران واقع گرا و اجتماعی دهه پنجاه ایران بود. هم گیشه سینماها را داشت و هم استاندارد سینمای روز دنیا را به آثارش تزریق کرده بود. این ترکیب کم نظیر، حاصل قریب به دو دهه مشق و دستیاری کریمی در سبک رئالیسم سینمای ایتالیا و همکاری با فیلمسازانی چون ویتوریو دسیکا و لوکینو ویسکونتی بود. تنفس در هوای ناب رئالیسم و شناخت جامع و وسیعش از جامعه ایران، از نصرت کریمی فیلمسازی پدید آورده بود که قادر به شناسایی معایب و نقصان فرهنگی اجتماع خودش بود و از اشتراک گذاری آن با مردم هراس نداشت. قرار گرفتن در حد واسط سینمای موج نو و "فیلمفارسی"، آن هم با چاشنی طنز، مهارتی است که فیلم سازان سینمای اجتماعی کنونی ایران به دنبالش هستند. او در آثارش باورهای خرافه برخاسته از عرف و شرع جامعه ایران به کاریکاتوری بدل شد و از این باورها در راستای خنداندن مخاطب بهره گرفته شد. این خنده در "محلل" به مناسبات پیچیده حکم فقهی مربوط به مسئله "سه طلاقه" کردن و پیدا کردن "محلل" از مخاطب گرفته می شود، در "درشکه چی" از تعصب پسر خانواده بر ازدواج مجدد مادرش و در "تختخواب سه نفره" به مجوز شرعی چند همسری برای مردان. تجربه بازیگری در نمایش های سنتی و تماشاخانه ها و همکاری با گروه تئاتر عبدالحسین نوشین رگ خواب، مخاطب ایرانی را به دست کریمی داده بود. خانواده ایرانی دهه پنجاه، سوژه آثارش به عنوان یک فیلمساز بود و پیکان تیز نقدش، نقش سنت ها در بافت خانواده به عنوان هسته اصلی موثر بر اجتماع بود و سعی در آگاهی بخشی به مردم و برابری در خانواده از این مسیر داشت. شاید یکی از دلایل خشمی که بر او نشانه گرفته شد، نیز همین باشد. چنان که منتقدان دیروز و امروز سینمایش، هم چنان با نمایش الگوی خانواده ایرانی خارج از چارچوب های مورد تایید حکومت مانند "خانه پدری" مقاومت می کند. پس از انقلاب ۵۷، بسیاری از سینماگران موفق ایرانی از گوگوش و پوری بنایی تا ایرن و نصرت الله وحدت خانه نشین و تبعید اجباری شدند. انقلاب آینده هنری این هنرمندان را برای همیشه دگرگون و ویران کرد. بسیاری از آنها دور از چشم مردم و در تنهایی، گوشه گیری و تلخکامی را زیستند و با عدم اکران فیلم هایشان و تخریب هنر نمایی هایشان مواجه شدند.
4.12.2019
نصرت کریمی بازیگر و کارگردان سینما و تئاتر ایرا در ۹۵ سالگی در تهران درگذشت. او که به واسطه نقش "آقاجان" در سریال تلویزیونی "داییجان ناپلئون" نزد ایرانیان مشهور است، خود نویسنده و کارگردان فیلم های کمدی هم چون محلل و درشکه چی بود. آقای کریمی که کار خود را در هنرهای نمایشی با پیش پرده خوانی آغاز کرد و سپس با حضور در کنار عبدالحسین نوشین در تئاتر ادامه داد، کار خود را در زمینه های دیگر هنری با تحصیل در ایتالیا و چکسلواکی ادامه داد. مجسمه سازی، عروسک سازی و کارگردانی نمایش عروسکی از جمله فعالیت های دیگر 0هنری نصرت کریمی بود. آقای کریمی پس از انقلاب ایران - بجز در مواردی معدود و آن هم در زمینه عروسکی و پشت صحنه – خانه نشین شد. نگاه انتقادی او در آثارش مانند محلل پس از انقلاب ایران برایش دردسرساز شد و به خاطر این فیلم که قبل از انقلاب ساخته بود، دستگیر شد و چند ماهی را در زندان بسر برد. او حدود ۱۲ سال پیش در گفتگویی گفت: "بعد از انقلاب ممنوع الکار و ممنوع التدریس شدم. بعد از رفع گرفتاری ها در خانه کلاس های تئاتر عروسکی، چهره پردازی و مجسمه سازی گذاشتم". به گفته خانواده آقای کریمی او به علت کهولت در بیمارستانی در تهران درگذشت. بابک کریمی، فرزند اوست که تدوینگر و بازیگر سینماست و در فیلم هایی چون جدایی نادر از سیمین و فروشنده بازی کرده است.
شاد روان فیلم هایش از نوع خاصی بود؛ اگر سطحی به آنها می نگریستی می خندیدی و اگر عمیق نگاهشان می کردی، گریه می کردی؛ گریه به حال جامعه ای که با ریشه های سنتی، برگ های مدرن بر تنش روییده بود. بی جهت نبود که مرتضی مطهری در دوران پیش از انقلاب نقدی بر "محلل" او نوشت. البته آخوندها در آن دوران سینما نمی رفتند، تلویزیون در خانه نداشتند، و از رادیو فقط در ساعات اخبار استفاده می کردند. آنها برای نقد یک فیلم، کسی را به سینما می فرستادند تا آنها فیلم را ببینند و برای آنها تعریف کنند تا بتوانند نقدی بر آن بنویسند. نصرت کریمی در مقابل هیولای دین و سنت دینی، با فیلم های خود قد علم کرده بود. قد علم کردن همیشه این نیست که بخواهی با هیولا دست و پنجه نرم کنی و او را به زمین بزنی. قد علم کردن این هم هست که چهره ی این هیولا را به مردم نشان بدهی. چهره ای که پشت پرده های ضخیم دروغ و سکوت پنهان است و مردم تمایلی به دیدن آن ندارند. نصرت این هیولا را در فیلم هایش به مردم نشان می داد و همین کافی بود تا صدای کسانی مثل مطهری در آید. و چقدر جای چنین هنرمندانی در دوران ما خالی ست؛ خاصه آن که کسانی به نام نو اندیش دینی در پسِ پرده های ضخیم دروغ و سکوت، مشغول بزک کردن و جراحی زیبایی این هیولا هستند تا از او عروسی زیبا بسازند و به خوردِ مردم بدهند.
حامد احمدی - نصرت کریمی هنرمندی بود یکه. هر دو کلمه ی "هنرمند" و "یکه" را باید با تاکید خواند. هنرمند بود چون خلق کردن از هیچ را می دانست. زمانی فیلم می ساخت. فیلم نامه می نوشت. انیمیشن درست می کرد. و زمانه ای دیگر، پس از انقلاب اسلامی، همان "روزگار تلخ تر از زهر"، وقتی که دیگر اجازه نداشت روی پرده و صحنه باشد، در خانه اش مجسمه می ساخت. مجسمه هایی از انسان ها و هیولاها. مجسمه ی ضحاک و کاوه. رستم و سهراب. و به همین خاطر "یکه" هم بود. او چهل سال در ممنوعیت زیست اما زندگی را فراموش نکرد. تا توانست ساخت. کار کرد. حضور داشت. آموزش داد. از هنر خود دست نکشید. هنرش را به فرموده یا خواست حکومت کهنه ی نوآمده، نفروخت. در میان محصولات چهل ساله ی جمهوری اسلامی، این همه "هنرمند یک شبه" و "سلبریتی یک دقیقه ای"، چه کسی را می شناسید که این همه هنر داشته باشد؟ این همه بلد باشد؟ این همه فرهنگ کشورش را بشناسد و دوست بدارد. او از نسلی بود که با دانستن و آگاهی، با استعداد و ذوق، وارد دنیای هنر می شدند. او هنرمندی بود که اسلام گراها و روحانیون پیش از به قدرت رسیدن، پرونده سازی را علیه او آغاز کردند. "محلل" را به سال ۱۳۵۰ ساخت. فیلمی که ورای داستان ساده اش به موضوعی مهم اشاره داشت. فیلم هشداری بود درباره ی خطر قانون شدن احکام اسلامی. به همین خاطر اسلام گراها تاب نیاورند. اعتراض کردند. فریاد کشیدند. خواستند فیلم را از پرده پایین بیاورند. دست آخر به سراغ مرتضی مطهری رفتند. مرد روحانی بدون این که یک فریم از فیلم را تماشا کند، علیهش مطلب نوشت. نوشت: "چند هفته قبل اعلانی بسیار وقیح و زننده در روزنامه ها دیده می شد که علاقمندان به عفت عمومی را سخت ناراحت کرده بود و غالبا درباره زنندگی آن اعلان صحبت می کردند. از قرائن پیدا بود بناست که فیلمی تحت عنوان محلل نشان داده شود، هدف فیلم هم از اول معلوم بود، طولی نکشید که شنیدیم نمایش آن فیلم آغاز شده و در بسیاری از سینماهای پایتخت و شهرستان ها نشان داده می شود. از وقتی که این فیلم شروع شد روزی نیست که آشنایان دور و نزدیک حضورا و یا به وسیله ی تلفن به این بنده مراجعه نکنند و درباره ی اثر گمراه کننده آن سخن نگویند. عقیده ی آنها این بود که هر چند این فیلم از نظر هنری و فکری مبتذل است اما نظر به این که طوری تنظیم شده که قانون محلل را که در قرآن مجید به آن تصریح شده است بی پایه و ستمگرانه جلوه می دهد و طبعا در روحیه ی طبقه ی جوان که از ماهیت و فلسفه آن بی خبرند اثر بدی می گذارد، لازم است لااقل در مقاله ای به آن پاسخ داده شود و ماهیت حقیقی این قانون توضیح داده شود". بیراه نیست اگر برای نگاه درست تر به فیلم "محلل"، بخش خانوادگی زناشویی را حذف کنیم و به قضیه و قانون محلل فقط به عنوان یکی از گزینه های مورد انتقاد بپردازیم. آنوقت "محلل" از سطح یک فیلم خانوادگی معمولی با مصالح دم دستی نظیر شک و بدگمانی و آخر هم فهمیدن حقیقت و وصال و خوشی، تبدیل می شود به فیلمی که خیلی جدی و دقیق و هوشمند لایه های زیرین جامعه ی ایرانی اسلامی دهه ی پنجاه خورشیدی را زیر نورافکن گذاشته و برای مخاطبان نمایش داده و البته که هشدارش جدی گرفته نشده و روند جامعه ادامه پیدا کرده تا مواجهه با حقیقت سال ۱۳۵۷ و انقلاب و بعدتر نظام اسلامی اش.
در فیلم "حاج آقا" با بازی نصرت کریمی فقط مرد سنتی ایرانی نیست که از "منزل"ش طلب غذای گرم و رختخواب نرم بکند. تفکری ست که زندگی به شکل دیگری را برای هیچکس مجاز نمی داند و به خودش اجازه می دهد در داخل خانه، همسر و فرزندان را بطور پیوسته و بی وقفه، امر به معروف و نهی از منکر بکند و به شکل فیزیکی چادر روی سرشان بکشد و برای آنها قوانین اسلامی را بازگو بکند. حاج آقایی که دیوار روی دیوار می کشد تا چشم نامحرم به خانه اش نیفتد اما تا از آن خانه خارج می شود، بساط بزن و برقص و بشکن اهالی منزل به راه می افتد. حاج آقایی که دختر میانی اش را نتوانسته درست و بر اساس "موازین" تربیت کند و برای همین هم گره ماجرا از همین جا و قرار شبانه ی دختر با پسر همسایه بر پشت بام آغاز می شود. فیلم در حقیقت گره ی اصلی اش را در ارتباط با تقابل زندگی سنتی و زندگی مدرن ایجاد می کند. از میانه ی فیلم گرچه قانون محلل و مشکل سه طلاقه کردن همسر و ازدواج دوباره به عنوان اصل ماجرا مطرح می شود، اما حواشی و دور و برها اشارات فراوانی دارند به وجود یک تفکر فاجعه آفرین در جامعه. جایی که مرد کمتر مذهبی با بازی کرم رضایی هم برای پسرش حق متفاوت بودن را قائل نیست و به ضرب و زور مجبورش می کند تیپ هیپی وارش را تغییر بدهد تا برایش زن بگیرد. رفتار و نگرشی که آن را می توان با گشت ارشاد حکومت فعلی مقایسه کرد. قیم های تکثیر شده ای که در خیابان ها کمین نشسته اند تا با امر به معروف و نهی از منکر، شکل های متفاوت را با زور وارد چارچوب سنت بکنند. "محلل" اشاره ی اصلی اش برخلاف نظر مخالفان فیلم نه به اسلام به عنوان مناسک شخصی که به قانون شدن اسلام در جامعه است. گره فیلم در نهایت جایی باز می شود که قانون آن زمان جامعه در تضاد با مذهب است و شرع که باعث به وجود آمدن تمام مشکلات شده با حضور قانون مدنی و عرفی به کنار می رود تا زن گیر کرده در بن بست مرد محلل و شرع مقدس، از عرضه شدن اجباری خلاص بشود و به سمت شوهر و خانه اش برگردد. اما هشدار فیلم و سناریست به جامعه که مبادا دین را وارد قوانین روزمره ی اجتماعی کند از طرف مخاطبان، از روشنفکر تا عامی، نادیده گرفته می شود و چیزی در حدود ۸ سال بعد از اکران فیلم در سینماها، اسلام قانون شده برای تمام زندگی انسان ایرانی، از شکل حضور در خیابان تا شکل همخوابگی در خلوت، تصمیم می گیرد و سنت تبدیل به قادر مطلق می شود و ابزار حکومتگران برای سرکوب هرگونه دگر بودن. نگاه تیز و دقیق کریمی و شناخت درستش از جامعه ای که هنوز درگیر انقلاب و حکومت اسلامی نشده بود، بیشتر از همه در ساختن شخصیت پسر کوچک حاج آقا به نام محمد نمود پیدا می کند. پسر خردسالی که بازوی اجرایی پدر محسوب می شود و حتی از خود حاج آقا هم بی رحم تر و شقی تر و سختگیرتر است. تا حدی که خواهر عقد شده اش را هم تهدید به برخورد می کند و از حاج آقا می خواهد یک شورت آهنی هم برای خواهر عقد شده سفارش بدهد تا مطمئن بشود در خلوت زن و شوهری اتفاقی نمی افتد! محمد "حاج آقا" را اگر امتدادش بدهیم بدون شک در هنگامه ی انقلاب ۵۷ و بعدترش، خواهیم رسید به نیروهای بسیج و کمیته که اسلحه به دست در خیابان دنبال نسبت آدم ها می گشتند و رویای ساختن یک تن پوش آهنی بزرگ برای پیر و جوان و زن و مرد در سرشان بود. "محلل" هشدارهای خودش را می دهد و در زمان خودش جدی گرفته نمی شود. جامعه ی سنتی و تقابل خشنش با کوچکترین ذرات زیست مدرن را به نمایش در می آورد، حاج آقا و محمد گشت ارشادی را سال ها جلوتر به تصویر می کشد و زمین خوردن جوان هیپی وسط خیابان را نشان می دهد و حتی بسیار جلوتر از علنی شدن اندیشه ی صدور انقلاب و مسلمان کردن دنیا، تلاش سنتی ها برای سنت کردن یک کشیش آمریکایی و مسلمان کردنش را عیان می کند اما باز این تلاش دلسوزانه و هنرمندانه بین فیلم های تلخ اندیشانه ی محبوب منتقدها و فیلم های خوشباش محبوب عوام، در حد فاصل "گنج قارون" و "قیصر"، نادیده گرفته می شود تا رسالت هنرمندی چون نصرت کریمی نیمه تمام و عقیم باقی بماند و جامعه تخته گاز و چشم بسته به سمت ساختن آرمانشهری برود که شرع خشن و بی تغییر و انعطاف قوانین روزمره و اجتماعی و خانوادگی اش را تعیین و مردم را گرفتار قالب خشک و سفتش می کند. زمستان ۱۳۰۳ آغاز شده که متولد می شود. او نصرت کریمی است. از همان کودک و خردسالی، به نمایش دل می بندد. نمایش های سنتی ایران. روحوضی و سیاه بازی و شخصیت هایش؛ حاجی آقا، کاکا سیاه، سلطان، پسر حاجی و شلی. اما اتفاق بزرگ برایش زمانی می افتد که چارلی چاپلین را بر پرده ی سینما می بیند. هفت شب هفته را در سینما تمدن می گذارند. کودکی ست که می خواهد جست و خیز بکند و چارلی چاپلین بشود. صحنه اش مهمانی های خانوادگی ست. جایی که نمایش می دهد تا دوستان و خویشاوندان از خنده ریسه بروند. محبوب جمع کوچکشان است. آنقدر که دستش را بگیرند و بخواهند و بگویند: "نصرت جون چارلی بشو". نصرت در زمانی که هنوز استندآپ کمدی در جهان شناخته شده نبود، نمایش های کودکانه اش را تک نفره اجرا می کرد. داستانی انتخاب و خود را گریم می کرد تا نمایش آغاز بشود. از همانجا به گریم و چهره ساختن علاقمند شد. برادرش، علی از شاگردان کمال الملک، متوجه استعدادش می شود. تشویقش می کند و راه را نشانش می دهد. نصرت کودک، از همان ابتدا، آتشفشان استعداد است. بجز بازی و گریم، مجسمه هم می سازد و در ده سالگی تندیسی که از فردوسی ساخته، جایزه می گیرد. تجربه ها ادامه دارند تا بالاخره در شانزده سالگی پا به صحنه ی تئاتر می گذارد. ۱۳۱۹ صحنهی هنرنمایی نصرت کریمی بزرگتر می شود. نصرت کریمی مدتی ست که به گروه تئاتر "نوشین" پیوسته و به عنوان بازیگر در نمایش هایی مثل "اوژنی گرانده"، "عروس قرن اتم" و... روی صحنه می رود. این اما تمام نصرت کریمی نیست. پس سفرهایش را آغاز می کند. روح تشنه و جستجوگر او را به پراگ می رساند تا آنجا نمایش عروسکی بخواند. پس از آن به ایتالیا می رود تا سر کلاس سینما بنشیند. به ویتوریو دسیکا هم می رسد. دستیار سومش می شود. با این همه تجربه و توشه، دیگر وقت بازگشت به ایران است. بازگشت آتشفشانی که دیگر باید فوران کند. نصرت دیگر باید پشت دوربین بایستد و داستان هایش را فیلم بکند و برای مردم نمایش بدهد. او که پیش از این فیلم عروسکی "دل موش و پوست پلنگ" را ساخته و رکورد نمایش در مدارس را شکسته، حالا به سمت فتح پرده ی نقره ای و دل مردم کوچه و بازار می رود. "درشکه چی" آماده ی نمایش می شود. به سال ۱۳۵۰. "درشکه چی" را مردم دوست دارند. اما منتقدها که درگیر نان قرض دادن و کشف تعهد اجتماعی از لابلای تیزی و چاقو و خون و تعصب هستند، فیلم را درک نمی کنند. تصویر ناب و واقعی خانواده ی ایرانی، با تمام سنت های کُشنده و سادگی های زلالش، گویا برای آنها جذابیت ندارد. فیلم نصرت اما از تونل زمان به سلامت عبور می کند تا در فصلی دیگر، سال ها بعد، منتقدان مجله ی "فیلم"، "درشکه چی" را به عنوان یکی از مهم ترین فیلم های تاریخ سینمای ایران انتخاب کنند. سال ۱۳۵۴ فیلم "خانه خراب" جلو دوربین می رود. این بار نصرت مدرنیسم قلابی را که فقط در خراب کردن بناهای قدیمی نمود دارد، نقد می کند. از سوی دیگر تلویزیون پیش می آید تا در یکی از بهترین سریال های تاریخ تلویزیون، "دایی جان ناپلئون"، نصرت کریمی نقش "آقا جان" را بازی کند. نصرت اوج است که شبح انقلاب بالا می آید و داستان، دیگر می شود. هنر و سینما و تصویر را از نصرت می گیرند. یا شاید برعکس؛ سینما و هنر را محروم می کنند از حضور کار بلدی چون او. نصرت بدون جرم و محاکمه به زندان فرستاده می شود؛ چهار ماه! کسی نه حرفی می زند و نه از آن دوران روایتی دارد جز خود او؛ که بجای تعریف کردن داستان های قهرمانانه، فقط می گوید در زندان برای زندانیان کلاس آموزش سینما برگزار کردم. بازی در دست دیگران است. همان ها که پرونده ها را از پیش نوشته و ساخته اند. نصرت به کنج عزلت فرستاده می شود اما هنرش را متوقف نمی کند. صورتک می سازد و کاکتوس پرورش می دهد. دست ها هنوز زنده اند. دست هایی که از گل هنر می سازند و از "نبات تیغ دار" وسیله ای برای گذران زندگی. پیشنهادهای نقش آفرینی و بازی هنوز به دست نصرت کریمی می رسد اما ممنوعیت، اجازه ی حضور نمی دهد. نصرت می گوید: "من شخصا برای رفع ممنوعیت اقدام نکردم ولی دوستان کارگردان و تهیه کننده که علاقه داشتند من برایشان فیلم بسازم یا در فیلمشان بازی کنم، هربار که اسم مرا به ارشاد داده اند، آنها جلویش نوشته اند: "نصرت کریمی فعلا نه!". هروقت "فعلا" را بردارند حاضرم بازی کنم". میان این "فعلا" سمج یک "نصرت کریمی" دیگر در سینمای ایران مشغول کار است. یک تشابه اسمی که به عمد برجسته می شود تا خیلی ها تا همین امروز و صفحه ی ویکی پدیای نصرت و حتی رسانه های ظاهرا حرفه ای چون "رادیو فردا" فکر بکنند که او پس از انقلاب، پایین آمده از اندازه ی خود دستیار امثال مسعود کیمیایی شده که جایگاه شاگردی او را هم نداشتند. اما نصرت از آن همه هنر، حضورش محدود می شود به ساخت تیزرهای آموزشی. او که به شهادت دوستان و شاگردانش "معلم بالفطره" است، در تیزرهای نمایشی- آموزشی کوتاهش هم توجه مردم را به خود جلب می کند. میانه ی دهه ی هفتاد، سری تیزرهای "آقای آلوده"- مربوط به آلودگی هوا-، تبدیل به یکی از محبوب ترین برنامه های تلویزیونی ایران شد. بخش پر رنگ زندگی نامه ی هنرمندان، حیات هنری شان است و در چهار دهه ی حاکمیت جدید، خبری از نصرت کریمی در بالای اخبار نبود. او تنها در گوشه ی امن خود، سعی داشت مرگ را مات بکند و زندگی را ادامه بدهد. نیستی را باور نکرد و بر عقیده ی خود ماند. نصرت مثل چند هنرمند مغضوب دیگر، توبه نامه نوشتن بابت کار نکرده را نمی پذیرد تا حرمت خود را حفظ کرده باشد. با این همه نصرتکریم از یاد نرفتنی است. شبی در بزرگداشت نصرت کریمی در خانه ی هنرمندان برگزار می شود. جمشید مشایخی، جواد مجابی، خسرو سینایی، یدالله صمدی، مرضیه برومند و... درباره ی بزرگی اش صحبت می کنند. خلاصه ترین و درست ترین تعبیر را خسرو سینایی دارد و نصرت را این گونه معرفی می کند: "هنرمند خردمند" و درباره اش می گوید: "زمانه که برگشت و خارهای دردناکش را به بدن او فرو کرد، من نصرت کریمی دیگری را شناختم: مردی که فراز و نشیب زندگی را می شناخت و خوب می دانست که برای گذر از این فراز و نشیب، شکیبا باید بود. او هرگز عزلت نشین نشد، به ساختن صورتک های استادانه اش پرداخت و پرورش گیاه کاکتوس! و آنقدر با کاکتوس ها مهربان بود که آنها شرم داشتند از این که خاری به بدنش فرو کنند. این بار مردی را شناختم که آموخته بود از کوچکترین پدیده های طبیعت زیبایی خلق کند و زندگی را حتی در کوچکترین ابعادش ارج نهد". بزرگترین اثر هنری نصرت در نبرد با مرگ سازان شکل می گیرند؛ زندگی کردن و زندگی ساختن. او بی نیاز از سینما و پرده ی نقره ای، نقش خودش را به زیبایی ایفا کرد و از خود بودن استعفا نداد. با این که نزدیک چهل سال به اجبار تریبون و صدا نداشت اما طوری زندگی کرد تا دیگران درباره اش حرف بزنند. مهرداد شیخان، علاء محسنی و ناصر زراعتی درباره ی نصرت سه مستند ساختند تا گوشه ای از زندگی و خلوتش را به نمایش بگذراند. نصرت کریمی یکی از چند صد نقش آفرین ایرانِ ناکام بود. ایرانِ ناکامی که می خواست مدرن باشد و در این خواستن به نتوانستن رسید و ناکام ماند و با سر به دیروزی دردناک سقوط کرد. نصرت برای انسان امروز خرد می خواست اما روزگار، خردمندان و انسان های درست را به تبعید فرستاد تا جنونی مریض حاکم بر سرنوشت مردمان بشوند. دنیا شکل رویاهای نصرت نشد اما او دست کم خود را نگه داشت. از اصول و پرنسیب خود پس نکشید تا نام خود را چنان بر تاریخ و حافظه ی هنر و کشورش نقش کند که با هیچ نیستی و مرگی از بین نرود؛ نه نیستی به فرموده ی حاکمان زمینی در بهمن تلخ ۱۳۵۷ و نه مرگ فرود آمده از آسمان به آذرماه زهرآگین ۱۳۹۸.
اردیبهشتماه سال ۱۳۵۰ مردم بر سر در سینماهای ایران، تصویر پیرمردی با یک کلاه نمدی و شلاق را با این عنوان دیدند: "درشکه چی: یک فیلم صددرصد خالص ایرونی!". این فیلم، شروع سینمایی منتقد باورها و عقاید خرافی بود که نصرت کریمی بازیگر و سازنده اش را به شهرت رساند. حالا، چهل وهشت سال پس از آن روزهای طلایی، نصرت الله کریمی در سن ۹۵ سالگی در تهران درگذشت، در حالی که ۴ دهه به دلیل سوژه قرار دادن همین باورها و عقاید خرافی، اجازه کار کردن نداشت و ممنوع التصویر بود. نصرت کریمی، اولین فیلمساز اجتماعی سینمای ایران بود که زبان عبید زاکانی در ادبیات فارسی را در سینمای ایران اجرا کرد اما تعصب و ناآگاهی برخی از مذهبیون، این فیلمساز و بازیگر را به محاق برد. او نیز در کنار طیف گسترده ای از سینماگران قبل از انقلاب هم چون هژیر داریوش، فرخ غفاری، فریدون گله و بازیگرانی چون بهروز وثوقی، محمدعلی فردین و ناصر ملک مطیعی، به واسطه عدم انطباق با شرایط ایدئولوژیک حکومت جدید از فعالیت منع شد. در این میان، پرونده نصرت کریمی از دیگران قطورتر و سنگین تر بود. فیلم "محلل" در بهمن ماه ۱۳۵۰ با موضوع حکم فقهی "سه طلاقه" کردن و طرح مسئله محلل، نقدهای تُند مذهبیون را به دنبال داشت. مرتضی مطهری یکی از این منتقدان بود که بدون این که "محلل" را دیده باشد، ساخت آن را توهین به اسلام و تحریف فقه دوازده امامی اعلام کرد. این واکنش، پس از وقوع انقلاب و در جریان انقلاب فرهنگی، تا صدور رأی قطع دست نصرت کریمی برای نگارش فیلمنامه "محلل" و اعدام برای ساخت آن، شدت یافت. اما به گفته پسرش بابک کریمی این حکم به دلیل محبوبیت نصرت کریمی و عدم فعالیت سیاسی اش، به ممنوعیت کار کردن در سینمای ایران تا پایان عمر تبدیل شد. نصرت کریمی، جزو فیلمسازانی است که بعد از انقلاب در رسانه ها و مجلات سینمایی کمتر به آنها پرداخته شده است و درباره فیلم هایش نقد نوشته شده. فیلم "محلل" خطوط قرمز عقاید و ایدئولوژیک نظام جمهوری اسلامی را آن هم پیش از وقوع انقلاب، به چالش کشیده بود و می توان گفت با نوعی پیش گویی نسبت به وضع قوانینی براساس اصول شرعی، حتی هشدار داده بود. همین مختصات سینمای اجتماعی کریمی که به گفته خودش رعایت ذوق عامه را کرد، به کلی نادیده گرفته و سانسور شد. او جدا از حرفه فیلمسازی، بازیگری توانا و محبوب نیز بود و ایرانی ها، ایفای نقش وی در بیش از ده ها فیلم و سریال از جمله در نقش "آقاجان" در سریال به یادماندنی "دایی جان ناپلئون" ساخته ناصر تقوایی را هم چنان ستایش می کند. نصرت کریمی در طول سال های ممنوعیت کار در سمت بازیگر و کارگردان سینما، به کاشت و فروش کاکتوس، مجسمه سازی و عروسک سازی پرداخت. این هنرمند سینما و هنرهای تجسمی، باوجود همه محدودیت ها و انکار شدن ها، به واسطه گستردگی شاخه های توانمندی اش، به طور نامحسوس و پشت پرده، در عرصه های انیمیشین سازی، تئاتر عروسکی و ساخت تیزرهای تبلیغاتی از جمله کنترل آلودگی هوا و صرفه جویی سوخت روزگار خود را سپری کرد و بسیار فعال بود و نمایشگاه های متعدد مجسمه برگزار کرد. نصرت کریمی با ساخت سه گانه "درشکه چی" ۱۳۵۰، "محلل" ۱۳۵۰ و "تختخواب سه نفره" ۱۳۵۱، و فیلم "خانه خراب" ۱۳۵۴ از مهم ترین سینماگران واقع گرا و اجتماعی دهه پنجاه ایران بود. هم گیشه سینماها را داشت و هم استاندارد سینمای روز دنیا را به آثارش تزریق کرده بود. این ترکیب کم نظیر، حاصل قریب به دو دهه مشق و دستیاری کریمی در سبک رئالیسم سینمای ایتالیا و همکاری با فیلمسازانی چون ویتوریو دسیکا و لوکینو ویسکونتی بود. تنفس در هوای ناب رئالیسم و شناخت جامع و وسیعش از جامعه ایران، از نصرت کریمی فیلمسازی پدید آورده بود که قادر به شناسایی معایب و نقصان فرهنگی اجتماع خودش بود و از اشتراک گذاری آن با مردم هراس نداشت. قرار گرفتن در حد واسط سینمای موج نو و "فیلمفارسی"، آن هم با چاشنی طنز، مهارتی است که فیلم سازان سینمای اجتماعی کنونی ایران به دنبالش هستند. او در آثارش باورهای خرافه برخاسته از عرف و شرع جامعه ایران به کاریکاتوری بدل شد و از این باورها در راستای خنداندن مخاطب بهره گرفته شد. این خنده در "محلل" به مناسبات پیچیده حکم فقهی مربوط به مسئله "سه طلاقه" کردن و پیدا کردن "محلل" از مخاطب گرفته می شود، در "درشکه چی" از تعصب پسر خانواده بر ازدواج مجدد مادرش و در "تختخواب سه نفره" به مجوز شرعی چند همسری برای مردان. تجربه بازیگری در نمایش های سنتی و تماشاخانه ها و همکاری با گروه تئاتر عبدالحسین نوشین رگ خواب، مخاطب ایرانی را به دست کریمی داده بود. خانواده ایرانی دهه پنجاه، سوژه آثارش به عنوان یک فیلمساز بود و پیکان تیز نقدش، نقش سنت ها در بافت خانواده به عنوان هسته اصلی موثر بر اجتماع بود و سعی در آگاهی بخشی به مردم و برابری در خانواده از این مسیر داشت. شاید یکی از دلایل خشمی که بر او نشانه گرفته شد، نیز همین باشد. چنان که منتقدان دیروز و امروز سینمایش، هم چنان با نمایش الگوی خانواده ایرانی خارج از چارچوب های مورد تایید حکومت مانند "خانه پدری" مقاومت می کند. پس از انقلاب ۵۷، بسیاری از سینماگران موفق ایرانی از گوگوش و پوری بنایی تا ایرن و نصرت الله وحدت خانه نشین و تبعید اجباری شدند. انقلاب آینده هنری این هنرمندان را برای همیشه دگرگون و ویران کرد. بسیاری از آنها دور از چشم مردم و در تنهایی، گوشه گیری و تلخکامی را زیستند و با عدم اکران فیلم هایشان و تخریب هنر نمایی هایشان مواجه شدند.
Published on March 06, 2025 00:22
No comments have been added yet.


