قالیشویان، آئینی که جلال را یاد محشر عرفات انداخت
تشییع قالی در مشهد اردهال- 6
صبح روز جمعه راه افتادم سمت اردهال. هوا هنوز کاملا روشن نشده بود که راه افتادم و وقتی رسیدم دیگر خورشید همه جا را روشن کرده بود. به سختی جای پارک پیدا کردم و نزدیک همان جای پارک بازار موقت بزرگی دیدم که غلغله بود. فروشندهها جنسهایشان را با پلاستیک پوشانده بودند که گرد و خاک خرابشان نکند.
رفتم سمت امامزاده. مردم در اردهال و محوطه اطراف امامزاده پراکنده بودند و به نظر نمیرسید برنامه شروع شده باشد ولی وقتی وارد صحن سمت قبله شدم دیدم قیامت چوب به دستهاست. فریاد «عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز، مردم فین کاشان، صاحب عزاست امروز» در صحن طنین داشت. شعار برای درست شدن قافیه با غلط انشایی ادا میشد چون مردم فین کاشان باید با فعل جمع صاحب عزا میشدند.
[image error]
چوبدارها دور حوض میچرخیدند و گاهی چوبها را به هم میزدند که صدای منحصر به فردی درست میکرد. بیشتر آنها که دور حوض بودند به اندازه کافی جوان بودند که بتوانند فشار و گرما را تحمل کنند. نظام اسلامی، مجری برنامه، پشت میکروفن اشعاری میخواند در عظمت فین و فینیها و جملات ادبیای که زمین و زمان و آسمان را به هم میدوخت. حدود ساعت 8 صبح بالاخره با تلاش مجری مردم نشستند روی زمین و البته هنوز چوبهایشان را سر دست نگه داشته بودند. کسی یک دسته چوب دستش بود و به فینیهایی که به هر دلیل چوب نداشتند میداد. بعضیها بچههای کوچکشان را بغل کرده بودند یا روی دوش گرفته بودند و چوبی هم دست او داده بودند تا بداند نمیشود فینی بود و در این مراسم شرکت نکرد و چوب به دست نگرفت.
چوبها متفاوت بود. از شاخههای تازه درخت که صاف و صوف شده بود تا چماقهای پدر و مادردار، بعضی هم خراطی شده. بعضیها هم چماق را نوار پیچ کرده بودند و معلوم بود سالها این چوب در خانه و خانودهشان مراسم قالیشویان به خود دیده.
[image error]
مجری سعی میکرد با حرفهایی که میزند صحنه را که کمی خشن به نظر میرسید تبدیل کند به فضای عشق و علاقه مردم به اهلبیت. فینیها ولی سراسر شور بودند و نمیتوانستند این فرصت نیم روزه در سالشان را که مهمترین خصیصه هویتیشان بود، ندیده بگیرند. البته جمعه قبل از مراسم با نام جمعه جار، طلیعه این برنامه است (در این جمعه برنامه هفته بعد را در فین و خاوه و کاشان جار میزنند) و در جمعه بعد از مراسم قالیشویان هم نشلجیها در اردهال جمع میشوند و سرجمع حدود 20-30 روز بازار این برنامه گرم است ولی قابل انکار نیست که اصل ماجرا در همین نیم روز خلاصه میشود.
چنان ازدحامی در صحن بود که از جایم تکان نمیتوانستم بخورم. پیرمردهای فینی هم کمی دورتر از معرکه و کنار ما ایستاده بودند. حجت الاسلام دکتر رفیعی سخنران برنامه بود و تنها قسمت برنامه که رنگ و بوی معرفتی داشت همین قسمت بود. تبیین جایگاه علی بن باقر مهمترین بحث منبر بود و روضه منبر هم روضه حبیب بود که خودش را رسانده بود به کربلا برای کمک به امام حسین. رفیعی گفت: ای مردم کاش شما با همین چوبهایتان کربلا بودید برای کمک به امام حسین و عکسالعمل مردم نه گریه بود و نه فریاد بلکه به هم زدن چوبها بود در مقابل این جمله.
[image error]
مداح بعد از سخنران مجلس را به دست گرفت و باز اسمهای آشنای جغرافیای کاشان در شعر پر بود و همانطور که گفتم تلاش برای مقایسه این ماجرا با ماجرای عاشورای سال 61 تا جایی که بعضی از شعرهای معروف و تاریخی درباره امام حسین با جابجا کردن بعضی کلمات و داخل کردن کلماتی مثل اردهال و فین و کاشان و ... در این مراسم استفاده میشد.
حسین حسین که بالا گرفت فینیها چوبها را به هم زدند که یعنی شور. مردهای فینی که لباس سیاه پوشیده و سربند قرمز بسته بودند، هجوم میبردند سمت پلهها برای گرفتن قالی از خاوهایها که کلیددار حرم هستند. مداح سعی بیهوده میکرد برای اینکه وادارشان کند به سینه زنی. با آمدن قالی شور و ازدحام جمعیت به آشوب کشیده شد و موج در جمعیت افتاد. هیچ کس حرف مجری را گوش نمیداد. فیلم بردارها و مامورهای نیروی انتظامی که برای انجام وظیفه روی دیوارها و پشت بام ساختمانهای حرم بودند مبهوت مراسم شده بودند.
[image error]
در همین آشوب و شور، قالی روی دوش جوانان فینی از صحن خارج و به سمت سرچشمهای در یک کیلومتری حرم برده شد برای شستشو. قالی اصلا دیده نمیشد. جوانها به جای اینکه آن را روی دست بگیرند، روی دوش گذاشته و با دو دست محکم گرفته بودند. هیچ کس جلوی آنها را نگرفته بود ولی خودشان ناهماهنگ بودند. کشاکش بردن قالی به هر سمتی، سرعت حرکت را کم میکرد هرچند به هرحال از صحن خارج شدند.
نفسی گرفتم و از صحن خارج شدم. فینیها رفته بودند برای شستوشوی نمادین و کمی خلوت شده بود. جوانی یک صندوق گذاشته بود جلویش و با بلندگو داد و بیداد میکرد برای جمع کردن کمکهای مردمی برای ساخت ساختمان قتلگاه. از طرف حضرت علی اکبر و حضرت رسول و حضرت فاطمه به مردم عوض میداد، به هرکس به فراخور سن و سال و جنسیتش. حسابی حرصم از دستش درآمد و البته چه کار میتوانستم بکنم!
[image error]
میرفتم سمت سرچشمه که عدهای از فینیها چوب به دوش برمیگشتند. حسابی خسته شده بودند و هیجانشان تخلیه شده بود. میرفتند سمت حرم برای برنامه پس دادن قالی. از دورتر قالی روی دوش فینیها میآمد. روی سر جمعیت هالهای از گرد و خاک و بخار بود. بعضی از فینیها نقش نگهبان را بازی میکنند و رسما مواظباند غیر فینی داخل جمعیت مشایعه کننده قالی نشود. گوشه و کنار هم جروبحثهای کوچکی بین مردم و همین نگهبانها راه میافتد. یکی از همین نگهبانها به قیافهام نگاه کرد و دست روی سینهام گذاشت و هلم داد عقب. جاافتادهترهایشان مردم را بیم میدادند که: «میمانید زیر دست و پا.»
قالی کمکم نزدیک شد. در میان دستهایی که دور قالی حلقه شده بود اصلا خود قالی دیده نمیشد. حتی وقتی رفتم روی یک بلندی نمیتوانستم ببینمش. عدهای آب و گلاب میریختند روی سر تشییعکنندگان و بخاری که بلند میشد مال همین آب و گلاب بود.
مردم جلوی دسته فینیها را نگرفته بودند، ولی خودشان از خودبیخود و ناهماهنگ بودند. هرکس قالی را به سمتی میکشید.
همین سرعتشان را کند میکرد. گاهی بین خود فینیها هم اختلاف میافتاد. یکیشان که یکی از بندهای سبزرنگ دور قالی را باز کرده بود نزدیک بود حسابی چوبکاری شود!
[image error]
مردم تمام اطراف بودند. روی تپه و کوههای مشرف به صحن هم آدم بود، در واقع هرجایی که جای دو پا وجود داشت و گاهی جاهای خطرناک.
فینیها از صحن جنوبی (صحن قبله) قالی را تحویل گرفتند و قرار بود از صحن شرقی تحویل بدهند. مجری پشت میکروفن داد میزد: مردم فین امروز روز شماست. شاید به خاطر همین جملات جلال برنامه را یک جور تفاخر و اشرافیت دهاتی میداند.
قرار بود بعد از تحویل قالی نماز جمعه برگزار شود. به همین خاطر نمیشد قالی دیرتر از اذان تحویل داده شود. مداح هرچه داد میزد و خواهش میکرد قالی را تحویل دهند جوانها گوش نمیکردند. موقع تحویل قالی فینیها از خود بیخود شده بودند واقعا. کسی از روی تریبون جوانان فینی را قسم میداد به خود علی بن باقر که قالی را تحویل خاوهایها بدهند. وقت اذان شد و یک نفر از پشت همان میکروفن اذان گفت و شاید همین اذان باعث شد که جوانها کوتاه آمدند. وسط اذان بالاخره قالی را دادند و شور گرفتند و این بار بدون چوب. این اوج برنامه بود.
وقتی اذان تمام شد، در صحن حرم هم بسته شده بود و فینیها آخرین فریادهایشان را هم زده بودند و بیجان و بیرمق از ایوان بیرون آمدند. جلال آنجا یاد سعی صفا و مروه افتاده بود، ولی دیگر از فرط شلوغی، هرولهای وجود ندارد. آدم یاد محشر مشعر میافتد و شلوغی منا و عرفات.
کمی که خلوت شد یاد سهراب سپهری افتادم که به وصیت خودش در همین حرم دفن شده است. با خودم گفتم بد نیست حالا که گذرم به مشهد اردهال افتاده بعد از زیارت پسر امام باقر (ع) فاتحهای هم برای سهراب سپهری بخوانم.
پایان
این مطلب در خبرگزاری مهر منتشر شده است
مهدی قزلی's Blog
- مهدی قزلی's profile
- 10 followers

