Mohammad Hanifeh > Mohammad's Quotes

Showing 1-24 of 24
sort by

  • #1
    Samuel Beckett
    “We are all born mad. Some remain so.”
    Samuel Beckett

  • #2
    Samuel Beckett
    “Dance first. Think later. It's the natural order.”
    Samuel Beckett

  • #3
    Samuel Beckett
    “Don't touch me! Don't question me! Don't speak to me! Stay with me!”
    Samuel Beckett

  • #4
    Samuel Beckett
    “Nothing is funnier than unhappiness.”
    Samuel Beckett, Endgame

  • #5
    Heinrich Böll
    “به شکل عجیب و غریبی با وجود تمام تجارب تلخی که با همنوعان خود پشت سر گذاشته‌ام، آنها را دوست دارم. منظورم انسان‌ها هستند.”
    Heinrich Böll, عقاید یک دلقک

  • #6
    Heinrich Böll
    “یک وسیلۀ درمان موقتی وجود دارد، آن اَلکُل است، و یک وسیلۀ درمان قطعی و همیشگی می‌تواند وجود داشته باشد، و آن ماری است. ماری مرا ترک کرده است. دلقکی که به مِی‌خوارگی بیُفتد زودتر از یک شیروانی‌ساز مست سقوط می‌کند.”
    Heinrich Böll, The Clown

  • #7
    Heinrich Böll
    “چيزي نمانده بود كه بار ديگر به پيرمرد گوش سنگين در مدرسه ي لئو تلفن بزنم و با او درباره ي نياز جسمي به گفتگو بپردازم.از تماس گرفتن با كساني كه مي شناختم هراس داشتم چون فكر ميكردم كه مردم غريبه احتمالا منظور مرا بهتر مي فهمند.”
    Heinrich Böll, عقاید یک دلقک

  • #8
    Heinrich Böll
    “هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت، باید آنها را همانگونه که یک بار اتفاق افتاده‌اند، فقط تنها به خاطر آورد.”
    Heinrich Böll, The Clown

  • #9
    Heinrich Böll
    “بعضی کورها، با این که واقعا کور هستند، ولی نقش یک نابینا را بازی می کنند.”
    Heinrich Böll, The Clown

  • #10
    Heinrich Böll
    “وقتی توی حمام , در گنجه کوچک سفید دیواری را باز کردم , دیگر دیر شده بود. باید فکرش را قبلا میکردم چه چیزهای احساساتی مرگ آوری توی آن است. لوله ها و قوطی ها و شیشه ها و ماتیک های ماری ؛ هیچ چیز از آنها دیگر توی گنجه نبود , و اینکه به طور آشکار هیچ چیز از آنها آنجا نبود , همانقدر ناراحت کننده بود که من یک لوله یا یک قوطی از او می یافتم.”
    Heinrich Böll, The Clown

  • #11
    Heinrich Böll
    “وقتي به اين مسئله فكر مي كنم كه بعضي از دلقك ها سي سال تمام نمايش هايي يكسان را اجرا مي كنند، حيرت زده مي شوم. چنين كاري براي من مانند اين است كه به خوردن يك كيسه آرد با يك قاشق محكوم شده باشم. اگر كاري را كه انجام مي دهم لذت بخش نباشد، مريض مي شوم، و حالتي بيمارگونه پيدا مي كنم”
    Heinrich Böll, The Clown

  • #12
    Heinrich Böll
    “برای اولین بار در زندگیم می دیدم که عادی بودن یعنی چه: مجبور بودن به انجام کارهایی که میل انسان در آن نقشی ندارد”
    Heinrich Böll, The Clown

  • #13
    حسین پناهی
    “پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست
    قصه اینجاست که باید بود،باید خواند
    پشت این پنجره ها باز هم باید ماند
    و نباید که گریست
    باید زیست”
    حسین پناهی

  • #14
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “دوستان را در دل رنج‌ها باشد که آن به هیچ دارویی خوش نشود، نه به خفتن نه به گشتن و نه به خوردن الاّ به دیدار دوست”
    مولانا جلال الدین بلخی, گزیده فیه مافیه

  • #15
    نادر ابراهیمی
    “نمی شود که تو باشی من عاشق تو نباشم نمی شود که تو باشی
    درست همینطور که هستی و من هزار بار بهتر از این باشم و باز هزار بار عاشق تو نباشم
    نمی شود می دانم
    نمی شود که بهاراز تو سر سبز تر باشد”
    نادر ابراهیمی / Nader Ebrahimi

  • #16
    Heinrich Böll
    “یک چیز بسیار زیبا وجود دارد. هیچ . به هیچ فکر کن”
    Heinrich Böll

  • #17
    گروس عبدالملکیان
    “احساس می کنم
    کسی که نیست
    کسی که هست را
    از پا در می آورد...”
    گروس عبدالملکیان

  • #18
    Samuel Beckett
    “You're on Earth. There's no cure for that.”
    Samuel Beckett

  • #19
    Samuel Beckett
    “The end is in the beginning and yet you go on.”
    Samuel Beckett, Endgame

  • #20
    Samuel Beckett
    “Let's go." "We can't." "Why not?" "We're waiting for Godot.”
    Samuel Beckett, Waiting for Godot

  • #21
    Samuel Beckett
    “Perhaps my best years are gone. When there was a chance of happiness. But I wouldn't want them back. Not with the fire in me now. No, I wouldn't want them back.”
    Samuel Beckett, Krapp's Last Tape & Embers

  • #22
    گروس عبدالملکیان
    “مگر چند بار به دنیا می آییم
    که این همه می میریم ؟!”
    گروس عبدالملکیان

  • #23
    رضا براهنی
    “شتاب کردم که آفتاب بیاید
    نیامد
    دویدم از پیِ دیوانه‌ای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می‌ریخت
    که آفتاب بیاید
    نیامد
    به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند
    که آفتاب بیاید
    نیامد
    چو گرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم
    شبانه روز دریدم، دریدم
    که آفتاب بیاید
    نیامد
    چه عهدِ شومِ غریبی! زمانه صاحبِ سگ؛ من سگش
    چو راندم از درِ خانه ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پریدم که آفتاب بیاید
    نیامد
    کشیده‌ها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو
    چو آمدم به خیابان
    دو گونه را چُنان گدازه‌ی پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیاید
    نیامد
    اگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرین بچه‌های جهان را
    ولی گریستن نتوانستم
    نه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم
    که آفتاب بیاید
    نیامد”
    رضا براهنی, خطاب به پروانه‌ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم

  • #24
    Virginia Woolf
    “Just in case you ever foolishly forget; I'm never not thinking of you.”
    Virginia Woolf, Selected Diaries
    tags: love



Rss