Peyman’s Comments (group member since Dec 14, 2007)


Peyman’s comments from the اوریانا فالاچی group.

Showing 1-14 of 14

Sep 08, 2009 02:55PM

1947 در اين قسمت اشخاصي كه تاكنون آثار فالاچي را خوانده اند؛ نظراتشان را پيرامون هر كتابي كه خوانده اند بنويسند. خواهشمند است در ابتدا نام كتابي را كه خوانده اند بنويسند؛ سپس نظراتشان را پيرامون كتاب موردنظر بيان كنند. با سپاس
Sep 05, 2009 01:59PM

1947 4- مصاحبه با تاريخ:
شامل دو جلد مي باشد كه مصاحبه هاي بسيار متفاوتي با سران سياسي (به جز دو نفر) بسياري از كشورهاانجام شده است. مصاحبه هايي كه به خاطر افشاي برخي مطالب بعضا برخي از مصاحبه شوندگان مصاحبه هايشان را تكذيب كردند.
لازم به ذكر است كه بعد از انقلاب كتابي با عنوان گفت و گو با تاريخ از اوريانا فالاچي به بازار عرضه شد كه شامل برخي از اين مصاحبه ها با سانسورهاي فراوان نسبت به متن اصلي بوده است.
تاكنون به جز كتاب يك مرد، نامه به كودكي كه هرگز زاده نشد و كتاب جنس ضعيف، بقيه آثار اوريانا فالاجي قبل از انقلاب توسط انتشارات اميركبير به چاپ رسيده است.
Sep 05, 2009 01:48PM

1947 دوست عزيز شما نظرتون را راجع به كتاب بگيد. من هم فكر مي كنم توانستم بيشتر مطالب كتاب را بفهمم، ولي تعريف كردن اين كتاب براي من كار بسيار سختي است. زيرا راجع به مسائل بسياري در آن به زيبايي تمام نوشته شده است.
Jul 29, 2009 12:39AM

1947 1929: 29 ژوئن تولد در شهر فلورانس ايتاليا، پدرش نجار و از رهبران نهضت مقاومت ضد فاشيست و مادرش خانه دار بود.
1944: پيوستن به پارتيزان ها و جنگ در جبهه ضد فاشيستي
1950: آغاز فعاليت مطبوعاتي در روزنامه ايل ماتينو دليتاليا چنتراله
1958: انتشار كتاب هفت گناه هاليوود.
1961: انتشار كتاب جنس ضعيف.
1962: انتشار كتاب پنه لوپه به جنگ مي رود.
1963: انتشار كتاب لايم لايت و خودپرست ها.
1965: انتشار كتاب اگر خورشيد بميرد.
1967: فعاليت به عنوان خبرنگار جنگي در جنگ هاي ويتنام، هند و پاكستان، خاورميانه و آمريكاي لاتين.
1968: ضرب و جرح و اصابت سه گلوله به وي توسط ارتش مكزيك.
1969: انتشار كتاب زندگي، جنگ و ديگر هيچ.
1970: انتشار كتاب آن روز در ماه.
1972: دريافت جايزه هاي سنت وينسنت و بانكارلا براي كتاب زندگي، جنگ و ديگر هيچ.
1973: آشنايي با الساندرو پاناگوليس مبارز يوناني و ارتباط عاطفي ميان آن دو كه بعدها در كتاب يك مرد به شرح آن پرداخت.
1974: انتشار كتاب مصاحبه با تاريخ.
1975: انتشار كتاب نامه به كودكي كه هرگز زاده نشد.
1976: مرگ مشكوك آلساندرو پاناگوليس در حادثه رانندگي.
1979: انتشار كتاب يك مرد. دريافت جايزه ويارجو براي همين كتاب.
1990: ابتلا به سرطان سينه.
1992: انتشار كتاب انشاءالله.
1993: دريافت جايزه آنتيب براي كتاب انشاءالله.
2001: انتشار كتاب خشم و غرور.
2004: انتشار كتاب مصاحبه اوريانا فالاچي با اوريانا فالاچي و نيروي برهان.
2005: پس از سال ها اقامت در آمريكا، بازگشت به ايتاليا براي معالجه بيماري. دريافت جايزه تيلر از مركز مطالعات فرهنگ عامه نيويورك. دريافت مدال طلايي شهر ميلان و دريافت مدال ملي آموزش و پرورش ايتاليا.
2006: 15 سپتامبر. درگذشت در شهر فلورانس.
Oct 05, 2008 08:53AM

1947 3- نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
به نظرم این کتاب را نمی توان توضیح داد و فقط می توان با چندین بار خواندن آن را فهمید.
Oct 05, 2008 08:14AM

1947 2- زندگی، جنگ و دیگر هیچ
چند روز قبل از رفتن به ویتنام، خواهر کوچکتر اوریانا از وی می پرسد زندگی چیست. اوریانا فالاچی بعد از مشاهدات عینی اش از جنگ ویتنام در طول یک سال، جواب سوال خواهرش را پیدا می کند.
این کتاب مشاهدات عینی از جنگ ویتنام است.
Oct 05, 2008 08:07AM

1947 1- یک مرد
الکساندرو پاناگولیس، شخصی که برای آزاد ساختن کشورش - یونان - سال های زیادی از عمرش را پشت میله های زندان سپری می کند و...
Oct 05, 2008 08:07AM

1947 در این قسمت آثار اوریانا فالاچی را به صورت بسیار مختصر معرفی خواهم کرد. هدف آشنایی مختصر با موضوع هر کدام از کتاب های ایشان است.
1947 اوریانا فالاچی تقریبا از اواسط دهه60 به مدت 20سال جنجالی‌ترین مصاحبه‌ها با رهبران سیاسی جهان را انجام داد. مصاحبه با تاریخ نام کتابی است که اکثر مصاحبه‌های اویانا فالاچی با رهبران جنجالی و سیاسی جهان در آن منتشر شده است.
اوریانا فالاچی، از روزنامه‌نگاری به‌عنوان پلی برای رسیدن به نویسندگی اسم می‌برد. گفته بود روزنامه‌نگار شده است تا بتواند مقدمات نویسندگی را بیاموزد. مصاحبه‌های متعدد اوریانا فالاچی با رهبران سیاسی جهان و تبحر و مهارت وی در هدایت این مصاحبه‌ها و تصویر چهره و افکار مصاحبه‌شونده، او را به‌عنوان یکی از برجسته‌ترین مصاحبه‌گرهای سیاسی قرن20 مطرح کرده بود.
اوریانا فالاچی از جمله با هنری کیسینجر، محمدرضا پهلوی، یاسر عرفات، روح‌الله خمینی، محمد قذافی، محمدعلی کلی مصاحبه کرده بود. اوریانا فالاچی در مصاحبه‌های خود، با جسارت و پیگیری خاصی، این افراد را به چالش می‌گرفت و آنها را وادار به ذکر مواردی می‌کرد که بعدا از آن پشیمان می‌شدند. اما دیگر پشیمانی سودی نداشت چون جهان، از آن باخبر شده بود. یکی از این موارد هنری کیسینجر بود که در مصاحبه از پاسخ درمی‌رفت. اما اوریانا موفق شده بود با سؤالات مستقیم و غیرمستقیم، چهره هنری کیسینجر را به‌نمایش بگذارد. وی آن‌قدر کیسینجر را سؤال‌پیچ کرده بود که سرانجام هنری کیسینجر گفته بود: «من خود را به‌عنوان یک گاوباز آمریکایی می‌دانم که گله و کاروانی به‌دنبال خود دارم». این گفته هنری کیسینجر در آمریکا و سایر نقاط جهان، موجی از اعتراض رهبران سیاسی وقت را به‌دنبال آورد و سال‌ها مورد انتقاد قرار داشت. هنری کیسینجر گفته بود مصاحبه‌اش با اوریانا فالاچی افتضاح‌ترین مصاحبه‌ای بوده که وی در دوران فعالیت سیاسی خود داشته است. اوریانا فالاچی در مورد این مصاحبه‌ها می‌گوید: «من تنها به ذکر سؤالاتی می‌پردازم که دیگران جسارت طرحش را ندارند. ضمنا در گفت‌وگو با رهبران سیاسی، من تنها مصاحبه‌گر نیستم بلکه مورخ هم هستم که بخشی از تاریخ را می‌نویسم.
1947 اوریانا فالاچی مصاحبه‌اش با خمینی را 8 ماه پس از انقلاب یعنی در 7 اکتبر 79 در «تایمز» به چاپ رساند. وی برای این مصاحبه به قم رفته بود و 10روزی برای مصاحبه منتظر مانده بود تا اینکه به حضور پذیرفته شد. او چادر سر کرد و نزد خمینی رفت. در این مصاحبه، در مورد بستن روزنامه‌های اپوزیسیون، کشتار مخالفین در کردستان، قصاص و حجاب سؤال کرده بود. او پرسیده بود: «آیا این درست است که زنی که از فقر به فحشا پناه می‌برد و یا اینکه زنی که عاشق مرد دیگری به جز همسرش می‌شود را کشت؟» خمینی ضمن تاکید بر ضرورت خشونت و قصاص، چنین جواب داده بود: «اگر انگشت شما قانقاریا بگیرد، چه می‌کنید؟ اجازه می‌دهید تمام بدنتان را بگیرد یا اینکه آن انگشت را قطع می‌کنید؟ یا اینکه اگر مزرعه‌ای را آفت بگیرد چه می‌کنید؟ ما آفت را از بین می‌بریم تا مزرعه نابود نشود.»
اوریانا فالاچی در سؤالات بعدی، به وضعیت زنان و حجاب اجباری می‌پردازد و از خمینی می‌پرسد: «چرا باید زنان خود را در چادر بپیچند؟» خمینی جواب داده بود: «زنان خودشان با چادر در انقلاب شرکت کردند. زنان ایران مانند خانم فالاچی نیستند که بی‌حجاب راه بروند و لشگری از مردان دنبالش راه بیفتند، زنان خود چادر را انتخاب کرده‌اند.»
اوریانا فالاچی ادامه داده بود: «خب با این چادر، چطور می‌توان شنا کرد؟»
خمینی گفته بود: «امورات ما به شما ربطی ندارد. شما مجبور نیستید چادر سر کنید. اگر خوشتان نمی‌آید، نپوشید.»
فالاچی با شنیدن این پاسخ، چادر را از سرش برداشت و گفت: «خوشحالم که می‌توانم این چادر مسخره را از سرم بردارم.»
در این هنگام خمینی، مصاحبه را نیمه‌تمام می‌گذارد و اتاق را به‌سرعت ترک می‌کند. یکی دو روز می‌گذرد تا خمینی وی را برای پایان مصاحبه می‌پذیرد. احمد خمینی به آرامی در گوش فالاچی می‌گوید: «از چادر چیزی نگویید که پدرم ناراحت می‌شود.» فالاچی با چادر وارد اتاق می‌شود. نوار ضبط صوت را روشن می‌کند و قسمتی که مربوط به حجاب زنان است را جلوی خمینی پاک می‌کند. فالاچی می‌گوید با پاک کردن آن قسمت نوار، خنده‌ای بر لبان خمینی آمد که نشانه رضایت‌اش بود. احمد خمینی در پایان مصاحبه به فالاچی گفته بود: «من هرگز خنده پدرم را ندیده بودم. شما موفق شدید او را بخندانید.»
سال‌ها بعد، فالاچی در ای‌میلی به یک روزنامه‌نگار آمریکایی که با فالاچی از طریق ای‌میل مصاحبه می‌کرد، درباره این دیدار نوشته بود؛ «زمانی که خمینی قهر کرد و اتاق را ترک کرد، با چنان سرعتی از اتاق خارج شد که برای مردی با آن سن و سال غیرقابل تصور بود. فالاچی در مصاحبه‌اش؛ قیافه خمینی را به مجسمه موسی اثر میکل آنژ تشبیه کرده بود.»
1947 پهلوی: اینجا من متاسفانه باید عرض کنم که شما یک برداشت کاملا صحیح داشته‌اید. زیرا چیزهایی که در زندگی من به حساب می‌آیند، چیزهایی که در زندگی من نقش داشته‌اند، چیزهایی کاملا متفاوتی بوده‌اند. مطمئنا اینها ازدواج‌های من نبوده‌اند. زن ها، می‌دانید... ببینید! اجازه دهید آن را به این‌گونه بیان کنیم. من آنها را ناچیز نمی‌شمارم. آنها بیش از هر کس دیگر از انقلاب من بهره برده‌اند. من مصرانه جنگیده‌ام تا آنها حقوق و مسئولیت‌های مساوی داشته باشند. من حتا آنها را در لشکر هم گذاشته‌ام. جایی که آنها برای شش ماه آموزش نظامی می‌بینند و سپس برای مبارزه با بی‌سوادی به روستاها فرستاده می‌شوند و در ضمن فراموش نکنیم که من پسر پدری هستم که کشف حجاب کرد. اما اگر بگویم به وسیله یکی از آنها تحت تاثیر واقع شده باشم صادق نبوده‌ام. هیچ‌کس نمی‌تواند در من اثر کند، هیچ‌کس، زنان فقط زیبایی‌شان و جذابیتشان و نگاه‌داشتن زنانگی‌شان در زندگی مرد مهم هستند... این موضوع «فمینیسم» برای مثال، این فمینیست‌ها چه می‌خواهند؟ شماها چه می‌خواهید؟ شماها می‌گویید برابری؟ آه البته من نمی‌خواهم گستاخ به‌نظر بیایم، اما ببخشید از اینکه این حرف را می‌زنم – اما نه از لحاظ لیاقت و توانایی.
فالاچی: این‌طور نیست اعلیحضرتا؟
پهلوی: نه، شما هر گز یک میکل آنژ یا یک باخ نداشته‌اید. شما حتا یک سرآشپز معروف هم نداشته‌اید و اما اگر شما در مورد موقعیت با من صحبت کنید، تمام چیزی که من می‌توانم بگویم اینست که ک آیا شما شوخی‌تان گرفته؟ آیا شما تا به حال کمبود موقعیت داشته‌اید که به تاریخ یک آشپز ماهر و مشهور تحویل دهید؟ شما تا به حال هیچ‌چیز بزرگ و جالب نیافریده‌اید، هیچ چیز! به من بگویید شما در حین مصاحبه‌یتان به چند زن که قادر به حکومت باشند برخورده‌اید؟
فالاچی: حداقل دو تا اعلیحضرتا! گلدامایر و ایندیرا گاندی.
پهلوی: چه کسی می‌داند؟ تمام چیزی که من می‌توانم بگویم اینست که زنان وقتی حکومت می‌کنند، از مردان بسیار خشن‌تر و سختگیرترند و بسیار بی‌رحم‌تر. بسیار از مردان تشنه خون هستند. من حقیقت‌ها را ذکر می‌کنم، نه عقاید را. شماها وقتی که قدرت دارید بدون وجدان هستید. کارتین دومدیسیز را به خاطر بیاورید، کاترین روسیه، الیزابت اول انگلستان را، لازم به یادآوری لوکرس بوژیای شما نیست. با آن زندان‌ها و عشق‌های پنهانی‌اش ، شماها دسیسه‌کارید، شماها شرورید، همه شما.
فالاچی: من متعجب شدم، اعلیحضرتا! برای اینکه شمایید که می‌گویید قبل از اینکه ولیعهد به سن قانونی برسد، ملکه فرح دیبا باید نیابت سلطنت را قبول کند.
پهلوی: هوم... خب... بله، اگر پسر من قبل از رسیدن به سن قانونی شاه شود، ملکه فرح دیبا نایب‌السلطنه می‌شود. اما در ضمن در یک چنین موقعیتی هیات مشاورانی خواهد بود که ملکه باید با آنان مشورت کند. در حالی که من الزامی ندارم که با کسی مشورت کنم و با کسی هم مشورت نمی‌كنم. تفاوت را حس می‌کنید؟
فالاچی: آن را حس می‌کنم، اما در حقیقت به این صورت باقی می‌ماند که همسر شما نایب‌السلطنه است و اگر شما این تصمیم را بگیرید، این بدان معنی است که شما قدرت حکومت را در وی می‌بینید.
پهلوی: هوم... در هر حال، این چیزی است که من در موقع تصمیم‌گیری فکر می‌کردم، و... ما در اینجا برای صحبت کردن راجع به این موضوع ننشسته‌ایم، این‌طور نیست؟
فالاچی: مسلما خیر...
1947 فالاچی: طبیعتا اعلیحضرتا! اما یک چیز هست که من باید سوال کنم تا در مورد روشن شدن مسئله کمکم کند. اعلیحضرتا! آیا این صحیح است که شما یک زن دیگر گرفته‌اید؟ از موقعی که مطبوعات آلمانی اخبار...
پهلوی: تهمت و افترا، نه اخبار. زیرا که این خبر به وسیله آژانس خبری فرانسه بعد از آنکه در روزنامه فلسطینی «المهار» برای دلایل واضحی انتشار یافت، شایع شد. یک تهمت احمقانه، پست و نفرت‌انگیز! من فقط به شما بگویم که عکس زنی که به‌عنوان زن چهارم من فرض شده است، عکسی است از خواهرزاده من، دختر خواهر دوقلوی من. خواهرزاده من که در ضمن ازدواج هم کرده و یک بچه هم دارد. بله، بعضی از مطبوعات برای بی‌اعتبار کردن من خیلی کارها می‌کنند. اینها به‌وسیله آدم‌های بی‌دقت و بداخلاق اداره می‌شوند. اما آنها چگونه می‌توانند بگویند که من – من که خواستار قانونی هستم که بیش از یک زن داشتن را ممنوع می‌کند - دوباره ازدواج کرده و آن هم پنهانی؟ این غیرقابل تصور است. این غیرقابل تحمل است، این شرم‌آور است!
فالاچی: اعلیحضرتا! اما شما یک مسلمان هستید. مذهب شما این اجازه را به شما می‌دهد که بدون طلاق دادن فرح دیبا می‌توانید زن دیگری اختیار کنید.
پهلوی: بله البته. بنا بر مذهبم من می‌توانم چنین کاری کنم، تا وقتی که ملکه اجازه دهد. در حقیقت حالت‌هایی هست که کسی مجبور است رضایت دهد... مثلا حالتی که یک زن مریض باشد یا اینکه وظایف زنانه‌اش را به‌خوبی انجام ندهد، بدین وسیله برای شوهرش نارضایتی به‌وجود آورد... روی هم رفته شما باید خیلی ساده باشید اگر فکر کنید که یک شوهر یک چنین چیزی را تحمل کند.
فالاچی: در جامعه شما اگر یک چنین حالتی پیش بیاید، آیا مرد یک زن دیگر نمی‌گیرد یا بیش از یکی؟
پهلوی: خب در جامعه ما یک مرد می‌تواند یک زن دیگر اختیار کند، تا آنجا که زن اول موافقت کند و دادگاه هم تصویب کند. به‌غیر از این دو شرط که من قانونم را بر اساس آن گذاشته‌ام، ازدواج جدید ممکن نخواهد بود. بنابراین من، خود من، با محرمانه ازدواج کردن باید قانون را شکسته باشم! و با چه کسی؟ با خواهرزاده‌ام، دخترخواهر من. گوش کن. من نمی‌خواهم در مورد چیزی این چنین پست و بی‌ارزش بحث بیشتری بکنم من حتا صحبت درباره آن را برای یک دقیقه دیگر هم تحمل نمی‌کنم.
فالاچی: بسیار خب. اجازه بدهید در مورد آن بیشتر صحبت نکنیم. اجازه دهید بگوییم شما منکر همه چیز می‌شوید اعلیحضرتا! و...
پهلوی: من هیچ چیزی را انکار نمی‌کنم. من حتا زحمت انکار آن را به خودم نمی‌دهم. حتا من نمی‌خواهم انکاری بنویسم.
فالاچی: چگونه می‌شود؟ اگر شما آن را رد نکنید، مردم خواهند گفت که ازدواج صورت گرفته است.
پهلوی: من در حال حاضر به سفارت‌خانه‌هایم گفته‌ایم که انکارنامه‌ای پخش کنند!
فالاچی: و هیچ‌کس آن را باور نکرد. انکارنامه باید از طرف خود شما باشد اعلیحضرتا!
پهلوی: اما عمل انکار کردن مرا پست و کم ارزش می‌کند، مرا می‌رنجاند، برای اینکه موضوع هیچ اهمیتی برای من ندارد. آیا به نظر شما درست می‌رسد که پادشاهی مثل من، پادشاهی با مشکلات من، خودش با رد کردن ازدواج با خواهرزاده‌اش کم‌ارزش کند؟ نفرت‌انگیز است. نفرت‌انگیز است! آیا به نظر شما درست می‌آید که یک شاه، امپراتور ایران، وقت خودش را با صحبت کردن درباره این مسائل به هدر دهد؟ صحبت کردن راجع به همسرها، راجع به زنان؟
فالاچی: خیلی عجیب است، اعلیحضرتا! اگر تا به حال شاهی بوده که صحبت‌هایش راجع به زنان بوده، شما بوده‌اید و هم‌اکنون من در این تردید می‌کنم که حتا زن در زندگی شما به حساب آمده باشد!
1947 فالاچی: چه نوع خواب‌هایی؟ اعلیحضرتا!
پهلوی: خواب‌های مذهبی، بر پایه تصورم و خواب‌هایی که من می‌دیدم مربوط به این بود که در دو یا سه ماه آینده چه اتفاقی خواهد افتاد. من نمی‌توانم به شما بگویم که این خواب‌ها در چه موردی بودند. آنها لزوما چیزهایی نبودند که به شخص من مربوط شوند. آنها در مورد مسائل داخلی کشورم بودند و بنابراین باید محرمانه باقی بمانند. شاید اگر من به جای لغت «خواب»، «احساس قبل از وقوع» را به کار ببرم، شما حرف مرا بهتر درک کنید. من به این نوع احساس ها عقیده دارم. من این نوع احساس ها را مرتبا دارم، مانند غرایزم؛ قوی و بدون اراده. حتا روزی که به من از فاصله دو متری تیراندازی کردند، این غریزه‌ام بود که نجاتم داد. برای اینکه بدون اراده وقتی قاتل قصد داشت تیرش را خالی کند، من کاری کردم که در بوکس به نام «رقص سایه» معروف است و در کمتر از یک ثانیه قبل از اینکه او قلب مرا نشانه کند، من جاخالی دادم و گلوله به شانه‌ام خورد. یک معجزه، من همچنین به معجزات نیز معتقدم. وقتی که شما فکرش را می‌کنید که من پنج بار مورد اصابت گلوله واقع شده‌ام؛ یک بار روی صورتم، یک بار در شانه‌ام، یک بار در سرم، دو تا در بدنم و آخرین گلوله که به واسطه گیر کردن ماشه از لوله تفنگ خارج نشد... شما باید به معجزات ایمان داشته باشید.
من تا به حال مقدار زیادی حوادث هوایي داشته‌ام و از همه آنها بدون صدمه‌اي بیرون آمده‌ام. شکر معجزات را که خواست خدا و امامان است. من قیافه‌شمار کم باور می‌بینم.
فالاچی: بیشتر از کم باور. من قاطی کرده‌ام. من قاطی کرده‌ام، اعلیحضرتا برای اینکه... خب برای اینکه من خودم را با کسی در حال صحبت می‌بینم که پیش‌بینی نمی‌کردم. من هیچ‌چیز در مورد این معجزات نمی‌دانستم. این رویاها و... من به این قصد به اینجا آمده بودم که درباره نفت، درباره ایران، درباره خود شما... حتا راجع به ازدواج‌هایتان، طلاق‌هایتان و... صحبت کنم. به هر حال، موضع را عوض نکنیم در مورد طلاق‌هایتان – آنها می‌بایست خیلی دراماتیک باشند. این‌طور نیست؟ اعلیحضرتا!
پهلوی: گفتن این موضوع آسان نیست، برای اینکه زندگانیم به طرف سرنوشت پیش می‌رود و وقتی که احساس‌های شخصی خودم باید که رنج می‌کشیدند، من خودم را با این خیال آرام کرده‌ام که این دردها دست تقدیر بوده است. شما نمی‌توانید در مقابل سرنوشت بشورید، وقتی که شما ماموریتی را برای تمام کردن دارید و برای یک شاه احساس‌های خصوصی به‌حسا نمی‌آید. یک شاه هیچ‌وقت برای خودش گریه نمی‌کند. او این حق را ندارد. یک شاه اول از همه یعنی وظیفه‌شناس و من همیشه این حس وظیفه‌شناسی را قویا در خود داشته‌ام. برای مثل وقتی پدرم به من گفت: «تو باید با پرنس فوزیه مصر ازدواج کنی» من حتا فکر این را هم که اعتراض کنم، در سر نداشتم و یا بگویم من او را نمی‌شناسم. من فورا موافقت کردم، چون که وظیفه‌ام این بود که فورا موافقت کنم. یک نفر یا شاه هست یا نیست. اگر شخصی شاه باشد، باید کلیه مسئولیت‌ها و وظایف یک شاه را تحمل کند و آن را در مقابل سختی‌های عادی ترک نکند.
فالاچی: اجازه دهید مورد پرنس فوزیه را رها کنیم و به سراغ پرنس ثریا برویم. شما خودتان او را به‌عنوان همسر انتخاب کردید، بنابراین آیا طلاق وی شما را ناراحت نکرد؟
پهلوی: خب... بله... برای مدتی بله. من واقعا می‌توانم بگویم که برای مدتی از دوران عمرم این حادث بسیار غمناک و ناراحت‌کننده بود. اما دلیل این طلاق به زودی بر این ناراحتی چیره شد و من از خودم این سؤال را کردم که: من برای کشورم چکار باید بکنم؟ جواب یافتن همسری بود که بتوانم با او سر نوشتم را مشترک کنم و از او در مورد وارث تارج و تخت‌نظر بخواهم. به عبارت دیگر، احساسات من هرگز روی موضوعات خصوصی متمرکز نمی‌شوند. بلکه روی وظیفه‌های سلطنتی. من همیشه خودم را جوری بار آورده‌ام که با خودم و مسائل خودم مشغول و مربوط نشوم، بلکه با کشورم و تخت و تاجم مربوط باشم. اما اجازه دهید در مورد این‌جور چیزها از قبیل طلاق‌هایم و از این قبیل صحبت نکنیم. من بالاتر و خیلی بالاتر از این مسائل هستم.
1947 اوریانا فالاچی: هنوز یک لبخند در صورت شما از یک شهاب در آسمان نایاب‌تر است. آیا شما هیچ‌وقت می‌خندید اعلیحضرتا؟

محمدرضا پهلوی: فقط وقتی که موضوع خنده‌داری اتفاق بیفتد. اما این موضوع باید خیلی خنده‌دار باشد که غالبا اتفاق نمی‌افتد. نه، من از آن آدم‌هایی نیستم که به هر موضوع احمقانه‌ای بخندم. اما شما باید درک کنید که زندگانی من همیشه یک زندگانی سخت و دشوار و خسته‌آور بوده است. فقط دوازده سال اول سلطنت مرا تصور کنید که مجبور بودم چکار کنم و تازه من به رنج‌های شخصی خودم کاری ندارم، من به رنج‌هایم در نقش یک شاه اشاره می‌کنم. البته من نمی‌توانم خودم را از شاه جدا کنم. پیش از مثل یک «مرد» بودن، من یک شاهم. شاهی که سرنوشتش با تمام رساندن ماموریتش است. بقیه اهمیتی ندارد.

فالاچی: خدای من، این باید شما را بسیار آزار دهد! منظورم اینست که بودن در نقش یک شاه به جای یک انسان شما را تنها و بی‌کس می‌کند.
محمدرضا پهلوی : من این مساله را نفی نمی کنم که بی‌کس هستم. یک شاه وقتی برای کارهایی که انجام می‌دهد و چیزهایی که می‌گوید مجبور است که به کسی اعتماد نکند، به ناچار تنها خواهد شد. ولی من کاملا تنها نیستم، چون من به وسیله نیروی دیگری همراهی می‌شوم که دیگران آن را حس نمی‌کنند. همان نیروی مرموز در من و من همچنین پیام‌هایی نیز دریافت می‌کنم. پیام‌های مذهبی و من خیلی خیلی مذهبی هستم و من به خدا ایمان دارم و همیشه هم گفته‌ام که اگر خدا نبود، ما مجبور بودیم که اور خلق می‌کردیم! آه من واقعا برای بیچاره‌هایی که به خدا ایمان ندارند، متاسفم. شما نمی‌توانید بدون خدا زندگی کنید. من با خدا از زمانی که خدا آن رویاها را به من داد...

فالاچی: رویا؟ اعلیحضرتا؟
پهلوی: آری رویاها!
فالاچی: از چه، از کجا؟
پهلوی: از امامان. آه من متاسفم که شما درباره آن چیزی نمی‌دانید. هر کس می‌داند که من رویاهایی داشته‌ام. من حتا آن را در «اتوبیوگرافی» خود نوشته‌ام. وقتی بچه بودم دو تا رویا داشتم. دیگری زمانی که شش ساله بودم. اولین بار من اماممان علی را دیدم. «علی» که طبق مذهب ما، غایب شد تا روزی برگردد تا دنیا را نجات دهد!؟؟ یک پیش‌آمدی برای من اتفاق افتاد. از روی سنگی زمین خوردم و او نجاتم داد. او خودش را بین من و سنگ قرار داد. من می‌دانم، برای اینکه من او را دیدم. شخصی که با من بود او را ندید و هیچ‌کس دیگر هم او را ندید به جز من، برای اینکه... آه، من می‌ترسم که شما حرف‌های مرا نفهمید.
فالاچی: و حقیقتا هم نمی فهمم اعلیحضرتا! من حرف‌های شما را اصلا نمی‌فهمم. ما شروع بسیار خوبی داشتیم و حالا... این موضوع رویاها... این برای من روشن نیست، همین.
پهلوی: برای اینکه شما ایمان ندارید. شما به خدا ایمان ندارید، شما به من هم ایمان ندارید. خیلی از مردم به آن عقیده ندارند. حتا پدرم هم آن را قبول نداشت. او هیچ‌وقت آن را قبول نکرد. او همیشه در این مورد می‌خندید. به هر حال خیلی از مردم - اگرچه محترمانه – از من سوال می‌کردند که آیا مطمئن هستم که آنها وهم و خیال نبوده است. جواب من خیر است. خیر، برای اینکه من به خدا ایمان دارم. به این حقیقت که من به وسیله خدا انتخاب شده که یک ماموریتی را به پایان برسانم. رویاهای من معجزه‌هایی بوده‌اند که کشور را نجات داده‌اند. دوران سلطنت من کشور را نجات بخشیده و این به خاطر این بوده که خداوند در کنارم بوده. مقصودم اینست که این عادلانه نیست که اعتبار تمام کارهایی را که برای ایران کرده‌ام به خودم نسبت دهم. در حقیقت می‌توانستم این کار را بکنم. ولی نخواستم. برای اینکه می‌دانستم که کس دیگری پشتیبان من است و او خدا بود و... منظورم را می‌فهمید؟
فالاچی: نه اعلیحضرتا! زیرا... خب، آیا شما این رویاها را فقط در ایام کودکی داشته‌اید، یا وقتی که بزرگ هم شدید برایتان روی داده؟
پهلوی: همان‌طور که قبلا گفتم فقط در زمان کودکی، هرگز آنها را در زمان دیگری نداشته‌ام، فقط خواب دیده‌ایم. با فاصله‌های یک یا دو سال یا حتا هر هفت هشت سال. برای مثال من یک مرتبه در ظرف پانزده سال دو خواب دیدم.