Amin > Amin's Quotes

Showing 1-10 of 10
sort by

  • #1
    W.B. Yeats
    “I have spread my dreams under your feet.
    Tread softly because you tread on my dreams.”
    W.B. Yeats

  • #2
    Omar Khayyám
    “خیام اگر ز باده مستی خوش باش
    با ماه رخی اگر نشستی خوش باش
    چون عاقبت هستی ما نیستی است
    انگار که نیستی چون هستی خوش باش”
    خیام

  • #3
    Bohumil Hrabal
    “کتاب را به سینه فشردم و کتاب با تمام سردیِ جلدش مرا گرم کرد”
    Bohumil Hrabal, Too Loud a Solitude

  • #4
    Antoine de Saint-Exupéry
    “ما هم‌اکنون شکست خورده‌ایم
    اما من آرامش فاتحان را حس می‌کنم
    همچون آرامش دانه‌ای در دل خاک...”
    آنتوان دو سنت اگزوپری

  • #5
    Antoine de Saint-Exupéry
    “نگاهت رنج عظیمی است، وقتی بیادم می‌آورد که چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو نگفته‌ام”
    آنتوان سنت اگزوپری

  • #6
    Arthur Schopenhauer
    “Compassion is the basis of morality.”
    Arthur Schopenhauer

  • #7
    Arthur Schopenhauer
    “Happiness consists in frequent repetition of pleasure”
    Arthur Schopenhauer

  • #8
    Arthur Schopenhauer
    “One should use common words to say uncommon things”
    Arthur Schopenhauer

  • #9
    “جدایی سرنوشت تمام افراد بشر است.دنیا همیشه جایگاه جدایی است. دست هایی که امروز برای دیداری صمیمانه فشرده می شوند، فردا هنگامی که لب های لرزان کلمه خداحافظ را می گویند، برای جدایی به هم می رسند. تصور این موضوع غم انگیز است.اما آیا باید آن را از ذهن خود برانیم؟ نمی شود از آن درس خوبی گرفت؟ نمی شود این افکار ما را مجبور کند کمی هم به فکر دنیایی باشیم که وقتی در آنها به هم می رسیم،دیگر از هم جدا نشویم؟
    گاهی ما با یک خداحافظی ساده و موقت از دوستان خود جدا می شویم اما دیگر هرگز آنها را نمی بینیم.من درباره زندگی بشر بسیار فکر کرده ام و به این نتیجه رسیده ام که اگر ما متوجه بودیم که چه مدت کوتاهی در این دنیا می مانیم و برای دوستی و محبت چه فرصت کوتاهی داریم، بیشتر به همنوعان خود خوبی و محبت می کردیم و با حرفها و نگاه ها و رفتارهای دوستانه به آنها نشان می دادیم که در این دنیای زودگذر،نسبت به آنها مهربان و با محبت هستیم.”
    رابرت بلنتاین

  • #10
    “اکسل: داشتم فکر می‌کردم شاهدخت، اگر بخار (نفس اژدها) در طول این سال‌ها این‌طور همه‌چیز ما را ندزدیده بود آیا عشق ما این‌همه قوت می‌گرفت؟ شاید همین بخار به زخم‌های کهنه مجال خوب شدن داد.
    شاهدخت: حالا دیگر چه اهمیت دارد اکسل؟ برو و دل ملاح را به دست بیاور و بگذار ما را از آب رد کند. اگر قرار است یکی‌یکی ببردمان دیگر چرا با اون یکی به دو کنیم؟ اکسل چه می‌گویی؟
    - بسیار خوب شاهدخت همان کاری را که می‌گویی می‌کنم.
    - پس مرا بگذار و برگرد توی ساحل.
    - همین کار را می‌کنم شاهدخت.
    - پس چرا معطلی شوهر؟ خیال می‌کنی ملاح‌ها هیچ‌وقت بی‌طاقت نمی‌شوند؟
    - باشد شاهدخت ولی بگذار یک‌بار دیگر در آغوشت بگیرم.
    آیا دارند همدیگر را بغل می‌کنند. حدس می‌زنم چنین می‌کنند و تا سکوت ادامه دارد، جرئت نمی‌کنم برگردم.
    پیرمرد می‌گوید: در جزیره بیشتر با هم حرف خواهیم زد شاهدخت.
    - حتماً اکسل و حالا بخار فرو نشسته. حرف‌های زیادی با هم خواهیم داشت. ملاح هنوز توی آب ایستاده؟
    - بله شاهدخت. اکنون می‌روم و دلش را به دست می‌آورم.
    - پس بدرود اکسل.
    - بدرود عشق یگانه‌ی واقعی‌ام.
    صدای پیرمرد را می‌شنوم که پا در آب می‌گذارد. آیا تصمیم دارد با من حرف بزند؟ از به دست آوردن دل من گفته بود. ولی وقتی بر می‌گردم، به سمت من نگاه نمی‌کند. فقط به ساحل چشم دوخته و به خورشید که روی خلیج پایین رفته و من پی چشم در چشم شدن با او نیستم. از کنارم می‌گذرد، بی‌اینکه برگردد و نگاهی به پشت سر بیندازد.
    آهسته می‌گویم در ساحل منتظرم بمان دوست من ولی او نمی‌شنود و در آب پیش می‌رود.”
    کازوئو ایشی گورو



Rss