Mohbobeh Mousavi > Mohbobeh's Quotes

Showing 1-14 of 14
sort by

  • #1
    Jorge Luis Borges
    “خواب دیدم که روی کف زمین زندانم یک دانه شن است. بی‌تفاوت، دوباره خوابیدم و خواب دیدم که بیدار شده‌ام و دو دانه شن هست. دوباره خوابیدم و خواب دیدم که دانه‌های شن سه تا هستند. زیاد شدند تا اینکه زندان را پر کردند و من زیر این نیم‌کره‌ی شنی میمردم. فهمیدم که دارم خواب میبینم و با کوشش فراوان بیدار شدم. بیدار شدنم بیهوده بود: شن خفه‌ام میکرد. کسی بمن گفت: تو در هوشیاری بیدار نشدی؛ بلکه در خوابِ قبلی بیدار شدی. این خواب در درون یک خواب دیگر است و همینطور تا بینهایت؛ که تعداد دانه‌های شن است. راهی که تو باید بازگردی بی‌پایان است. پیش از آنکه واقعاً بیدار شوی، خواهی مرد.
    حس کردم که از دست رفته‌ام. شن دهانم را خرد میکرد، ولی فریاد زدم: شنی که در خواب دیده شده است، نمیتواند مرا بکشد و خوابی نیست که در خواب دیگر باشد. یک پرتو نور بیدارم کرد. در ظلمت بالایی یک دایره‌ی نور شکل گرفته بود. دستها و چهره‌ی زندانبان، قرقره، سیم، گوشت و کوزه‌ها را دیدم.
    انسان، کم‌کم با شکل سرنوشتش همانند میشود؛ انسان بمرور زمان شرایط خودش میوشد. من بیش از اینکه کاشف رمز یا انتقامجو باشم، بیش از اینکه کاهن خدا باشم، خودم زندانی بودم. از هزارتوی خستگی‌ناپذیر رؤیاها، به زندان سخت همچون خانه‌ی خودم بازگشتم. رطوبتش را دعا کردم؛ ببرش را دعا کردم؛ پنجره‌ی زیرزمینی‌اش را دعا کردم؛ بدن پیر دردآلودم را دعا کردم؛ تاریکی سنگ را دعا کردم.”
    Jorge Luis Borges

  • #2
    سلمان هراتی
    “من هم می میرم/اما نه مثل غلامعلی که از درخت به زیر افتاد/پس گاوان از گرسنگی ماغ کشیدند / وبا غیظ ساقه های خشک را جویدند/ من هم می میرم /در خیابانی شلوغ/زیر چرخ های اتومبیل یک پزشک عصبانی که از درمانگاه دولتی باز می گردد/پس دو روز بعد / در ستون تسلیت روزنامه/زیر یک عکس شش در چهارمینویسند/ ای آن که رفته ای.../چه کسی سطل های زباله را پر می کند؟”
    سلمان هراتی

  • #3
    مهدی سحابی
    “ ...اینکه می گویم مترجم نباید دیده شود وقتی به ترجمه ی ادبی می رسیم ممکن است حکم بی رحمانه ای باشد. شاید تسکین این درد این است که مترجم بداند در کار بسیار مهمی دخالت کرده است. او در تب و تاب و شور آفرینش با مؤلف و نویسنده وارد مشارکت شده است. مثل آهنکاری که در ساختن یک بنای فخیم معماری از او کمک بخواهیم اما بعد از اتمام کار دیگر تیرآهن ها را نمی بینیم. ترجمه به نظر من چنین سهمی از آفرینش می گیرد. یک چیزهایی از آفرینش در او هست... منتها اصل قضیه به نظر من این است که ترجمه آفرینش نیست. ترجمه مشارکت دورادور در اثری ست که قبلاً آفریده شده. اینجاست که بحث فنی آن پیش می آید. یعنی ترجمه یک کار بسیار دقیق فنی در انتقال یک اثر آفریده شده است. این امر دوقطبی بودن یا دولبه بودن کار ترجمه را نشان می دهد... یعنی شما از یک طرف در یک اثر آفرینشی دخالت دارید و از طرف دیگر باید هرچه کمتر دیده شوید. دلداری ای که به مترجم می شود داد این است که در یک کار بزرگ مشارکت دارد و دارد در کار سترگی دخالت می کند. بنابراین هرقدر فروتنی نشان بدهد باز هم از باد آن آفرینش اصلی چیزی به او می رسد.”
    مهدی سحابی

  • #4
    Slavoj Žižek
    “Liberal attitudes towards the other are characterized both by respect for otherness, openness to it, and an obsessive fear of harassment. In short, the other is welcomed insofar as its presence is not intrusive, insofar as it is not really the other. Tolerance thus coincides with its opposite. My duty to be tolerant towards the other effectively means that I should not get too close to him or her, not intrude into his space—in short, that I should respect his intolerance towards my over-proximity. This is increasingly emerging as the central human right of advanced capitalist society: the right not to be ‘harassed’, that is, to be kept at a safe distance from others.”
    Slavoj Žižek, Against Human Rights

  • #5
    محمود دولت‌آبادی
    “عجیب ترین خوی آدمی این است که می داند فعلی بد و آسیب رسان است، اما آن را انجام می دهد به کرات هم. هر آدمی، دانسته و ندانسته، به نوعی در لجاجت و تعارض با خود به سر می برد، و هیچ دیگری ویرانگرتر از خود آدمی نسبت به خودش نیست.”
    محمود دولت آبادی / Mahmoud Dolat Abadi, سُلوک

  • #6
    محمود دولت‌آبادی
    “نمیدانم. اما چه درهم پیچ و گره خورده است درونم، و چه زوزه های خوار شده ای را می شنوم، و چه نا توانمندی غریب و کشنده ای حس می کنم از بابت آنچه عقل نامیده می شود”
    محمود دولت آبادی / Mahmoud Dolat Abadi, سُلوک

  • #7
    محمود دولت‌آبادی
    “انسان چگونه حسی ست ، من چگونه حسی هستم وقتی خودم را ،بارانی ام را ، شال گردنم را و چمدانم را با خود حمل می کنم از جایی که نمی شناسم به جایی که فقط یک احتمال هست برایِ آسودن؟ من چگونه حسی هستم ووقتی ذهنم شاخه ،شاخه،شاخه است که من در هر شاخه اش اسیر و اسیر و اسیرم به جستجویِ نیافتن و نبودِ آنچه در جستجویش هستم”
    محمود دولت آبادی / Mahmoud Dolat Abadi, سُلوک

  • #8
    Bertrand Russell
    “هرگز حاضر نیستم به خاطر عقایدم بمیرم ، چرا که ممکن است عقایدم اشتباه باشند .”
    برتراند راسل

  • #10
    Edgar A. Guest
    “Father!
    My father knows the proper way
    The nation should be run;
    He tells us children every day
    Just what should now be done.
    He knows the way to fix the trusts,
    He has a simple plan;
    But if the furnace needs repairs,
    We have to hire a man.
    My father, in a day or two
    Could land big thieves in jail;
    There's nothing that he cannot do,
    He knows no word like "fail."
    "Our confidence" he would restore,
    Of that there is no doubt;
    But if there is a chair to mend,
    We have to send it out.

    All public questions that arise,
    He settles on the spot;
    He waits not till the tumult dies,
    But grabs it while it's hot.
    In matters of finance he can
    Tell Congress what to do;
    But, O, he finds it hard to meet
    His bills as they fall due.

    It almost makes him sick to read
    The things law-makers say;
    Why, father's just the man they need,
    He never goes astray.
    All wars he'd very quickly end,
    As fast as I can write it;
    But when a neighbor starts a fuss,
    'Tis mother has to fight it.

    In conversation father can
    Do many wondrous things;
    He's built upon a wiser plan
    Than presidents or kings.
    He knows the ins and outs of each
    And every deep transaction;
    We look to him for theories,
    But look to ma for action”
    Edgar Albert Guest

  • #11
    Mario Vargas Llosa
    “آثار سارتر، پر از تناقضات، ابهامات، بي دقّت ي و اشتباه و مطالب
    نامربوط است، چيزي كه هرگز توي آثار فالكنر، ديده نمي شه. فالكنر، اوّلين رمان نويسي
    بوده كه وقتي آثارش رو مي خونم، كاغذ و قلم، كنار دستم هست، چون فنّ نوشتارش،
    منو شگف تزده مي كنه. فالكنر، اوّلين نويسنده اي هست كه من آگاهانه تلاش كردم
    تا با دنبال كردن نوشت ههاش، تجديد قوا بكنم. مثلاً ساختار زمان، تلاقي زمان و مكان،
    گسست ها در روايت داستان، و اين توانايي اون كه مي تونه داستان رو از ديدگاه هاي
    مختلفي، تعريف كنه، تا يك ابهام خاصّ رو خلق كنه، تا بهش عمق مضاعف بده؛ به من
    قوّت مي ده. به عنوان يك آدم اهل آمريكاي لاتين، فكر م يكنم كه خيلي برام مفيد بوده
    كه تونستم كتاب هاي فالكنر رو بخونم، چون اونا سرچشمه ي ب اارزشي از تكنيك هاي
    توصيفي هستن كه براي دنيايي كاربرد دارن كه به نوعي خيلي هم بر خلاف اون چيزي
    كه فالكنر توضيح داده، نيست. البتّه بعدش من با عطش فراوان از رمان نويس هاي
    قرن نوزدهم هم مي خونم: نويسند ههايي مثل فلابِر، بالزاك، داستايفسكي، تولستوي،
    اشتِيندال، هاوثرون، ديكنز، و مِلويل. هنوزم خواننده ي پروپاقرص نويسنده هاي قرن
    نوزدهم هستم
    نقل از مجله فرشته های کاغذی-سش دوم. اسفند 90.”
    ماریو بارگاس یوسا

  • #12
    احمد شاملو
    “باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد
    که مادران سیاه پوش
    داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
    هنوز از سجاده ها
    سر بر نگرفته اند ”
    احمد شاملو / Ahmad Shamlou

  • #13
    عطار نیشابوری
    “شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
    هر لحظه به دام دگری پا بستی
    گفت شیخا هر آنچه گویی هستم
    آیا تو چنان که می نمایی هستی”
    عطار نیشابوری

  • #14
    بهمن فرسی
    “ما برهنه شدیم و آغـاز کردیم. میانِ من و تو وقتی برهنه نیستیم همه‌چیز ساکن است. وقتی برهنه آغـاز می‌کنیم، بعداً می‌توانیم پوشاننده‌ترین پوشاکمان را بپوشیم و مطمئن باشیم که جریان برقرار است و همه‌چیز ادامه دارد. دیگران دو اشکال دارند. آن‌ها پوشیده آغـاز می‌کنند، سال‌ها پوشیده ادامه می‌دهند، و همین که برهنه می‌شوند همه‌چیز تمام می‌شود. یا این که برهنه آغـاز می‌کنند، امّا آغـازی میانشان روی نمی‌دهد. آن وقت هر کس لباس خودش را می‌پوشد و هر کدام به راه خود می‌روند”
    بهمن فرسی

  • #15
    احمد شاملو
    “مرا
    تو
    بي سببي
    نيستي
    به راستي
    صلت كدام قصيده اي
    اي غزل؟
    ستاره باران ِ‌كدام سلامي
    به آفتاب
    از دريچه ي تاريك؟
    كلام از نگاه تو شكل مي بندد
    خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني!
    پس ِ پشت ِ‌مردمكان ات
    فرياد كدام زنداني ست
    كه آزادي را
    به لبان برآماسيده
    گل سرخي پرتاب مي كند؟
    ورنه
    اين ستاره بازي
    حاشا
    چيزي بدهكار آفتاب نيست.
    نگاه از صداي تو ايمن مي شود
    چه مومنانه نام مرا آواز ميكني!
    و دل ات
    كبوتر ِ آشتي ست،
    درخون تپيده
    به بام ِ‌تلخ.
    با اين همه
    چه بالا
    چه بلند
    پرواز ميكني!”
    احمد شاملو



Rss