Navid > Navid's Quotes

Showing 1-16 of 16
sort by

  • #1
    قیصر امین‌پور
    “وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها

    مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خوانم

    چندیست لبخند ها ی لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا

    اما در صفحه های تقویم روزی بنام روز مبادا نیست

    آنروز هر چه باشد روزی شبیه دیروز، روزی شبیه فردا،

    روزی درست مثل همین روزهای ماست

    اما کسی چه میداند شاید امروز نیز روز مبادا باشد

    وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها

    هر روز بی تو روز مباداست . . . !!! ”
    قیصر امین پور

  • #3
    قیصر امین‌پور
    “ای کاش می شد
    یک بار
    تنها همین
    یک بار
    تکرار می شدی
    تکرار...”
    قیصر امین‌پور, آینه‌های ناگهان

  • #4
    قیصر امین‌پور
    “مردم همه
    تو را به خدا
    سوگند می‌دهند

    اما برای من
    تو آن همیشه‌ای
    که خدا را به تو
    سوگند می‌دهم”
    قیصر امین‌پور

  • #5
    قیصر امین‌پور
    “با توام
    ای لنگر تسکین!
    ای تکان‌های دل!
    ای آرامش ساحل!

    با توام
    ای نور!
    ای منشور!
    ای تمام طیف‌های آفتابی!
    ای کبود ارغوانی!
    ای بنفشابی!
    با توام ای شور ای دلشوره‌ی شیرین!
    با توام
    ای شادی غمگین!
    با توام
    ای غم!
    غم مبهم!
    ای نمی‌دانم!
    هر چه هستی باش!
    ای کاش...
    نه، جز اینم آرزویی نیست:
    هر چه هستی باش!
    اما باش!”
    قیصر امین‌پور

  • #6
    Ali Khamenei
    “More than Iran's enemies need artillery, guns, and so forth, they need to spread cultural values that lead to moral corruption... a senior official in an important American political center said: 'Instead of bombs, send them miniskirts.' He is right. If they arouse sexual desires in any given country, if they spread unrestrained mixing of men and women, and if they lead youth to behavior to which they are naturally inclined by instincts, there will no longer be any need for artillery and guns against that nation.”
    سیدعلی خامنه‌ای

  • #7
    حسین پناهی
    “>کودکی ها<

    به خانه می رفت
    با کیف
    و با کلاهی که بر هوا بود
    چیزی دزدیدی ؟
    مادرش پرسید
    دعوا کردی باز؟
    پدرش گفت
    و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
    به دنبال آن چیز
    که در دل پنهان کرده بود
    تنها مادربزرگش دید
    گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
    و خندیده بود”
    حسین پناهی / hossein panaahi

  • #8
    حسین پناهی
    “بی تو هيچ چيز اين دنيای بی‌کرانه را جدی نگرفتم٬
    حتی عشق را...”
    حسین پناهی

  • #9
    حسین پناهی
    “ترس من از مردن و رفتن به آن دنیا
    و دیدن دوباره‌ی آدم‌های این دنیا ست”
    حسین پناهی

  • #10
    حسین پناهی
    “عشق را چگونه می شود نوشت
    در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
    که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
    دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
    وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
    من تو را
    او را
    کسی را دوست می دارم”
    حسین پناهی

  • #11
    حسین پناهی
    “جا مانده است
    چیزی جایی
    که هیچگاه دیگر هیچ چیز
    جایش را
    پر نخواهد کرد
    نه موهای سیاهو
    نه دندان های سفید”
    حسین پناهی

  • #12
    حسین پناهی
    “ما چیستیم؟
    جز مولکول های فعال ذهن زمین
    که خاطرات کهکشان هارامغشوش میکند”
    حسین پناهی

  • #13
    قیصر امین‌پور
    “خسته ام از آرزو ها، آرزو های شعاری
    شوق پرواز مجازی، بال های استعاری

    لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
    خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

    آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین
    سقفهای سرد و سنگین، آسمان های اجاری

    با نگاهی سر شکسته، چشم هایی پینه بسته
    خسته از در های بسته، خسته از چشم انتظاری

    صندلی های خمیده، میز های صف کشیده
    خنده های لب پریده،گریه های اختیاری

    عصر جدول های خال، پارک های این حوالی
    پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

    رونوشت روز ها را، روی هم سنجاق کردم
    شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

    عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزو ها
    خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

    روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
    در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری”
    قیصر امین‌پور, گل‌ها همه آفتابگردانند

  • #14
    فاضل نظری
    “بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند
    گل نمی روید.چه غم گر شاخساری بشکند
    باید این آیینه را برق نگاهی می شکست
    پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند
    گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام
    صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند
    شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه
    تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند
    کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد
    قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند ”
    فاضل نظری

  • #15
    فاضل نظری
    “ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی
    ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی
    ردپایی تازه از پشت صنوبرها گذشت ...
    چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی
    ای نسیم بی‌قرار روزهای عاشقی
    هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی
    سایه زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
    آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی
    باد پیراهن کشید از دست گل‌ها ناگهان
    عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی
    چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت
    غنچه‌ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی
    کشته‌ای در پای خود دیدی یقین کردی منم
    سایه‌ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی”
    فاضل نظری

  • #16
    فاضل نظری
    “به خدا حافظی تلخ توسوگند نشد
    که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
    لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
    هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
    با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
    هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
    هر کسی در دل من جای خودش را دارد
    جانشین تو در این سینه خداوند نشد
    خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
    عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!”
    فاضل نظری

  • #17
    فاضل نظری
    “بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
    آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
    مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
    در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
    آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
    بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
    بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
    مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
    باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
    وسکوت تو جواب همه مسئله هاست”
    فاضل نظری



Rss