Roohi Nz > Roohi's Quotes

Showing 1-16 of 16
sort by

  • #1
    حمید مصدق
    “آه می بینم، می بینم
    تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
    من به اندازه زیبایی تو غمگینم
    چه امید عبثی
    من چه دارم که ترا در خور؟
    هیچ -
    من چه دارم که سزاوار تو؟
    هیچ-
    تو همه هستی من، هستی من
    تو همه زندگی من هستی
    تو چه داری؟
    همه چیز -
    تو چه کم داری؟
    هیچ”
    حمید مصدق
    tags: love

  • #2
    حمید مصدق
    “حرف را باید زد !
    درد را باید گفت !
    سخن از مهر من و جور تو نیست .
    سخن از
    متلاشی شدن دوستی است ،
    و عبث بودن پندار سرور آور مهر”
    حمید مصدق

  • #3
    حمید مصدق
    “من تمنا کردم
    که تو با من باشی
    تو به من گفتی
    -هرگز-هرگز
    پاسخی سخت و درشت
    و مرا غصه ی این هرگز کشت!

    حمید مصدق, مجموعه اشعار حمید مصدق

  • #4
    حمید مصدق
    “و تو رفتی هنوز
    سالهاست که در گوش من آرام آرام
    خش خش گام تو تکرار کنان
    می دهد آزارم
    و من اندیشه کنان غرق این پندارم
    که چرا
    خانه کوچک ما سیب نداشت”
    حمید مصدق

  • #5
    حمید مصدق
    “در میان من و تو فاصله هاست
    گاه می اندیشم،
    می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری”
    حمید مصدق

  • #6
    حمید مصدق
    “!پائـــیز
    آغاز ِ این سروده‌ی حزن‌انگیز
    تسلیم ِ برگ در برابر ِ بادی که می‌وزد
    و باغ در سکوت ِ شبی وهم‌ناک”
    حمید مصدق

  • #7
    حمید مصدق
    “من گمان می کردم،

    دوستی همچون سروی سرسبز،

    چار فصلش همه آراستگی است

    من چه می دانستم،
    دلِ هر کس دل نیست”
    حمید مصدق

  • #8
    حمید مصدق
    “در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟
    در تو اين قصه ي پرهيز که چه ؟
    در من اين شعله ي عصيان نياز
    در تو دمسردي پاييز که چه ؟
    حرف را بايد زد
    درد را بايد گفت
    سخن از مهر من و جور تو نيست
    سخن از تو
    متلاشي شدن دوستي است
    و عبث بودن پندار سرورآور مهر
    آشنايي با شور ؟
    و جدايي با درد ؟
    و نشستن در بهت فراموشي
    يا غرق غرور ؟
    سينه ام اينه اي ست
    با غباري از غم
    تو به لبخندي از اين اينه بزداي غبار
    آشيان تهي دست مرا
    مرغ دستان تو پر مي سازند ”
    حمید مصدق

  • #9
    حمید مصدق
    “گفتید : نشنوید و نبینید
    گفتیم ما به چشم
    گفتید : منکر به فهم خویش شوید و شعور خویش
    گفتیم : دشوار حالتی ست ولی چشم
    دیدم اینک شما ز ما
    باری توقع عاشق بودن و دوست داشتن دارید
    آری شما که روی ز سنگ
    آری شما که دل از آهن دارید”
    حمید مصدق / Hamid Mosadegh

  • #10
    حمید مصدق
    “اگر تو باز نگردي
    اميد آمدنت را به گور خواهم برد
    و كس نمي داند
    كه در فراق تو ديگر
    چگونه خواهم زيست
    چگونه خواهم مرد”
    حمید مصدق / Hamid Mosaddegh

  • #11
    حمید مصدق
    “چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟
    ...خانه اش ویران باد”
    حمید مصدق

  • #12
    حمید مصدق
    “ای تو دور از من و از من بیزار
    بار دیگر به من ارزانی دار
    شعر ناب دیدار”
    حمید مصدق

  • #13
    حمید مصدق
    “دوباره جان و دلم از تو شادمان گردد
    در آن زمان که شوی باز مهربان با من”
    حمید مصدق

  • #14
    حمید مصدق
    “در من اینک کوهی سربرافراشته از ایمان است”
    حمید مصدق, دو منظومه

  • #15
    حمید مصدق
    “وقتی که بامدادن،مهر سپهر جلوه گری را آغاز می کند
    وقتی که مهر،پلک گرانبارخواب را،با ناز و با کرشمه زهم باز می کند
    آنگاه ستاره ی سحری،در سپیده دم خاموش می شود
    آری من آن ستاره ام که فراموش گشته ام
    و بی طلوع گرم تو در زندگانیم
    خاموش گشته ام”
    حمید مصدق

  • #16
    حمید مصدق
    “در من غم بیهودگی ها میزند موج
    در تو غروری از توان من فزونتر
    در من نیازی میکشد پیوسته فریاد
    در تو گریزی میگشاید هر زمان پر
    ای کاش در خاطر گل مهرت نمیرست
    ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت
    (ای کاش دست روز و شب با تار و پودش
    از هر فریبی رشته عمرم نمی بافت)2
    اینک دریغا آرزوی نقش بر آب
    اینک نهال آرزو بی برگ و بی بر
    در من غم بیهودگی ها می زند موج
    در تو غروری از توان من فزونتر
    (اندیشه روز و شبم پیوسته این است)
    من بر تو بستم دل
    دریغ
    دریغ از دل که بستم
    (افسوس بر من گوهر خود را فشاندم
    در پای بت هایی که باید میشکستم)

    ای خاطرات روزهای گرم و شیرین
    دیگر مرا با خویشتن تنها گذارید
    در این غروب سرد درد انگیز پاییز
    با محنت گنگ و غریبم واگذارید
    در من غم بیهودگی ها می زند موج”
    حمید مصدق



Rss
All Quotes



Tags From Roohi’s Quotes