Pejman > Pejman's Quotes

Showing 1-20 of 20
sort by

  • #1
    سیاوش کسرایی
    “باور نمی کند، دل من مرگ خویش را
    نه، نه من این یقین را باور نمی کنم
    تا همدم من است، نفسهای زندگی
    من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
    آخر چگونه گل، خس و خاشک می شود ؟
    آخر چگونه، این همه رویای نو نهال
    نگشوده گل هنوز
    ننشسته در بهار
    می پژمرد به جان من و، خاک می شود ؟
    در من چه وعده هاست
    در من چه هجرهاست
    در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
    اینها چه می شود ؟
    آخر چگونه این همه عشاق بی شمار
    آواره از دیار
    یک روز بی صدا
    در کوره راه ها همه خاموش می شوند ؟
    باور کنم که دخترکان سفید بخت
    بی وصل و نامراد
    بالای بامها و کنار دریاچه ها
    چشم انتظار یار، سیه پوش می شوند ؟
    باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور
    بی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خاک
    باور کنم که دل
    روزی نمی تپد
    نفرین برین دروغ، دروغ هراسناک
    پل می کشد به ساحل آینده شعر من
    تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
    پیغام من به بوسه لبها و دستها
    پرواز می کند
    باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی
    یک ره نظر کنند
    در کاوش پیاپی لبها و دستهاست
    کاین نقش آدمی
    بر لوحه زمان
    جاوید می شود
    این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
    یک روز بی گمان
    سر می زند جایی و خورشید می شود
    تا دوست داری ام
    تا دوست دارمت
    تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
    تا هست در زمانه یکی، جان دوستدار
    کی مرگ می تواند
    نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟
    بسیار گل که از کف من برده است باد
    اما من غمین
    گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
    من مرگ هیچ عزیزی را
    باور نمی کنم
    می ریزد عاقبت
    یک روز برگ من
    یک روز چشم من هم در خواب می شود
    زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
    اما درون باغ
    همواره عطر باور من، در هوا پر است”
    سیاوش کسرایی / Siavash Kasraee

  • #2
    احمد شاملو
    “مرا
    تو
    بی سببی
    نيستی.
    به راستی
    صلت کدام قصيده ای
    ای غزل؟
    ستاره باران جواب کدام سلامی
    به آفتاب
    از دريچه ی تاريک؟

    کلام از نگاه تو شکل می بندد.
    خوشا نظر بازيا که تو آغازمی کنی!”
    احمد شاملو, ابراهیم در آتش

  • #3
    احمد شاملو
    “کوه با نخستين سنگ‌ها آغاز مي‌شود
    و انسان با نخستين درد.

    در من زندانی ستمگری بود
    که به آواز زنجیرش خو نمی کرد-
    من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.”
    شاملو

  • #4
    مهدی اخوان ثالث
    “لحظه ی دیدار نزدیک است
    باز من دیوانه ام ، مستم
    باز می لرزد ، دلم ، دستم
    باز گویی در جهان دیگری هستم
    های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
    های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
    و آبرویم را نریزی ، دل
    ای نخورده مست
    لحظه ی دیدار نزدیک است”
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales

  • #5
    احمد شاملو
    “دهانت را مي بويند...
    مبادا كه گفته باشي "دوستت مي دارم"

    دلت را مي بويند...

    روزگار غريبي ست، نازنين
    و عشق را
    كنار تيرك راه بند
    تازيانه مي زنند.

    عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد...

    در اين بن بست كج و پيچ سرما
    آتش را
    به سوخت بار سرود و شعر
    فروزان مي دارند.

    به انديشيدن خطر مكن...

    روزگار غريبي ست، نازنين
    آن كه بر در مي كوبد شباهنگام
    به كشتن چراغ آمده است.

    نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد...

    آنك قصابانند
    بر گذرگاه ها مستقر
    با كنده و ساتوري خون آلود

    روزگار غريبي ست، نازنين
    و تبسم را بر لب ها جراحي مي كنند
    و ترانه را بر دهان.

    شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد...

    كباب قناري
    بر آتش سوسن و ياس

    روزگار غريبي ست، نازنين
    ابليسِ پيروزمست
    سورِ عزاي ما را بر سفره نشسته است.

    خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد...”
    احمد شاملو

  • #6
    Saadi
    “...ما را که تو منـظـــوری خــاطـــر نـرود جـــایی”
    Saadi

  • #7
    Frank Zappa
    “So many books, so little time.”
    Frank Zappa

  • #8
    احمد شاملو
    “و ما هم‌چنان
    دوره می‌کنیم
    شب را و روز را
    هنوز را”
    احمد شاملو, مرثیه‌های خاک

  • #9
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “به کجا چنین شتابان؟
    گون از نسیم پرسید
    - دل من گرفته زین جا
    هوس سفر نداری
    ز غبار این بیابان؟
    - همه آرزویم اما
    چه کنم که بسته پایم.
    به کجا چنین شتابان؟
    - به هر آن کجا که باشد
    به جز این سرا، سرایم
    - سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
    چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
    به شکوفه‌ها، به باران
    برسان سلام ما را”
    محمدرضا شفیعی کدکنی, در کوچه‌باغهای نشابور

  • #10
    “با دختري باید دوست شوی که کتاب بخواند .
    با دختري دوست شو که پولش را به جاي لباس خرج کتاب کند ، دختري که ليست بلندي از کتاب‌ها را براي خواندن تهيه کرده است . دختري که کارت کتابخانه سالهاي کودکيش را هنوز با خود دارد دختري را پيدا کن که اهل خواندن باشد تشخيص‌اش سخت نيست حتماً هميشه در کيفش کتابي براي خواندن دارد. کسي که به کتابفروشي،عاشقانه نگاه کند و پس از يافتن کتابي که مدت ها در جستجويش بوده،اشک شوق در چشمانش حلقه زند کسي که بوي کاغذ کاهي يک کتاب قديمي، برانگيخته‌اش کند. با دختري دوست شو که اگر در کافه منتظرت ماند،انتظارش را با خواندن کتاب پر کند حتي اگر به دروغ،از خاطره مطالعه کتاب‌هاي بزرگي نام برد که هرگز نخوانده است،تشويقش کن.چرا که او لذت اغراق را در درک و فهم تجربه مي‌کند و نه زيبايي.با دختري دوست شو که کتاب بخواند. و براي تولدش و سالگرد آشنايي،و همه‌ي اتفاق‌هاي خوب،به او کتاب هديه بده. به او نشان بده که«عشق به کلمات»را مي‌فهمي و درک مي‌کني.به او نشان بده که مي‌فهمي که او فرق واقعيت و خيال را مي‌فهمد به او،حتي اگر دروغ بگويي،دروغ‌ گفتن‌ات را درک مي‌کند.او کتاب خوانده است. او مي‌داند که انسانها فراتر از واژه‌ها هستند و در رفتارشان،هزار انگيزه و ارزش و گريز ناگزير پنهان است.او لغزش و خطاي تو را بهتر از ديگران درک خواهد کرد با او،حتي اگر خطا کني،بهتر مي‌فهمد او کتاب خوانده است و مي‌داند که انسانها هرگز کامل نيستند.در کنار او اگر شکست بخوري،او مي‌فهمد او زياد خوانده است و مي‌داند که راه موفقيت،‌با شکست سنگفرش شده.او رويا پرداز نيست و با هر شکست،محکم‌تر از قبل کنارت مي‌ماند اگر با دختري دوست شدي که اهل خواندن بود، کنارش باش.اگر ديدي نيمه شب،برخاسته و کتابي در دست،گريه مي‌کند،در آغوشش بگير.برايش فنجاني چاي بياور.بگذار در دنياي خودش بماند با دختري دوست شو که اهل خواندن باشد. او برايت حرف‌هاي متفاوت خواهد زد و دنيايي متفاوت خواهد ساخت غم‌هاي عميق و شادي‌هاي بزرگ هديه خواهد آورد او براي فرزندانت نام‌هايي متفاوت و شگفت خواهد گذاشت.او به آنها سليقه‌اي متفاوت و متمايز هديه خواهد کرد او مي‌تواند براي فرزندانت تصوير زيبايي از دنيا بسازد.زيباتر از آنچه هست با دختري دوست شو که اهل خواندن باشد چون تو لياقت چنين دختري را داري تو لياقت داري با کسي دوست شوي که زندگيت را با تصوير‌هاي زيبا رنگ زند اگر چيزي فراتر از دنيا را مي‌خواهي، با دختري دوست شو که اهل خواندن باشد .
    یا بهتر از آن ، با دختری دوست شو که می نویسد.”
    Rosemarie Urquico

  • #11
    مهدی اخوان ثالث
    “قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
    از کجا وز که خبر آوردی ؟
    خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
    گرد بام و در من
    بی ثمر می گردی
    انتظار خبری نیست مرا
    نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
    برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
    برو آنجا که تو را منتظرند
    قاصدک
    در دل من همه کورند و کرند
    دست بردار ازین در وطن خویش غریب
    قاصد تجربه های همه تلخ
    با دلم می گوید
    که دروغی تو ، دروغ
    که فریبی تو. ، فریب
    قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
    راستی ایا رفتی با باد ؟
    با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
    راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
    مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
    در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
    قاصدک
    ابرهای همه عالم شب و روز
    در دلم می گریند”
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales

  • #12
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “طفلی به نام شادی، دیریست گم شده ست/ با چشم های روشن براق/ با گیسویی بلند به بالای آرزو/ هر کس ازو نشانی دارد ما را کند خبر/ این هم نشان ما :/ یک سو خلیج فارس / سوی دگر خزر”
    محمد رضا شفیعی کدکنی

  • #13
    محمدرضا شفیعی کدکنی

    نفسم گرفت ازين شب در اين حصار بشكن
    در اين حصار جادويي روزگار بشكن
    چو شقايق از دل سنگ برآر رايت خون
    به جنون صلابت صخره ي كوهسار بشكن
    تو كه ترجمان صبحي به ترنم و ترانه
    لب زخم ديده بگشا صف انتظار بشكن
    ... سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي؟
    تو خود آفتاب خود باش و طلسم كار بشكن
    بسراي تا كه هستي كه سرودن است بودن
    به ترنمي دژ وحشت اين ديار بشكن
    شب غارت تتاران همه سو فكنده سايه
    تو به آذرخشي اين سايه ي ديوسار بشكن
    ز برون كسي نيايد چو به ياري تو اينجا
    تو ز خويشتن برون آ سپه تتار بشكن

    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #14
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “ز خشک سال چه ترسی!
    که سد بسی بستند :
    نه در برابر آب،
    که در برابر نور
    و در برابر آواز و در برابر شور ...

    در این زمانه ی عسرت،
    به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
    که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله
    سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
    زلال تر از آب.

    تو خامشی، که بخواند؟
    تو می روی، که بماند؟
    که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟”
    محمدرضا شفیعی کدکنی, در کوچه‌باغهای نشابور

  • #15
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “ز برون كسي نيايد چو به ياري تو اينجا
    تو ز خويشتن برون آ سپه تتار بشكن”
    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #16
    “پیش از شما
    به‌سان شما
    بی‌شمارها
    با تار عنکبوت نوشتند روی باد
    کین دولت خجسته‌ی جاوید زنده باد”
    محمد رضا شفیعی کدکنی

  • #17
    Saadi
    “آن نیستی که رفتی
    آنی که در ضمیری”
    سعدی, غزلیات سعدی

  • #18
    William Faulkner
    “The past is never dead. It's not even past.”
    William Faulkner, Requiem for a Nun

  • #19
    Omar Khayyám
    “قومی متفکرند اندر ره دین
    قومی به گمان فتاده در راه یقین
    می ترسم از آنکه بانگ آید روزی
    کای بی خبران راه نه آن است و نه این”
    خیام, رباعيات الخيام

  • #20
    “ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت
    به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست”
    حافظ, غزلیات خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی



Rss