Yashar Yashar’s Comments (group member since Aug 25, 2012)


Yashar’s comments from the داستان كوتاه group.

Showing 1-10 of 10

Jan 28, 2015 08:31AM

5085 برای این که نظرم رو بیشتر توضیح بدم، و منظورم رو روشن تر کنم چند سطر دیگه هم اضافه می کنم:

1 - داستان، خبر صفحه حوادث، جدول کلمات متقاطع یا طرح یک معما نیست که فقط بشه به این که اطلاعات کافی هست یا نیست اکتفاء بشه.

2 - من البته تخصصی در زمینه داستان (کوتاه) ندارم ولی داستان های به این کوتاهی که چاپ شده باشه نخوندم و از این نظر هم فکر می کنم که این نوشته ها خیلی کوتاه هستن. البته ممکن هست این هم خودش یک سبکی باشه یا بعدها سبکی برای خودش بشه... به همین دلیل هم از تون پرسیدم بعد از خوندن داستان آخرتون که چرا بیشتر وقت ها این قدر کوتاه هستن داستان هاتون... چون فکر کردم شاید تعمدی می خواین داستانهایی بنویسین که از یک تعداد لغتی بیشتر نشه.

3 - اما اگه نمی تونستین بیشتر از این مقدار بنویسین، من فکر می کنم شاید دلیلش این بوده که می خواستین همه داستان رو یکجا بنویسین... من فکر می کنم حتی یک داستان کوتاه رو هم باید مدت زیادی روش کار کرد، یعنی این جور نیست که کل داستان رو بشه پشت هم نوشت ...

4 - تو این داستان، ما چیزی از راوی نمی فهمیم غیر این که یک چیزهایی می نویسه، و این که این روایت مخلوطی از خیالات ذهنیش و واقعیت هست. اما وروای این دیگه هیچ چیز مشخص نیست، مثلا اون زن (پیر زن ) اول داستان هم می تونه کاملا واقعی یا کاملا تخیلی یا مخلوطیش باشه (هر دو رو می شه در نظر گرفت و هر دو هم جواب می ده).

5 - غیر از این مسأله تنهایی راوی که توی بخش اول مطرح می شه و توی بخش دوم پی گرفته می شه، اشاره به لیلای من، یه موضوع گنگی هست که من اصلا نفهمیدم مطرح شدنش چه چیزی رو می خواد بیان کنه، این که نویسنده یه عشقی داشته که ولش کرده، این که با یه عشق خیالی که تو نوشته هاشه سرگرم هست ...

6 - به نظر من شما به عنوان نویسنده یک تصویری توی ذهن تون داشتین، که بعدا تو این چند سطر خواستین به فرم یک روایت درش بیارین. برا همین برای شما این داستان خیلی واضح هست چون اون تصویر اولیه همیشه توی ذهن شما هست و همیشه بهش رجوع می کنین ولی خواننده که اون تصویر رو نداره و فقط این متن رو داره ... برای همین باید داستان رو کاملا و فقط از طریق این متن درک کنه. حالا این که این داستان مثلا می خواد چی بگه، این جا اصلا مشخص نیست. منظور من این نیست که یک داستان اصلا نباید ابهامی درش باشه ولی مبهم بودن یک داستان به نظر من با ناقص بودنش فرق می کنه ... به نظر من داستان فرق داره با این که صرفا یک منظره رو به نثر در بیاریم
Jan 27, 2015 05:00AM

5085 اين هم خيلي كوتاهه، البته اين پتانسيل رو داره كه بعد از كامل شدن يه داستان خيلي خوب بشه، چون تا اين جا جذاب بود و قشنگ نوشته شده بود و بالقوه امكان تبديل شدن به يه داستان مدرن (حتي شايد پست مدرن) رو داره. ولي در اين مقطع، هنوز خيلي ناقص و كوتاه هست كه بشه نظر بيشتري راجع بهش داد.
5085 اگر بخوام يك ذره نوشته قبلي ام رو توضيح بدم، مثلا توي اين ٢-٣ پاراگراف هيچ شخصيتي شكل نگرفته. كه البته خيلي هم سخت هست كه أصلا بخواد شكل بگيره.

معلوم نيست برادر ها و خواهرشون همه در يك اتاق هستن؟!!! أصلا هستن يا نيستن و اگه نيستن چرا چيزي ازحركت برادر كوچيك تو خونه چيزي گفته نشده... اگه همه تو يه اتاق هستن، دليلش چيه؟ فقيرن؟

در كل اين خانواده چه جور خانواده اي هست. از نظر فرهنگي، اقتصادي، اجتماعي... ؟!
5085 خيلي كوتاهه...
خودتون اين طور فكر نمي كنيد؟
مثلا من نفهميدم كه برادر مدرسه پسرونه ميره يا مختلط؟ اگر براساس جامعه خودمون به داستان نگاه كنيم (كه احتمالا اولين حدس هر خواننده هم بر اين اساس هست) مدرسه بايد پسرونه باشه، ولي اتفاقات اين چند پاراگراف نشون مي ده كه احتمالا نيست، اگرچه الزاما احتمالش رو هم رد نمي كنه...

شما يكي از اعضاي فعال هستين و براي همين براي من هميشه اين سؤال وجود داره كه چرا خيلي از داستان
هاتون اين قدر كوتاه هستن؟

توي اين دو پاراگراف فقط يك اتفاق وجود داره با اشاره هايي به مسائلي كه خيلي مختصرن و براي من مشخص نيست چرا داستان اين قدر كوتاه بايد باشه، كه در نهايت از همه اين مسائل به سرعت رد شيم.

من فكر نمي كنم اين نوشته خيلي خيلي كوتاه رو بشه نقد خوبي كرد...
5085 به نظر من هم، همانطور که خانوم بنفشه گفته اند، باید از لحاظ جمله بندی ها و نگارش اصلاحش کنید.

غیر از این یک مشکل دیگه که من در این داستان دیدم، مربوط به این جمله بود " این رقص در فضایی خالی از ماده صورت می گیرد." . به نظر من وقتی داستان رو از زبان یک ماهی می نویسید (من برداشتم این بود که داستان از زبان یک ماهی هست) باید ماهی چیزهایی رو بگه که در مورد دنیای ماهی ها جایی داشته باشه. مگر این که داستان در یک فضای کاملا تخیلی و سوررئال اتفاق بی افته که این داستان این شکلی نیست. برای همین من فکر می کنم کلمه ماده مشکل داره. یا کلاً عبارت فضای خالی از ماده.

از این دو موضوع گذشته، داستان جالبی بود به خصوص که از زبان یک ماهی بود و فضایی داشت که در ادبیات داستانی ایران زیاد بهش پرداخته نشده. این که راوی داستان یا روایت بخشی از داستان از زبان یک حیوان و یا براساس دریافت های یک حیوان باشه.

یک نمونه خوبش در ادبیات ما که من خوندم "سگ ولگرد" صادق هدایت بود. به نظرم مرور اون داستان می تونه در بازنویسی این داستان خیلی کمک کنه، به این خاطر که فضای ذهنی یک سگ رو در اون جا خیلی باور پذیر ترسیم کرده

در ادبیات جهان هم باز یک نمونه خوبش که من خوندم، "دل سگ" بولگاکف بود. اون هم به نظر من می تونه در نوشتن این مدل داستان خیلی کمک خوبی باشه
رها (22 new)
Feb 07, 2014 06:13AM

5085 اين هم يعني داستان كوتاه هست؟

راستي كسي كه نظري نمي نويسه شايد نظري نداره.
Feb 02, 2014 08:36AM

5085 سلام،

اول اين كه ابتداي داستانتان از نظر من يكي از بهترين داستانهايي بود كه در اينجا خواندم ... در انتها هم چرخش و اندك تعليق خوبي داشت. اگرچه خواب كليشه اي است ولي نحوه استفاده شما از آن خوب بود و از بار كليشه اي بود نش بسيار كاسته بود ...

همان طور كه خانم بنفشه فرموده اند نوشته شما دو ايراد عمده دارد ...

١- نوشته ي خوب خود را با آن آغاز زيبا، متأسفانه در ميانه با پرداختن بيش از حد، البته از نظر من، به ذهنيات راوي و ارجاعات روانشاسانه به نوعي انشاء كلاس درسي تبديل كرده ايد.
٢ - متن تان اشتباهات املايي متعدد داشت و در حالي كه روايات راوي عمدتا لحني كتابي و نه عاميانه داشت، گه گاهي از واژگان عاميانه در ميانه متن استفاده مي كرديد.

به نظر من اگر متن را چندين بار بازخواني و بازنويسي كنيد، زوائد را بپيراييد و اشتباهات املائي و نگارشي را اصلاح كنيد؛ داستاني موجزتر ليك بسيار زيبا خواهيد داشت.

از پاراگراف بندي خوب نوشته تان كه در نوشته هاي اين گروه، اگر نگويم ناياب، كمياب است؛ بسيار مشعوف شدم.

به اميد خواندن نوشته هاي آتي شما ...
راز (17 new)
Nov 13, 2013 10:05AM

5085 اول اين كه بأيد بگم اين اولين كامنت من تو اين گروه هست.

دوم، منم داستان رو خوندم و لذت بردم، ممنون كه زحمت كشيديد و داستان رو اين جا نوشتيد تا همه ازش بهره مند بشن.

سوم، به نظر من هم داستان ضرب آهنگ بسيار تندي به خصوص در انتها پيدا مي كنه. من نمي دونم كه شما چند بار قبل از انتشار داستانتون در اين جا اون رو براي خودتون ويرايش كردين (منظورم ويرايش دستوري و آيين نگارشي نيست، صرف باز نويسي روايت هست). به نظر من خيلي اين كار رو انجام ندادين. يكي از اعضاي گروه (خانم مريم) تو يك يا دو پست، پيشترها، مطالب بسيار آموزنده اي رو در رابطه با اين موضوع به نقل از يك وبلاگ نوشته بودن كه بسيار آموزنده بود. به نظر من، مطابق راهكارهاي ارائه شده در اونجا اگر داستان رو وقتي نوشتيد، صبر مي كرديد و بعد از يك ماه مثلا كه از فضاي ذهني اش فاصله گرفتيد، به سراغش مي رفتيد و دوباره مرورش مي كرديد شايد اين رو خودتون هم حس مي كرديد كه انگار رو به انتهاي كارتون كه مي ريد، بي قرارين كه به سمت تعليق پاياني بدوين. اين حس بي تابي نويسنده به نظرم به خصوص رو به انتهاي اثرتون پر رنگ هست. البته ممكن هم هست كه اين اثر رو پس از ويرايش هاي متعدد و درنگ و تأمل كافي، به عمد به اين شكل نوشتيد كه در اين صورت خوشحال مي شم اگر دليلتون رو با ما هم در ميانمار بگذاريد.

چهارم، به نظر من يك مقدار هم مشكل از مديوم اين جاست كه شايد نگارش آثار طويل تر رو سخت مي كنه و يا ترس از اين موضوع كه خواننده ها و مخاطب ها همه مطلب رو نخونن. گرچه به نظر من همين ترس خودش يك از دلايل بي تابي براي نگارش تعليق پاياني هست چراكه نويسنده مي خواد سريع تر و قبل اين كه مخاطب خسته شه به اون برسه كه به نظر من درست نيست، چون داستان كوتاه لزوما نبايد يك يا دو صفحه باشه. بلكه اين بسته به محتوي اثر هست كه با در نظر داشتن پرهيز از اطاله كلام مي بايست حجم بهينه خودش رو پيدا كنه.

پنجم، به نظر من سبك نگارش به فرم جملات مقطع و شكسته، همونطور كه دوستان گفتند، مربوط به داستان نيست ... مگر در نگارش مثلا محاوره ... پاراگراف بندي اساس نگارش هست ... چون در غير اين صورت چاپ و انتشار و حتي خواندن آثار، سخت و دشوار خواهد شد ... حتي براي روايتهايي با چند راوي يا چند نظرگاهي هم مي شه در همون ڤالب پاراگراف با تكنيك هايي مثل نوشتن به سبك ايتاليك حق مطلب رو ادا كرد. نوشتن به سبك جملات كوتاه و شكسته بيروت از پاراگراف گرچه ممكن هست در اينجا و در نگاه اول خوب به نظر برسه، ولي استفاده از اون براي آثار بلندتري كه خواندنش در مدت زمان كوتاه و به شكل پيوسته در يك مرتبه ممكن نيست ... باعث خواهد شد كه نشه نوشته رو در چند مرتبه خوند، اون رو دنبال كرد و يا با مرور سريع مطالب خوانده شده، اونها رو به ياد آورد.

اما آخرين موضوعي كه مي خواستم بگم در مورد نظر يكي از دوستان بود كه گفته بودن، نويسنده بايد مثل خدا به شخصيت ها احاطه داشته باشه. من نمي دونم كه منظورشون رو درست فهميدم يا نه ولي برداشت من اين بود كه مي گن نويسنده بايد داناي كل باشه. به نظر من لزوما اين طور نيست ... راوي مي تونه اول شخص، گاه دوم شخص، يا سوم شخص باشه ... داناي كل يك امكان براي راوي در زماني هست كه راوي مثل اين اثر سوم شخص هست ... ولي داناي كل يك امكان و نه الزام براي راوي سوم شخص و حتي نويسنده است (زماني كه نويسنده با راوي يكي نباشند)، كه مثلا حتي از يك پري كه در گوشه اي از اتاق بيرون از قاب تصوير دوربيني كه راوي از دريچه اون داستان رو روايت مي كنه، داره به روي زمين مي افته و يا از هزارتوي ذهن و ناخودآگاه شخصيت ها هم خبر داشته باشه ...

در پايان هم اين كه به نظر من اگر با فاصله به اثرتون به مثابه يك طرح، اثر نقاشي يا فرش دست باف نگاه كنيد؛ مي تونيد با فضاسازي، قرينه سازي و تغيير در بافتش پس از هر مرتبه نگارش غني ترش كنيد.
5085 Farima wrote: ""license" be english hamoon lisanse."

فکر کنم

license
در انگلیسی بیشتر به معنی اجازه و جواز و پروانه هست، چون واژه ای که برای معادل کارشناسی یا لیسانس در زبان انگلیسی استفاده می شه
Bachelor degree
هست

واژه لیسانس همانطور که تو داستان گفته شده، در سیستم تحصیل فرانسوی رایج بوده و در اسپانیایی هم واژه مشابهی رو دارند
Apr 02, 2013 03:44PM

5085 کدام را ترجیح می دهید ؟

1 - خودتان داستان کوتاهی را بخوانید
2 - کسی آن را برای شما بخواند
3 - به یک کتاب صوتی ساخته شده از آن با صدای خود آن نویسنده (مترجم) یا نویسنده دیگری آشنا با آن کار گوش دهید
4 - به یک کتاب صوتی ساخته شده از آن با صدای بازیگر، گوینده و یا هر شخصیت خوش صدای دیگر محبوب خودتان (که شاعر یا نویسنده نباشد) گوش دهید