Ali zaroni > Ali's Quotes

Showing 1-30 of 34
« previous 1
sort by

  • #1
    Albert Einstein
    “Two things are infinite: the universe and human stupidity; and I'm not sure about the universe.”
    Albert Einstein

  • #2
    Frank Zappa
    “So many books, so little time.”
    Frank Zappa

  • #3
    Mark Twain
    “If you tell the truth, you don't have to remember anything.”
    Mark Twain

  • #4
    Oscar Wilde
    “Be yourself; everyone else is already taken.”
    Oscar Wilde

  • #5
    I'm selfish, impatient and a little insecure. I make mistakes, I am out of control
    “I'm selfish, impatient and a little insecure. I make mistakes, I am out of control and at times hard to handle. But if you can't handle me at my worst, then you sure as hell don't deserve me at my best.”
    Marilyn Monroe

  • #6
    Mahatma Gandhi
    “Be the change that you wish to see in the world.”
    Mahatma Gandhi

  • #7
    Marcus Tullius Cicero
    “A room without books is like a body without a soul.”
    Marcus Tullius Cicero

  • #8
    Albert Einstein
    “Try not to become a man of success. Rather become a man of value.”
    Albert Einstein

  • #9
    Deepak Chopra
    “The Universe contains three things that cannot be destroyed; Being, Awareness and LOVE”
    Deepak Chopra

  • #10
    Thich Nhat Hanh
    “The miracle is not to walk on water. The miracle is to walk on the green earth, dwelling deeply in the present moment and feeling truly alive.”
    Thich Nhat Hanh

  • #11
    Dr. Seuss
    “You know you're in love when you can't fall asleep because reality is finally better than your dreams.”
    Dr. Seuss

  • #12
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “...ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
    ...معشوق همین جاست بیایید بیایید
    ...معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
    ...در بادیه سرگشته شما در چه هوایید”
    مولوی

  • #13
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “بشنو از نی چون حکایت می کند
    از جدایی ها شکایت می کند

    کز نیستان تا مرا ببریده اند
    از نفیرم مرد و زن نالیده اند

    سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
    تا بگویم شرح درد اشتیاق

    هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
    بازجوید روزگار وصل خویش

    من به هر جمعیتی نالان شدم
    جفت بدحالان و خوشحالان شدم

    هر کسی از ظن خود شد یار من
    از دورن من نجست اسرار من


    سر من از ناله ی من دور نیست
    لیک چشم و گوش را آن نور نیست

    تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
    لیک کس را دید جان دستور نیست

    آتش است این بانگ نای و نیست باد
    هر که این آتش ندارد نیست باد

    آتش عشقست کاندر نی فتاد
    جوشش عشق است کاندر می فتاد

    نی حریف هر که از یاری برید
    پرده هایش پرده های ما درید

    همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
    همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

    نی حدیث راه پرخون می کند
    قصه های عشق مجنون می کند

    محرم این هوش جز بیهوش نیست
    مر زبان را مشتری جز گوش نیست

    در غم ما روزها بیگاه شد
    روزها با سوزها همراه شد

    روزها گر رفت گو: رو باک نیست
    تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

    هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
    هرکه بی روزیست روزش دیر شد


    درنیابد حال پخته هیچ خام
    پس سخن کوتاه باید والسلام


    بند بگسل باش آزاد ای پسر
    چند باشی بند سیم و بند زر

    گر بریزی بحر را در کوزه‌ای
    چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

    کوزه چشم حریصان پر نشد
    تا صدف قانع نشد پر د’ر نشد


    هر که را جامه ز عشقی چاک شد
    او ز حرص و عیب کلی پاک شد


    شاد باش ای عشق خوش سودای ما
    ای طبیب جمله علتهای ما


    ای دوای نخوت و ناموس ما
    ای تو افلاطون و جالینوس ما


    جسم خاک از عشق بر افلاک شد
    کوه در رقص آمد و چالاک شد


    عشق جان طور آمد عاشقا
    طور مست و خر موسی صاعقا


    با لب دمساز خود گر جفتمی
    همچو نی من گفتنیها گفتمی


    هر که او از هم زبانی شد جدا
    بی زبان شد گرچه دارد صد نوا


    چونکه گل رفت و گلستان درگذشت
    نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت


    جمله معشوقست و عاشق پرده ای
    زنده معشوقست و عاشق مرده ای


    چون نباشد عشق را پروای او
    او چو مرغی ماند بی پروای او


    من چگونه هوش دارم پیش و پس
    چون نباشد نور یارم پیش و پس


    عشق خواهد کین سخن بیرون بود
    آینه غماز نبود چون بود


    آینت دانی چرا غماز نیست
    زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست”
    مولوی

  • #14
    احمد شاملو
    “مرا
    تو
    بی سببی
    نيستی.
    به راستی
    صلت کدام قصيده ای
    ای غزل؟
    ستاره باران جواب کدام سلامی
    به آفتاب
    از دريچه ی تاريک؟

    کلام از نگاه تو شکل می بندد.
    خوشا نظر بازيا که تو آغازمی کنی!”
    احمد شاملو, ابراهیم در آتش

  • #15
    احمد شاملو
    “همه
    لرزش دست و دلم
    از آن بود که
    که عشق
    پناهی گردد،
    پروازی نه
    گریز گاهی گردد.

    ای عشق ای عشق
    چهره آبیت پیدا نیست
    ***
    و خنکای مرحمی
    بر شعله زخمی
    نه شور شعله
    بر سرمای درون

    ای عشق ای عشق
    چهره سرخت پیدا نیست.
    ***
    غبار تیره تسکینی
    بر حضور ِ وهن
    و دنج ِ رهائی
    بر گریز حضور.
    سیاهی
    بر آرامش آبی
    و سبزه برگچه
    بر ارغوان
    ای عشق ای عشق
    رنگ آشنایت
    پیدا نیست”
    احمد شاملو / Ahmad Shamlou

  • #16
    بیژن نجدی
    “براي کندن گل سرخ اره آورده ايد؟!


    چرا اره؟



    به گل سرخ بگوييد: تو ، هي تو!

    خودش مي افتد و ميميرد . . .”
    بیژن نجدی

  • #17
    بیژن نجدی
    “آفتاب را دوست دارم
    به خاطر پیراهن‌ات روی طناب رخت
    باران را
    اگر که می‌بارد
    بر چتر آبی تو
    و چون تو نماز می‌خوانی
    من خداپرست شده‌ام”
    بیژن نَجدی

  • #18
    بیژن نجدی
    “ستوان پرسید:چرا می دویدید؟
    مرتضی گفت:واسه این که صدای پاهام پشت سرم بود..خوشم می آمد.سالها بود که اونطوری جلوی خودم راه نرفته بودم.تازه مگر چند قدم دویدم.شاید از مثلا میز شما تا اون پنجره.این که اسمش دویدن نیس...هس؟”
    بیژن نجدی, یوزپلنگانی که با من دویده‌اند

  • #19
    عبدالحسین زرین‌کوب
    “هرچند سلوک روحانی از تبتل حاصل می‌شود، لازمه آن قطع پیوند با عالم نیست، با تعلقات است.”
    عبدالحسین زرّین‌کوب, پله پله تا ملاقات خدا

  • #20
    عبدالحسین زرین‌کوب
    “شمس در مورد شیخ ابوبکر سله‌باف: شیخ را مستی از خدا هست لیکن آن هشیاری که بعد از آن است نیست.”
    عبدالحسین زرّین‌کوب, پله پله تا ملاقات خدا

  • #21
    عبدالحسین زرین‌کوب
    “شمس با عوام صوفیان سر و کاری نداشت. آشکارا می‌گفت مرا در این عالم با عوام کاری نیست، برای ایشان نیامده‌ام. این کسانی که رهنمای عالم‌اند انگشت بر رگ ایشان می‌نهم.”
    عبدالحسین زرّین‌کوب, پله پله تا ملاقات خدا

  • #22
    عبدالحسین زرین‌کوب
    “وقتی یک تن از یاران را غمناک دید گفت در دنیا همه دلتنگیها از دل‌نهادگی بر این عالم است. مردی آن است که آزاد باشی و از این جهان و خود را غریب دانی و در هر رنگی که بنگری و هر مزه‌ای که بچشی دانی که به آن نمانی و جای دیگر روی، پس هیچ دلتنگ نباشی.”
    عبدالحسین زرّین‌کوب, پله پله تا ملاقات خدا

  • #23
    عبدالحسین زرین‌کوب
    “وقتی تایبی بر‌میخواست و از واعظ توبه در‌می‌خواست به رسم عصر به اشارت شیخ موی سرش را به نشان توبه میستردند و واعظ از وی پیمان میگرفت که بار دیگر به گناهان گذشته بازنگردد و او می‌پذیرفت و می‌گریست و خلق به گریه می‌آمدند و حالهای عجیب می‌رفت.”
    عبدالحسین زرّین‌کوب, پله پله تا ملاقات خدا

  • #24
    عبدالحسین زرین‌کوب
    “در نزد مولانا سماع شور و حال روحانی بود که به حدود و قیود مجالس عادی و رسمی رایج در نزد صوفیه عصر محدود نمی‌ماند. در این تجربه روحانی، یاران تحت تاثیر شعر و موسیقی از شوق و هیجان بیخود یا بی‌طاقت می‌شدند. نعره‌ها می‌زدند، جامه ها چاک می‌کردند و ساعتها بیخودوار با یکدیگر یا رو در روی یکدیگر چرخ می‌زدند...”
    عبدالحسین زرّین‌کوب, پله پله تا ملاقات خدا

  • #25
    عبدالحسین زرین‌کوب
    “بیشتر سلوک متوحدانه را توصیه می‌کرد. احوال مشایخ گذشته و حکمتهای منقول از آنها را برای سالکان راه سرمشق عملی و مایه اعتماد در طی منازل سلوک تلقی می‌کرد. یاران را به التزام شریعت، به التزام جوع و فقر، و اجتناب از هرگونه تظاهری که اخلاص عمل را مشوب سازد الزام می‌نمود.”
    عبدالحسین زرّین‌کوب, پله پله تا ملاقات خدا

  • #26
    عبدالحسین زرین‌کوب
    “البته علم که اصحاب مدرسه آن را وسیله کسب جاه و حشمت و دستاویز غرور و وسوسه ساخته آند به ذوق و بینش منجر نمی‌شود، چنانکه عبادت نیز مادام که نفس صورت آن را نپذیرد و در حد آداب و ارکان مجرد متوقف بماند مایه نیل به کمال نیست. چیزی که آن را وسیله عروج به مراتب کمال تواند ساخت آن است که به عشقی و دردی در آن باشد.”
    عبدالحسین زرّین‌کوب, پله پله تا ملاقات خدا

  • #27
    عبدالحسین زرین‌کوب
    “در چنین حالی بود که یک شب تنها به خانه چلبی رفت، از پی خواست تا ورقی چند کاغذ به دست گیرد و تنوری را هم که در حجره‌اش بود برافروزد، آنگاه به املای معانی و اسراری که جز حسام‌الدین هیچ کس محرم آن نبود پرداخت...حسام‌الدین به دستوری یک یک ورقها را بر وی می‌خواند و وی می‌شنید و از دست چلبی می‌گرفت و به تنور می‌انداخت.”
    عبدالحسین زرّین‌کوب, پله پله تا ملاقات خدا

  • #28
    عبدالحسین زرین‌کوب
    “از رسم رایج عصر که زن را به بهانه غیرتمندی در حرم خانه محبوس می‌داشتند انتقاد می‌کرد و به دستاویز حدیث الانسان حریص علی مامنع موجب تشدید رغبت در بین زن و مرد نشان می‌داد و تاکید می‌کرد که ترک اعتماد بر زن در این زمینه آنچه را مرد اصلاح می‌پندارد به افساد تبدیل می‌کند.”
    عبدالحسین زرّین‌کوب, پله پله تا ملاقات خدا

  • #29
    عبدالحسین زرین‌کوب
    “یک بار حسام‌الدین از مولانا پرسید این همشهری ما-قاضی سراج‌الدین ارموی- را چگونه می‌نگرید؟ گفت: گرد حوض می‌گردد، موقوف یک لگد است، امید که محروم نماند.”
    عبدالحسین زرّین‌کوب, پله پله تا ملاقات خدا

  • #30
    عبدالحسین زرین‌کوب
    “... بار دیگر در جواب طعانه‌ای که مریدان وی را، اوباش و رندان مفسده‌جو خوانده بود به صراحت گفته بود: اگر نه چنین بودند خود حاجت به شیخ و مرشد نمی‌داشتند، ما را مرید آن‌ها می‌بایست بود.”
    عبدالحسین زرّین‌کوب, پله پله تا ملاقات خدا



Rss
« previous 1