Mostafa > Mostafa's Quotes

Showing 1-2 of 2
sort by

  • #1
    نادر ابراهیمی
    “هلیای من!
    به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.
    من خوب آگاهم که زندگی، یکسر، صحنه بازی ست؛
    من خوب می دانم.
    اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است.
    مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان.
    به همه سوی خود بنگر و بازمی گویم که مگذار زمان پشیمانی بیافریند.
    به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.
    به روزهای اندوهباری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد
    و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را برنمی گرداند.
    تو امروز بر فرازی ایستاده یی که هزار راه را می توانی دید.. و دیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماق شان بپایی..
    در آن لحظه ای که تو یک «آری» را با تمام زندگی عوض می کنی،
    در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند،
    در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس می کنی،
    در آن لحظه یی که تو از فراز، پا در راهی می گذاری که آن سوی آن اختتام تمام اندیشه ها و رویاهاست،
    در تمام لحظه هایی که تو می دانی، می شناسی و خواهی شناخت، به یاد داشته باش
    که روزها و لحظه ها هیچ گاه بازنمی گردند..”
    نادر ابراهیمی, بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم

  • #2
    هوشنگ ابتهاج
    “آمدمت که بنگرم گریه نمی‌دهد امان
    نامدگان و رفتگان از دو کرانه‌ی زمان
    سوی تو می‌دوند هان ای تو همیشه در میان
    در چمن تو می‌چرد آهوی دشت آسمان
    گرد سر تو می‌پرد باز سپید کهکشان
    هر چه به گرد خویشتن می‌نگرم درین چمن
    آینه‌ی ضمیر من جز تو نمی‌دهد نشان
    ای گل بوستان سرا از پس پرده‌ها در آ
    بوی تو می‌کشد مرا وقت سحر به بوستان
    ای که نهان نشسته‌ای باغ درون هسته‌ای
    هسته فروشکسته‌ای کاین همه باغ شد روان
    مست نیاز من شدی پرده‌ی ناز پس زدی
    از دل خود بر آمدی آمدن تو شد جهان
    آه که می‌زند برون از سر و سینه موج خون
    من چه کنم که از درون دست تو می‌کشد کمان
    پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم
    کز نفس تو دم‌به‌دم می‌شنویم بوی جان
    پیش تو جامه در برم نعره زند که بر درم
    آمدمت که بنگرم گریه نمی‌دهد امان”
    هوشنگ ابتهاج



Rss