Parastoo > Parastoo's Quotes

Showing 1-27 of 27
sort by

  • #1
    Richard Matheson
    “That which you believe becomes your world.”
    Richard Matheson, What Dreams May Come

  • #2
    Frank Zappa
    “So many books, so little time.”
    Frank Zappa

  • #3
    Leo Tolstoy
    “Spring is the time of plans and projects.”
    Leo Tolstoy, Anna Karenina

  • #4
    “همیشه کسانی هستند
    که در نهایت دلتنگی
    نمی‌توانیم آن‌ها را در آغوش بگیریم
    بدترین اتفاق شاید همین باشد...”
    ایلهان برک

  • #5
    “انسان‌هايي بوديم
    که به پاک کردن
    عادت داشتيم

    ابتدا اشک‌هاي‌ مان را
    پاک کرديم
    سپس يکديگر را”
    ایلهان برک

  • #6
    “دل به نوشتن آرام گیرد”
    امام صادق علیه السلام

  • #7
    Haruki Murakami
    “What happens when people open their hearts?"
    "They get better.”
    Haruki Murakami, Norwegian Wood

  • #8
    Marcus Tullius Cicero
    “A room without books is like a body without a soul.”
    Marcus Tullius Cicero

  • #9
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “You were born with wings, why prefer to crawl through life?”
    Rumi

  • #10
    Emma Donoghue
    “Scared is what you're feeling. Brave is what you're doing.”
    Emma Donoghue, Room

  • #11
    Saadi
    “ای دوست! همچنان دل من مهربان توست”
    سعدی, غزلیات سعدی

  • #12
    Saul Bellow
    “People can lose their lives in libraries. They ought to be warned.”
    Saul Bellow

  • #13
    سیدعلی صالحی
    “سلام!
    حال همه‌ی ما خوب است
    ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
    که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
    با اين همه عمری اگر باقی بود
    طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
    که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
    نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


    تا يادم نرفته است بنويسم
    حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
    می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
    اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
    ببين انعکاس تبسم رويا
    شبيه شمايل شقايق نيست!
    راستی خبرت بدهم
    خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
    بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
    بی‌پرده بگويمت
    چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
    فردا را به فال نيک خواهم گرفت
    دارد همين لحظه
    يک فوج کبوتر سپيد
    از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
    باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
    يادت می‌آيد رفته بودی
    خبر از آرامش آسمان بياوری!؟؟؟
    نه ری‌را جان
    نامه‌ام بايد کوتاه باشد
    ساده باشد
    بی حرفی از ابهام و آينه،
    از نو برايت می‌نويسم
    حال همه‌ی ما خوب است
    اما تو باور نکن!!”
    سید علی صالحی

  • #14
    Elizabeth  George
    “There are no easy answers, there's only living through the questions.”
    Elizabeth George, Missing Joseph

  • #15
    مصطفی ملکیان
    “آلبرکامو از آن دسته افرادی است که در طول تاریخ به تمام معنا دوست داشتنی است. یکی از کسانی که به جد درباره ارزش زندگی در طول تاریخ کار کرده، آلبرکامو بوده است. کامو معتقد بود که اگر فلسفه تمام سوالات مرتبط با زندگی را پاسخ دهد، اما در مقابل این سوال مهم که "چرا نباید خودکشی کرد" جوابی نداشته باشد، رسالت خود را به انجام نرسانده است. کامو در جایی می گوید: "من ناامید نیستم، ولی از امید محروم ام." به نظر من این سخن کامو نکته بسیار ظریفی دارد. کامو می گوید امید را مانند علم قلمداد نکنید. علم در دانشگاه هست و شخصی می رود و آن را می آموزد و در مقابل دیگری این حق انتخاب را دارد که تحصیل علم را انتخاب نکند. اما گمان نکنید که امید در جایی هست و کسانی خواسته اند و برایشان حاصل شده و کسانی نخواسته و نگرفته اند. آنهایی که ناامیدند به دستشان نیامده، نه اینکه آمده باشد و رد کرده باشند. من بارها گفته ام ما نباید کسانی را که خودکشی کرده اند محکوم کنیم. خودکشی البته از لحاظ دینی گناه محسوب می شود، اما شما توجه کنید به اینکه کسی که خودکشی می کند یعنی دیگر امیدی به زندگی ندارد. نگویید باید می رفت و امید پیدا می کرد.امید پیدا شدنی نیست، خریدنی نیست”
    مصطفی ملکیان

  • #16
    عباس معروفی
    “هميشه مي خواستم بدانم مرز احساس و منطق كجا تعيين ميشود.در آلمان فهميدم كه مرز احساس و منطق در فرهنگ تعيين مي شود.در درازاي تاريخ.آلماني ها كانت دارند و ما حافظ.”
    عباس معروفی, تماماً مخصوص

  • #17
    Saadi
    “هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
    چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
    یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بی‌دل بدیم
    پرده برانداختی کار به اتمام رفت
    ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
    سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
    مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق
    خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت

    عارف مجموع را در پس دیوار صبر
    طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
    گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
    حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
    هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
    آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
    ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
    راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت
    همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
    می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت”
    Saadi

  • #18
    Saadi
    “سعدی شوریده
    بی قرار چرایی
    در پی چیزی
    که برقرار نماند؟”
    Saadi

  • #19
    Saadi
    “آن نیستی که رفتی
    آنی که در ضمیری”
    سعدی, غزلیات سعدی

  • #20
    Saadi
    “ما را غم تو برد به سودا، تو را که برد؟”
    سعدی, غزلیات سعدی

  • #21
    Saadi
    “قیامت می​کنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن
    مسلم نیست طوطی را در ایامت شکرخایی”
    شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی / Mosleh-al-Din Sa'adi

  • #22
    Saadi
    “ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای؟

    وی درد و ای درمان من از من چرا رنجیده‌ای؟


    ای سرو خوش بالای من ای دلبر رعنای من

    لعل لبت حلوای من از من چرا رنجیده‌ای؟


    بنگر ز هجرت چون شدم سرگشته چون گردون شدم

    وز ناوکت پرخون شدم از من چرا رنجیده‌ای؟


    گر من بمیرم در غمت خونم بتا در گردنت

    فردا بگیرم دامنت از من چرا رنجیده‌ای؟


    من سعدی درگاه تو عاشق به روی ماه تو

    هستیم نیکوخواه تو جانم چرا رنجیده‌ای؟”
    سعدی

  • #23
    “آن درد ندارم که طبیبان دانند

    دردیست محبت که حبیبان دانند

    ما را غم روی آشنایی کشتست

    این حال نباید که غریبان دانند”
    سعدی - دیوان اشعار - رباعیات

  • #24
    Saadi
    “همه قبیله من عالمان دین بودند

    مرا معلم عشق تو شاعری آموخت

    مرا به شاعری آموخت روزگار آن گه

    که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت”
    Saadi سعدی

  • #25
    Saadi
    “ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود
    وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

    من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
    گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

    گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
    پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

    محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
    کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

    او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
    دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

    برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
    چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود

    با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او
    در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

    بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
    کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

    شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم
    وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود

    گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
    وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود

    صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
    گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

    در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
    من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

    سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا
    طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود”
    Saadi

  • #26
    Heinrich Böll
    “نمی دانید که اراده ای آهنین و عزمی استوار در اعتقاد به چیزی، چقدر به انسان کمک می کند”
    Heinrich Böll, The Clown

  • #27
    Heinrich Böll
    “I don't trust Catholics," I said, "because they take advantage of you."
    "And Protestants?" he asked with a laugh.
    "I loathe the way they fumble around with their consciences."
    "And atheists?" He was still laughing.
    "They bore me because all they ever talk about is God.”
    Heinrich Böll, The Clown



Rss