MiNa Sal > MiNa's Quotes

Showing 1-10 of 10
sort by

  • #1
    J.D. Salinger
    “واقعیت همیشه خیلی دیر خودش را نشان می دهد. غریب ترین تفاوت میان خوشبختی و شادی این است که خوشبختی جامد است و شادی مایع. شادی من تا صبح ِ روز بعد، که آقای یوشوتو با پاکت های دو دانشجوی جدید سر میز من سبز شدند، بیش تر نپایید و درون مخزن خود شروع کرد به نشت کردن.

    برگرفته از کتاب دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم”
    J.D. Salinger, Nine Stories

  • #2
    John Barth
    “Having poured my drink, I may not live to taste it, or that it may pass a live man's tongue to burn a dead man's belly; that having slumbered, I may never wake, or having waked, may never living sleep. Having heard tick, will I hear tock? Having served, will I volley? Having sugared will I cream? Having eithered, will I or? Itching, will I scratch? Hemming, will I haw?”
    John Barth

  • #3
    اکبر اکسیر
    “صفر را بستند

    که ما به بیرون زنگ نزنیم !

    از شما چه پنهان ....

    ما از درون زنگ زدیم !”
    اکبر اکسیر

  • #4
    سیدعلی صالحی
    “نیامدن
    هزار دلیل می خواست
    :و آمدن ، یکی
    !دلتنگت بودم”
    سید علی صالحی

  • #5
    Saadi
    “گــر مخــیـّـر بکـنـنـدم به قیــامت که چــه خـواهی

    ...دوســـــت مــا را و هـمـه نعـمـتِ فـــردوس شمــا را”
    Saadi

  • #6
    Lewis Carroll
    “آلیس گفت: "من نمیتونم اینو باور کنم."
    ملکه گفت: "یه بار دیگه تلاش کن. یه نفس عمیق بکش و چشماتو ببند. حالا سعی کن باور کنی."
    آلیس خندید: "سعی کردن فایده ای نداره. آدم نمیتونه چیزای غیرممکن رو باور کنه."
    ملکه گفت:"خب به خاطر اینه که خوب تمرین نکردی. من وقتی همسن تو بودم، هر روز نیم ساعت تمرین میکردم. بعضی وقتا میتونستم قبل از صبحانه شیش تا چیز غیرممکنو باور کنم.”
    Lewis Carroll, Alice’s Adventures in Wonderland / Through the Looking-Glass

  • #7
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “عشق جان است
    عشقِ تو
    جان تر

    "مولوی”
    مولوی
    tags: poem

  • #8
    Farhad Pirbal
    “«غروب ها»

    به یادم باش
    در غروب‌ گاراژها
    در آن هنگام که خورشید
    پیراهنی نیمه تاریک به تن خیابان‌ها می‌کند
    دوست دارم در آن دم
    شاهد رخسار خسته و بیچاره‌ی سربازانی باشم
    که غم و غبار بر سرشان نشسته
    و آشفته و دردمند
    از سنگرهای دور جنگ
    باز می‌گردند

    به یادم باش
    در غروب خیابان‌ها
    در آن هنگام که خورشید پیراهن عزا
    بر تن چهارراه ها می‌کند
    دوست دارم در آن دم
    همراه با خانه به دوش تنهایی
    خودم را به هیاهوی پر کیف و حال باری بسپارم

    به یادم باش
    در غروب پارک‌ها
    در آن هنگام که خورشید
    پیراهنی از بنفشه
    به تن درختان می‌کند
    دوست دارم در آن دم
    - همچون ابری خسته از سفر-
    دست در گردن تنهایی بیندازم
    و با نعره‌ای زبونانه
    :بگریم و بگویم
    آه"
    "معشوقه‌ی من”
    فرهاد پیربال

  • #9
    Sherko Bekas
    “عشقت یک ساعت
    به ساعات شبانه روز اضافه کرد؛
    ساعت بیست و پنج

    عشقت یک روز به روزهای هفته افزود؛
    هشت شنبه

    عشقت یک ماه به ماه های سال اضافه کرد؛
    ماه سیزدهم

    عشقت یک فصل به فصول سال افزود؛
    ...فصلِ پنجم

    بدین سان عشقت به من روزگاری بخشیده است
    که یک ساعت و
    یک روز و
    یک ماه و
    یک فصل
    ...از زندگی تمام عُشاق ِ جهان اضافه تر دارد”
    شێرکۆ بێکەس

  • #10
    Pablo Neruda
    “همیشه چیزهایی که نداشته‌ام را
    ،بسیار دوست داشته‌ام
    همچون تو
    که بسیار دوری
    ...که بسیار ندارمت”
    Pablo Neruda



Rss