Marziyeh dindar > Marziyeh's Quotes

Showing 1-30 of 51
« previous 1
sort by

  • #1
    رضا براهنی
    “دق که ندانی که چیست گرفتم دق که ندانی تو خانم زیبا
    حال تمامَم از آن تو بادا گرچه ندارم خانه در این‌جا خانه در آن‌جا
    سَر که ندارم که طشت بیاری که سر دَهَمَت سر
    با توام ایرانه خانم زیبا
    شانه کنی یا نکنی آن همه مو را فرق سرت باز منم باز کنی یا نکنی باز
    آینه بنگر به پشت سر آینه بنگر به زیرزمین با تو منم خانم زیبا
    چهره اگر صدهزارسال بماند آن پشت با تو که من پشت پرده‌ام آن‌جا
    کاکل از آن سوی قاره‌ها بپرانی یا نپرانی با تو خدایی برهنه‌ام آن‌جا
    بی‌تو گدایم ببین گدای کوچه‌ی دنیا
    با توام ایرانه خانم زیبا
    خاطره‌ای از تو هیچ نیاید خویش بیایی عور بیایی
    فکری هیچم کنی هم تو کنارم با توام ای ایرانه خانم زیبا
    دق که ندانی که چیست گرفتم دق که ندانی تو خانم زیبا
    با توام ایرانه خانم زیبا
    جا نگدازی مرا که می‌دوم از خود زیرزمین! آی وطن! زن!”
    رضا براهنی

  • #2
    احمد شاملو
    “!برف نو، برف نو، سلام، سلام
    بنشین، خوش نشسته ای بر بام

    !پاکی آوردی ای امید سپید
    همه آلودگی ست این ایام

    راه شومی ست می زند مطرب
    تلخ واری ست می چکد در جام
    اشک واری ست می کشد لبخند
    ننگ واری ست می تراشد نام

    ،شنبه چون جمعه، پار چون پیرار
    ...نقش هم رنگ می زند رسام”
    احمد شاملو

  • #3
    “مگذار که عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود ! مگذار که حتی آب دادنِ گلهای باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهای باغچه بدل شود ! عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست ، پیوسته نو کردنِ خواستنی ست که خود پیوسته ، خواهانِ نو شدن است و دیگرگون شدن. تازگی ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق . چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟ عشق، تن به فراموشی نمی سپارد ، مگر یک بار برای همیشه . جامِ بلور ، تنها یک بار می شکند . میتوان شکسته اش را ، تکه هایش را ، نگه داشت . اما شکسته های جام ،آن تکه های تیزِ برَنده ، دیگر جام نیست . احتیاط باید کرد . همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم ، عشق نیز . بهانه ها جای حسِ عاشقانه را خوب می گیرند…”
    نادر ابراهیمی-یک عاشقانه ی آرام

  • #4
    “اگر انسانی، انسانی را به خاطر گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود.”
    امام صادق علیه السلام

  • #5
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “در روزهای آخر اسفند
    کوچ بنفشه‌های مهاجر
    زيباست
    در نيم‌روز روشن اسفند
    وقتی بنفشه ها را از سايه های سرد
    در اطلس شميم بهاران
    با خاک و ريشه
    - ميهن سيارشان –
    از جعبه‌های کوچک و چوبی
    در گوشه‌ی خيابان می‌آورند
    جوی هزار زمزمه در من
    می‌جوشد:
    ای کاش
    ای کاش، آدمی وطنش را
    مثل بنفشه‌ها
    (در جعبه‌های خاک)
    يک روز می‌توانست
    هم‌راه خويشتن ببرد هر کجا که خواست
    در روشنای باران
    در آفتاب پاک”
    محمد رضا شفيعي كدكني

  • #6
    هوشنگ ابتهاج
    “نمی دانم چه می خواهم بگویم
    زبانم در دهان باز بسته ست
    در تنگ قفس باز است و افسوس
    که بال مرغ آوازم شکسته ست
    نمی دانم چه می خواهم بگویم
    ...غمی در استخوانم می گدازد
    خیال ناشناسی آشنا رنگ
    گهی می سوزدم گه می نوازد
    گهی در خاطرم می جوشد این وهم
    ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
    که در رگهام جای خون روان است
    سیه داروی زهرآگین اندوه
    فغانی گرم وخون آلود و پردرد
    فرو می پیچیدم در سینه تنگ
    چو فریاد یکی دیوانه گنگ
    که می کوبد سر شوریده بر سنگ
    سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
    نهان در سینه می جوشد شب و روز
    چنان مار گرفتاری که ریزد
    شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
    پریشان سایه ای آشفته آهنگ
    ز مغزم می تراود گیج و گمراه
    چو روح خوابگردی مات و مدهوش
    که بی سامان به ره افتد شبانگاه
    درون سینه ام دردی ست خونبار
    که همچون گریه می گیرد گلویم
    غمی ‌آشفته دردی گریه آلود
    نمی دانم چه می خواهم بگویم”
    هوشنگ ابتهاج

  • #7
    Forough Farrokhzad
    “دلم گرفته است
    دلم گرفته است
    به ایوان می روم و انگشتانم را
    بر پوست کشیده ی شب می کشم
    چراغ های رابطه تاریکند
    چراغهای رابطه تاریکند
    کسی مرا به آفتاب
    معرفی نخواهد کرد
    کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
    پرواز را به خاطر بسپار
    پرنده مردنی ست”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad

  • #8
    احمد شاملو
    “دهانت را مي بويند...
    مبادا كه گفته باشي "دوستت مي دارم"

    دلت را مي بويند...

    روزگار غريبي ست، نازنين
    و عشق را
    كنار تيرك راه بند
    تازيانه مي زنند.

    عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد...

    در اين بن بست كج و پيچ سرما
    آتش را
    به سوخت بار سرود و شعر
    فروزان مي دارند.

    به انديشيدن خطر مكن...

    روزگار غريبي ست، نازنين
    آن كه بر در مي كوبد شباهنگام
    به كشتن چراغ آمده است.

    نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد...

    آنك قصابانند
    بر گذرگاه ها مستقر
    با كنده و ساتوري خون آلود

    روزگار غريبي ست، نازنين
    و تبسم را بر لب ها جراحي مي كنند
    و ترانه را بر دهان.

    شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد...

    كباب قناري
    بر آتش سوسن و ياس

    روزگار غريبي ست، نازنين
    ابليسِ پيروزمست
    سورِ عزاي ما را بر سفره نشسته است.

    خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد...”
    احمد شاملو

  • #9
    احمد شاملو
    “روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد
    و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

    روزی كه كمترین سرود
    بوسه است
    و هر انسان
    برای هر انسان
    برادری ست
    روزی كه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
    قفل افسانه ایست
    و قلب
    برای زندگی بس است

    روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است
    تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
    روزی كه آهنگ هر حرف، زندگی ست
    تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم
    روزی كه هر حرف ترانه ایست
    تا كمترین سرود بوسه باشد

    روزی كه تو بیایی، برای همیشه بیایی
    و مهربانی با زیبایی یكسان شود
    روزی كه ما دوباره برای كبوترهایمان دانه بریزیم ...

    و من آنروز را انتظار می كشم
    حتی روزی
    كه دیگر
    نباشم”
    احمد شاملو

  • #10
    محمدرضا شفیعی کدکنی

    نفسم گرفت ازين شب در اين حصار بشكن
    در اين حصار جادويي روزگار بشكن
    چو شقايق از دل سنگ برآر رايت خون
    به جنون صلابت صخره ي كوهسار بشكن
    تو كه ترجمان صبحي به ترنم و ترانه
    لب زخم ديده بگشا صف انتظار بشكن
    ... سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي؟
    تو خود آفتاب خود باش و طلسم كار بشكن
    بسراي تا كه هستي كه سرودن است بودن
    به ترنمي دژ وحشت اين ديار بشكن
    شب غارت تتاران همه سو فكنده سايه
    تو به آذرخشي اين سايه ي ديوسار بشكن
    ز برون كسي نيايد چو به ياري تو اينجا
    تو ز خويشتن برون آ سپه تتار بشكن

    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #11
    Omar Khayyám
    “ای کاش که جای آرمیدن بودی
    یا این ره دور را رسیدن بودی
    کاش از پی صد هزار سال از دل خاک
    چون سبزه امید بر دمیدن بودی”
    خیام

  • #12
    احمد شاملو
    “همه
    لرزش دست و دلم
    از آن بود که
    که عشق
    پناهی گردد،
    پروازی نه
    گریز گاهی گردد.

    ای عشق ای عشق
    چهره آبیت پیدا نیست
    ***
    و خنکای مرحمی
    بر شعله زخمی
    نه شور شعله
    بر سرمای درون

    ای عشق ای عشق
    چهره سرخت پیدا نیست.
    ***
    غبار تیره تسکینی
    بر حضور ِ وهن
    و دنج ِ رهائی
    بر گریز حضور.
    سیاهی
    بر آرامش آبی
    و سبزه برگچه
    بر ارغوان
    ای عشق ای عشق
    رنگ آشنایت
    پیدا نیست”
    احمد شاملو / Ahmad Shamlou

  • #13
    فریدون مشیری
    “بیمار خنده های توام بیشتر بخند
    خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب”
    فریدون مشیری / Fereydoon Moshiri
    tags: love

  • #14
    فریدون مشیری
    “من نمي دانم
    _ و همين درد مرا سخت مي آزارد_
    كه چرا انسان اين دانا
    اين پيغمبر
    :در تكاپوهايش
    _چيزي از معجزه آن سو تر_
    ره نبرده ست به اعجاز محبت
    چه دليلي دارد؟
    *
    چه دليلي دارد
    كه هنوز
    مهرباني را نشناخته است؟
    و نمي داند در يك لبخند
    !چه شگفتي هايي پنهان است
    *
    من بر آنم كه درين دنيا
    _خوب بودن _به خدا
    سهل ترين كارست
    و نمي دانم
    كه چرا انسان
    تا اين حد
    با خوبي
    .بيگانه است
    !و همين درد مرا سخت مي آزارد”
    فریدون مشیری

  • #15
    فریدون مشیری
    “پر كن پياله را
    كاين آب آتشين
    ديريست ره به حال خرابم نمي‌برد

    اين جام‌ها كه در پي هم مي‌شوند
    درياي آتش است كه ‌ريزم به كام خويش
    گردآب مي‌ربايد و آبم نمي‌برد

    من با سمند سركش و جادويي شراب
    تا بيكران عالم پندار رفته‌ام
    تا دشت پر ستاره‌ي انديشه‌هاي گرم
    تا مرز ناشناخته‌ي مرگ و زندگي
    تا كوچه باغ خاطره‌هاي گريز پا
    تا شهر يادها
    ديگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نمي‌برد

    هان اي عقاب عشق!
    از اوج قله‌هاي مه آلود دوردست
    پرواز كن به دشت غم‌انگيز عمر من
    آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
    آن بي ستاره‌ام كه عقابم نمي برد

    در راه زندگي
    با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
    با اينكه ناله مي‌كشم از دل كه :
    آب ... آب ...
    ديگر فريب هم به سرابم نمي برد

    پر كن پياله را ”
    فریدون مشیری

  • #16
    فریدون مشیری
    “مگر نه این که غمی سهمگین به دل داریم
    مگر نه این که به رنجی گران گرفتاریم
    نشاطمان را باید همیشه چون خورشید
    بلند و گرم در اعماق جان نگه داریم”
    فریدون مشیری

  • #17
    فریدون مشیری
    “تفنگت را زمین بگذار
    که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
    تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
    من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
    ندارم جز زبان دل، دلی لبریز مهر تو،
    تو ای با دوستی دشمن!

    زبان آتش و آهن
    زبان خشم و خونریزی ست
    زبان قهر چنگیزی ست
    بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن ـ شاید
    فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

    برادر گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
    تفنگت را زمین بگذار،
    تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
    این دیو انسان کش برون آید.

    تو از آیین انسانی چه می دانی؟
    اگر جان را خدا داده ست
    چرا باید تو بستانی؟
    چرا باید که با یک لحظه، غفلت، این برادر را
    به خاک و خون بغلطانی ؟

    گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
    و حق با توست،
    ولی حق را ـ برادر جان ـ به زور این زبان نافهم آتشبار
    نباید جست!
    اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
    تفنگت را زمین بگذار!”
    فريدون مشيری

  • #18
    فریدون مشیری
    “هر روز می‌پرسی که: آیا دوستم داری؟
    من جای پاسخ بر نگاهت خیره می‌مانم
    تو در نگاه من، چه می‌خوانی، نمی‌دانم
    اما به جای من، تو پاسخ می‌دهی: آری
    ما هر دو می‌دانیم
    چشم و زبان، پنهان و پیدا، رازگویانند
    و آنها که دل به یکدیگر دارند
    حرف ضمیر دوست را ناگفته می‌دانند
    ننوشته می‌خوانند
    من «دوست دارم» را
    پیوسته در چشم تو می‌خوانم
    ناگفته می‌دانم
    من آنچه را احساس باید کرد
    یا از نگاه دوست باید خواند
    هرگز نمی‌پرسم
    هرگز نمی‌پرسم که: آیا دوستم داری
    قلب من و چشم تو می‌گوید به من: آری”
    فریدون مشیری, گزیده اشعار فریدون مشیری

  • #19
    فریدون مشیری
    “خاک موسیقیِ احساس تو را می شنود”
    فریدون مشیری

  • #20
    منوچهر آتشی
    “خانه‌ات سرد است !؟
    خورشیدی در پاکت می‌گذارم
    و برایت پست می‌کنم
    ستاره‌ی کوچکی در کلمه‌ای بگذار
    و به آسمانم روانه کن
    بسیار تاریکم”
    منوچهر آتشی

  • #21
    احمد شاملو
    “هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود بر نخواست که من به زندگی نشستم


    شاملو

  • #22
    Saadi
    “ای دوست! همچنان دل من مهربان توست”
    سعدی, غزلیات سعدی

  • #23
    “نه تو می مانی
    و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی...
    به حباب نگران لب یک رود قسم،
    و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
    غصه هم می گذرد،
    آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
    لحظه ها عریانند.
    به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.”
    Sohran Sepehri

  • #24
    فاضل نظری
    “غمخوار من ! به خانه ی غم ها خوش آمدی
    بامن به جمع مردم تنها خوش آمدی
    بین جماعتی که مرا سنگ می زنند
    می بینمت ، برای تماشا خوش آمدی
    راه نجاتم از شب گیسوی دوست نیست
    ای من ! به آخرین شب دنیا خوش آمدی...
    پایان ماجرای دل و عشق روشن است
    ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی
    با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود
    منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی
    ای عشق ، ای عزیز ترین میهمان عمر
    دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی”
    فاضل نظری, ضد

  • #25
    علیرضا آذر
    “ای تف به جهان تا ابد غم بودن
    ای مرگ بر این ساعت بی هم بودن
    یادش همه جا هست خودش نوش شما
    ای ننگ بر او مرگ بر آغوش شما
    شمشیر بر آن دست که بر گردنش است
    لعنت به تنی که در کنار تنش است”
    علیرضا آذر

  • #26
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “هیچ میدانی چرا چون موج
    در گریز از خویشتن پیوسته میکاهم ؟
    زانکه بر این پرده تاریک
    این خاموشی نزدیک
    آنچه می خواهم نمی بینم
    و آنچه می بینم نمی خواهم”
    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #27
    هوشنگ ابتهاج
    “در این سرای بی كسی كسی به در نمی زند
    به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

    یكی زشب گرفتگان چراغ بر نمی كند
    كسی به كوچه سار شب در سحر نمی زند

    نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
    دریغ كز شبی چنین سپیده سر نمی زند

    دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
    كه خنجر غمت از این خراب تر نمی زند

    گذر گهی است پر ستم كه اندرو به غیر غم
    یكی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

    چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
    برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

    نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
    اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند”
    هوشنگ ابتهاج

  • #28
    حسین منزوی
    “اگر باید زخمی داشته باشم
    که نوازشم کنی
    بگو تا تمام دلم را
    شرحه شرحه کنم

    زخم‌ها زیبایند
    و زیباتر آن‌که
    تیغ را هم تو فرود آورده باشی
    تیغت سـِحر است و
    نوازشت معجزه
    و لبخندت
    تنظیفی از فواره‌ی نور
    و تیمار داری‌ات
    کرشمه‌ای میان زخم و مرهم

    عشق و زخم
    از یک تبارند
    اگر خویشاوندیم یا نه
    من سراپا همه زخمم
    تو سراپا
    همه انگشت نوازش باش”
    حسين منزوي / Hosein Monzavi, مجموعه اشعار حسین منزوی

  • #29
    فاضل نظری
    “در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
    اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

    یک قطره آبم که در اندیشه دریا
    افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

    یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
    یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

    این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی‌ست
    من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

    خاموش مکن آتش افروخته‌ام را
    بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم”
    فاضل نظری, گریه‌های امپراتور

  • #30
    احمد شاملو
    “من امیدم را در یأس یافتم
    مهتابم را در شب
    عشقم را در سال بد یافتم
    و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم
    گر گرفتم”
    احمد شاملو, هوای تازه



Rss
« previous 1