Bahman Bahman > Bahman's Quotes

Showing 1-18 of 18
sort by

  • #1
    Nâzım Hikmet
    “أجمل الأنهار لما نراها بعد .. أجمل الكتب لم نقرأها بعد .. أجمل أيام حياتنا لم تأت بعد”
    ناظم حکمت

  • #2
    Yiannis Ritsos
    “قال لى: لا وقت لى، لا وقت لى
    أشجار
    منازل
    جبال
    طيور
    أنهار
    أضواء
    فراشة شقراء
    نافذة مغطاة بستارة صغيرة بيضاء
    حصان حزين على جسر خشبى
    صبى بان الذهول على رموش عينيه
    كل هذا يومىء لى للحظة
    ثم يتركنى فى منتهى الوحدة
    أعمى
    أصم
    على حافة العالم”
    Yannis Ritsos

  • #3
    Sadegh Hedayat
    “هیچ چیز مضحکتر از هوش ایرانی نیست. شاید هوشش سُر خورده توی کونش رفته”
    صادق هدايت

  • #4
    Goli Taraghi
    “هر چه هست - خواب یا بیداری- خوشبخت است. نه از نوع خوشبختی یک آدم مرفه و موفق. از نوع خوشبختی نقطه ای شناور در فضاست.”
    گلی ترقی

  • #5
    Thomas Aquinas
    “برای آن‌کس که ایمان دارد، هیچ توضیحی لازم نیست. برای آن‌کس که ایمان ندارد، هیچ توضیحی کافی نیست”
    Thomas Aquinas

  • #6
    احمد شاملو
    “اشک رازي ست
    لبخند رازي ست
    عشق رازي ست
    اشک آن شب لبخند عشقم بود.
    قصه نيستم که بگويي
    نغمه نيستم که بخواني
    صدا نيستم که بشنوي
    يا چيزي چنان که ببيني
    يا چيزي چنان که بداني...
    من درد مشترکم
    مرا فرياد کن.
    درخت با جنگل سخن مي گويد
    علف با صحرا
    ستاره با کهکشان
    و من با تو سخن مي گويم
    نامت را به من بگو
    دستت را به من بده
    حرفت را به من بگو
    قلبت را به من بده
    من ريشه هاي تُرا در يافته ام
    با لبانت براي همه لب ها سخن گفته ام
    و دست هايت با دستان من آشناست.
    در خلوت روشن با تو گريسته ام
    براي خاطر زندگان؛
    و در گورستان تاريک با تو خوانده ام
    زيباترين سرود ها را
    و تُرا که مردگان اين سال
    عاشق ترين زندگان بوده اند.
    دستت را به من بده
    دست هاي تو با من آشناست
    اي دير يافته با تو سخن مي گويم
    بسان ابر که با طوفان
    بسان علف که با صحرا
    بسان باران که با بهار
    بسان درخت که با جنگل سخن مي گويد
    زيرا که من
    ريشه هاي تُرا دريافته ام
    زيرا که صداي من
    با صداي تو آشناست”
    احمد شاملو_ahmad shamlou

  • #7
    Bertolt Brecht
    “What kind of times are these, when
    To talk about trees is almost a crime
    Because it implies silence about so many horrors?”
    Bertolt Brecht

  • #8
    “هر چه در خاطرم آید تو از آن خوب‌تری”
    خواجوی کرمانی

  • #9
    “با دختري باید دوست شوی که کتاب بخواند .
    با دختري دوست شو که پولش را به جاي لباس خرج کتاب کند ، دختري که ليست بلندي از کتاب‌ها را براي خواندن تهيه کرده است . دختري که کارت کتابخانه سالهاي کودکيش را هنوز با خود دارد دختري را پيدا کن که اهل خواندن باشد تشخيص‌اش سخت نيست حتماً هميشه در کيفش کتابي براي خواندن دارد. کسي که به کتابفروشي،عاشقانه نگاه کند و پس از يافتن کتابي که مدت ها در جستجويش بوده،اشک شوق در چشمانش حلقه زند کسي که بوي کاغذ کاهي يک کتاب قديمي، برانگيخته‌اش کند. با دختري دوست شو که اگر در کافه منتظرت ماند،انتظارش را با خواندن کتاب پر کند حتي اگر به دروغ،از خاطره مطالعه کتاب‌هاي بزرگي نام برد که هرگز نخوانده است،تشويقش کن.چرا که او لذت اغراق را در درک و فهم تجربه مي‌کند و نه زيبايي.با دختري دوست شو که کتاب بخواند. و براي تولدش و سالگرد آشنايي،و همه‌ي اتفاق‌هاي خوب،به او کتاب هديه بده. به او نشان بده که«عشق به کلمات»را مي‌فهمي و درک مي‌کني.به او نشان بده که مي‌فهمي که او فرق واقعيت و خيال را مي‌فهمد به او،حتي اگر دروغ بگويي،دروغ‌ گفتن‌ات را درک مي‌کند.او کتاب خوانده است. او مي‌داند که انسانها فراتر از واژه‌ها هستند و در رفتارشان،هزار انگيزه و ارزش و گريز ناگزير پنهان است.او لغزش و خطاي تو را بهتر از ديگران درک خواهد کرد با او،حتي اگر خطا کني،بهتر مي‌فهمد او کتاب خوانده است و مي‌داند که انسانها هرگز کامل نيستند.در کنار او اگر شکست بخوري،او مي‌فهمد او زياد خوانده است و مي‌داند که راه موفقيت،‌با شکست سنگفرش شده.او رويا پرداز نيست و با هر شکست،محکم‌تر از قبل کنارت مي‌ماند اگر با دختري دوست شدي که اهل خواندن بود، کنارش باش.اگر ديدي نيمه شب،برخاسته و کتابي در دست،گريه مي‌کند،در آغوشش بگير.برايش فنجاني چاي بياور.بگذار در دنياي خودش بماند با دختري دوست شو که اهل خواندن باشد. او برايت حرف‌هاي متفاوت خواهد زد و دنيايي متفاوت خواهد ساخت غم‌هاي عميق و شادي‌هاي بزرگ هديه خواهد آورد او براي فرزندانت نام‌هايي متفاوت و شگفت خواهد گذاشت.او به آنها سليقه‌اي متفاوت و متمايز هديه خواهد کرد او مي‌تواند براي فرزندانت تصوير زيبايي از دنيا بسازد.زيباتر از آنچه هست با دختري دوست شو که اهل خواندن باشد چون تو لياقت چنين دختري را داري تو لياقت داري با کسي دوست شوي که زندگيت را با تصوير‌هاي زيبا رنگ زند اگر چيزي فراتر از دنيا را مي‌خواهي، با دختري دوست شو که اهل خواندن باشد .
    یا بهتر از آن ، با دختری دوست شو که می نویسد.”
    Rosemarie Urquico

  • #10
    محمدعلی بهمنی
    “او سرسپرده می خواست من دلسپرده بودم


    من زنده بودم اما انگار مرده بودم
    از بس که روزها را با شب شرمده بودم
    یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که
    او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم
    یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
    از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
    در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
    گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
    وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
    کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم




    محمدعلی بهمنی

  • #11
    George Orwell
    “اگر آدم قوانین کوچک را رعایت کند، می تواند قوانین بزرگ را نادیده بگیرد!؛”
    George Orwell, 1984

  • #12
    Ethel Lilian Voynich
    “خرمگس به ناگهان دست هایش را با حرکتی پرشور از هم گشود و گفت
    آیا هرگز با خود فکر نکرده اید که این گوژپشت بینوا هم انسان است و روح دارد؟ یک روح زنده که تلاش می کند ولی با این وضع و حال، اسیر این پیکر خمیده شده و ناگزیر به بندگی است؟ شما که نسبت به هر چیزی این قدر حساس و نازک دل هستید؟ شما که دلتان به حال جسمی در لباس احمق ها می سوزد ، هرگز به روح بدبختی که حتی آن لباس رنگارنگ را ندارد که برهنگی وحشتناکس را بپوشاند فکر کرده اید؟ شما به روحی بیاندیشید که از سرما می لرزد و از شرم و بدبختی در برابر آن همه انسان خفه می شود. او ریشخندهای مردم را که مانند تازیانه ای به وجودش می خورد
    حس میکند و خنده هایشان را که مثل آهن تفته ای تن سوز است لمس می کند!
    بله، شما به روحی به انسانی بیندیشید که دربرابر چشم آنان با درماندگی نگران کوه ها است که بر او فرو نمی ریزند. نگران صخره هاست که پنهانش نمی کنند و سرانجام به موش هایی که می توانند خود را درون سوراخی پنهان کنند،
    رشک می برد این را هم فراموش نکنید که روح لال است. صدایی ندارد که فریاد برآورد، باید تحمل کند و باز هم تحمل و باز هم تحمل...”
    Ethel Lilian Voynich, خرمگس

  • #13
    Ethel Lilian Voynich
    “They kill me because they are afraid of me; and what more can any man's heart desire? ”
    Ethel Lillian Voynich

  • #14
    Ethel Lilian Voynich
    “Dear Jim."

    The writing grew suddenly blurred and misty. And she had lost him again--had lost him again! At the sight of the familiar childish nickname all the hopelessness of her bereavement came over her afresh, and she put out her hands in blind desperation, as though the weight of the earth-clods that lay above him were pressing on her heart.

    Presently she took up the paper again and went on reading:

    "I am to be shot at sunrise to-morrow. So if I am to keep at all my promise to tell you everything, I must keep it now. But, after all, there is not much need of explanations between you and me. We always understood each other without many words, even when we were little things.

    "And so, you see, my dear, you had no need to break your heart over that old story of the blow. It was a hard hit, of course; but I have had plenty of others as hard, and yet I have managed to get over them,--even to pay back a few of them,--and here I am still, like the mackerel in our nursery-book (I forget its name), 'Alive and kicking, oh!' This is my last kick, though; and then, tomorrow morning, and--'Finita la Commedia!' You and I will translate that: 'The variety show is over'; and will give thanks to the gods that they have had, at least, so much mercy on us. It is not much, but it is something; and for this and all other blessings may we be truly thankful!


    "About that same tomorrow morning, I want both you and Martini to understand clearly that I am quite happy and satisfied, and could ask no better thing of Fate. Tell that to Martini as a message from me; he is a good fellow and a good comrade, and he will understand. You see, dear, I know that the stick-in-the-mud people are doing us a good turn and themselves a bad one by going back to secret trials and executions so soon, and I know that if you who are left stand together steadily and hit hard, you will see great things. As for me, I shall go out into the courtyard with as light a heart as any child starting home for the holidays. I have done my share of the work, and this death-sentence is the proof that I have done it thoroughly. They kill me because they are afraid of me; and what more can any man's heart desire?


    "It desires just one thing more, though. A man who is going to die has a right to a personal fancy, and mine is that you should see why I have always been such a sulky brute to you, and so slow to forget old scores. Of course, though, you understand why, and I tell you only for the pleasure of writing the words. I loved you, Gemma, when you were an ugly little girl in a gingham frock, with a scratchy tucker and your hair in a pig-tail down your back; and I love you still. Do you remember that day when I kissed your hand, and when you so piteously begged me 'never to do that again'? It was a scoundrelly trick to play, I know; but you must forgive that; and now I kiss the paper where I have written your name. So I have kissed you twice, and both times without your consent.




    "That is all. Good-bye, my dear"






    Then am I
    A happy fly,
    If I live
    Or if I die”
    Ethel Lillian Voynich

  • #15
    Fyodor Dostoevsky
    “آری, انسان زندگانی دشواری دارد. من تصور می کنم بهترین تعریفی که می توان ز انسان کرد این است:"انسان عبارتست از موجودی که به همه چیز عادت می کند.”
    داستایوفسکی

  • #16
    Joël Egloff
    “خاطراتی دارم که شبیه پرندگان آغشته به نفت، سیاه است، اما به هرحال خاطره اند. آدم حتی به بدترین جاها هم دلبستگی پیدا می کند، مثل دوده ای که ته بخاری می چسبد”
    Joël Egloff, منگی

  • #17
    Pablo Neruda
    “به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
    اگر سفر نكنی
    اگر كتابی نخوانی
    اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
    اگر از خودت قدردانی نكنی
    به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
    زماني كه خودباوري را در خودت بكشی
    وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند
    به آرامي آغاز به مردن می‌كنی
    اگر برده‏ی عادات خود شوی
    اگرهميشه از يك راه تكراری بروی
    اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
    اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی
    يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی
    تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
    اگر از شور و حرارت
    از احساسات سركش
    و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
    و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند
    دوری كنی

    تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
    اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی
    اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
    اگر ورای روياها نروی
    اگر به خودت اجازه ندهی
    كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
    ورای مصلحت‌انديشی بروی
    امروز زندگی را آغاز كن
    امروز مخاطره كن
    امروز كاری كن”
    پابلو نرودا

  • #18
    محمدرضا شفیعی کدکنی

    نفسم گرفت ازين شب در اين حصار بشكن
    در اين حصار جادويي روزگار بشكن
    چو شقايق از دل سنگ برآر رايت خون
    به جنون صلابت صخره ي كوهسار بشكن
    تو كه ترجمان صبحي به ترنم و ترانه
    لب زخم ديده بگشا صف انتظار بشكن
    ... سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي؟
    تو خود آفتاب خود باش و طلسم كار بشكن
    بسراي تا كه هستي كه سرودن است بودن
    به ترنمي دژ وحشت اين ديار بشكن
    شب غارت تتاران همه سو فكنده سايه
    تو به آذرخشي اين سايه ي ديوسار بشكن
    ز برون كسي نيايد چو به ياري تو اينجا
    تو ز خويشتن برون آ سپه تتار بشكن

    محمدرضا شفیعی کدکنی



Rss