Negin > Negin's Quotes

Showing 1-7 of 7
sort by

  • #1
    Forough Farrokhzad
    “من از شب حرف می زنم
    من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم
    اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم”
    فروغ فرخزاد

  • #2
    Forough Farrokhzad
    “دلم گرفته است
    دلم گرفته است
    به ایوان می روم و انگشتانم را
    بر پوست کشیده ی شب می کشم
    چراغ های رابطه تاریکند
    چراغهای رابطه تاریکند
    کسی مرا به آفتاب
    معرفی نخواهد کرد
    کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
    پرواز را به خاطر بسپار
    پرنده مردنی ست”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad

  • #3
    فروغ فرخزاد
    “همه می‌ترسند
    همه می‌ترسند
    اما من و تو
    به چراغ و آب و آینه پیوستیم و نترسیدیم”
    فروغ فرخزاد, تولدی‌ دیگر

  • #4
    احمد شاملو
    “همه
    لرزش دست و دلم
    از آن بود که
    که عشق
    پناهی گردد،
    پروازی نه
    گریز گاهی گردد.

    ای عشق ای عشق
    چهره آبیت پیدا نیست
    ***
    و خنکای مرحمی
    بر شعله زخمی
    نه شور شعله
    بر سرمای درون

    ای عشق ای عشق
    چهره سرخت پیدا نیست.
    ***
    غبار تیره تسکینی
    بر حضور ِ وهن
    و دنج ِ رهائی
    بر گریز حضور.
    سیاهی
    بر آرامش آبی
    و سبزه برگچه
    بر ارغوان
    ای عشق ای عشق
    رنگ آشنایت
    پیدا نیست”
    احمد شاملو / Ahmad Shamlou

  • #5
    احمد شاملو
    “راست است که صاحبان دل های حساس نمی میرند...بی هنگام ناپدید میشوند”
    احمد شاملو / Ahmad Shamloo

  • #6
    احمد شاملو
    “از مرگ....
    هرگز از مرگ نهراسيده ام
    اگرچه دستانش از ابتذال شكننده تر بود.
    هراس من -باري - همه مردن در سرزميني ست...
    كه مزد گوركن
    از بهاي آزادي آدمي افزون باشد.”
    احمد شاملو / Ahmad Shamlou, آیدا در آینه

  • #7
    احمد شاملو
    “مرا
    تو
    بي سببي
    نيستي
    به راستي
    صلت كدام قصيده اي
    اي غزل؟
    ستاره باران ِ‌كدام سلامي
    به آفتاب
    از دريچه ي تاريك؟
    كلام از نگاه تو شكل مي بندد
    خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني!
    پس ِ پشت ِ‌مردمكان ات
    فرياد كدام زنداني ست
    كه آزادي را
    به لبان برآماسيده
    گل سرخي پرتاب مي كند؟
    ورنه
    اين ستاره بازي
    حاشا
    چيزي بدهكار آفتاب نيست.
    نگاه از صداي تو ايمن مي شود
    چه مومنانه نام مرا آواز ميكني!
    و دل ات
    كبوتر ِ آشتي ست،
    درخون تپيده
    به بام ِ‌تلخ.
    با اين همه
    چه بالا
    چه بلند
    پرواز ميكني!”
    احمد شاملو



Rss