Samaneh Mortaji > Samaneh's Quotes

Showing 1-5 of 5
sort by

  • #1
    Albert Camus
    “همیشه روزهایی هست که انسان در آن کسانی را که دوست داشته است، بیگانه می یابد”
    Albert Camus, The Stranger

  • #2
    Don't ever tell anybody anything. If you do, you start missing everybody.
    “Don't ever tell anybody anything. If you do, you start missing everybody.”
    J. D. Salinger

  • #3
    Muhammad Taqi Jafari
    “معمای حیات قابل حل نیست، مگر این که ابدیت در برابر آن باشد.”
    علامه جعفری

  • #4
    نادر ابراهیمی
    “هلیای من!
    به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.
    من خوب آگاهم که زندگی، یکسر، صحنه بازی ست؛
    من خوب می دانم.
    اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است.
    مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان.
    به همه سوی خود بنگر و بازمی گویم که مگذار زمان پشیمانی بیافریند.
    به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.
    به روزهای اندوهباری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد
    و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را برنمی گرداند.
    تو امروز بر فرازی ایستاده یی که هزار راه را می توانی دید.. و دیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماق شان بپایی..
    در آن لحظه ای که تو یک «آری» را با تمام زندگی عوض می کنی،
    در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند،
    در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس می کنی،
    در آن لحظه یی که تو از فراز، پا در راهی می گذاری که آن سوی آن اختتام تمام اندیشه ها و رویاهاست،
    در تمام لحظه هایی که تو می دانی، می شناسی و خواهی شناخت، به یاد داشته باش
    که روزها و لحظه ها هیچ گاه بازنمی گردند..”
    نادر ابراهیمی, بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم

  • #5
    هوشنگ ابتهاج
    “زمانه قرعۀ نو می‌زند به نام شما
    خوشا شما که جهان می‌رود به کام شما

    درین هوا چه نفس‌ها پر آتش است و خوش است
    که بوی عود دل ماست در مشام شما

    تنور سینۀ سوزان ما به یاد آرید
    کز آتش دل ما پخته گشت خام شما

    فروغ گوهری از گنج خانۀ دل ماست
    چراغ صبح که برمی‌دمد ز بام شما

    ز صدق آینه کردار صبح‌خیزان بود
    که نقش طلعت خورشید یافت شام شما

    زمان به دست شما می‌دهد زمام مراد
    از آن که هست به دست خرد زمام شما

    همای اوج سعادت که می‌گریخت ز خاک
    شد از امان زمین دانه‌چین دام شما

    به زیر ران طلب زین کنید اسب مراد
    که چون سمند زمین شد سپهر رام شما

    به شعر سایه در آن بزمگاه آزادی
    طرب کنید که پر نوش باد جام شما”
    هوشنگ ابتهاج, سیاه‌ مشق



Rss