Janan > Janan's Quotes

Showing 1-30 of 40
« previous 1
sort by

  • #1
    حسین پناهی
    “معنای این همه سکوت چیست؟
    من گم شدم در تو؟
    یا تو گم شدی در من ای زمان؟
    کاش هرگز آن روز
    از درخت انجیر
    پایین نیامده بودم.”
    حسین پناهی

  • #2
    Simin Daneshvar
    “ترجمه ها همچون زنانند. آنها که وفادارند کمتر زیبایند و آنها که زیبایند کمتر وفادار”
    سیمین دانشور

  • #3
    Simin Daneshvar
    “گریه نکن خواهرم.در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت.
    و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی!”
    سیمین دانشور, Suvashun

  • #4
    نادر ابراهیمی
    “براي زنده ماندن به 2 خورشيد نياز داريد :
    يكي در قلب و يكي در آسمان”
    نادر ابراهيمي

  • #5
    محمود دولت‌آبادی
    “شیرینی زندگانی بیش از یک بار به کام آدم نمی نشیند; اما تلخی هایش هر بار تازه اند، هر بار تازه تر.”
    محمود دولت‌آبادی, کلیدر: دوره ۱۰ جلدی

  • #6
    محمود دولت‌آبادی
    “عجیب ترین خوی آدمی این است که..می داند فعلی بد و آسیب رسان است..اما آن را انجام می دهد..به کرات هم..هر آدمی..دانسته و ندانسته..به نوعی در لجاجت و تعارض با خود به سر می برد..و..
    هیچ دیکری ویرانگرتر از خودِ آدمی نسبت به خودش نیست...”
    محمود دولت‌آبادی, سُلوک

  • #7
    محمود دولت‌آبادی
    “اگر به این می اندیشی که دیگران چگونه به تو می اندیشند، یا از دیگران میترسی، یا به خودت باور نداری....”
    محمود دولت‌آبادی, روزگار سپری شده‌ی مردم سالخورده، کتاب اول: در اقلیم باد

  • #8
    محمود دولت‌آبادی
    “درد اینجاست که درد را نمی شود به هیچکس حالی کرد!”
    محمود دولت‌آبادی, کلیدر: دوره ۱۰ جلدی

  • #9
    محمود دولت‌آبادی
    “عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن ،عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است؛ اما هست، هست، چون نیست. عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست،که نیست. پیدا نیست و حس می شود. می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد. می گریاند، می چزاند. می کوبد و می دواند. دیوانه به صحرا!
    گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است.دست و قلبش عشق است.در تو عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده . شاید نخواهی هم .شاید هم بخواهی و ندانی .نتوانی که بدانی .عشق ،گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست های به گِل آلوده ی تو که دیواری را سفید می کنند.عشق،خود مرگان است! پیدا و نا پیداست، عشق. گاه تو را به شوق می جنباند.و گاه به درد در چاهیت فرو می کشد.حالا سلوچ کجاست؟ این چاهی است که تو در آن فرو کشیده می شوی؛ چاهی که مرگان در آن فرو کشیده
    مي شود.سلوچ کجاست؟”
    محمود دولت‌آبادی

  • #10
    نادر ابراهیمی
    “تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است

    تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها اسانتر است

    سهل است که انسان بمیرد
    تا آنکه بخواهد
    به تکدی حیات برخیزد”
    Nader Ebrahimi, یک عاشقانه‌ی آرام

  • #11
    نادر ابراهیمی
    “عشق، اگر با وجود روزمرگی ها عشق بماند، عشق است.”
    Nader Ebrahimi
    tags: عشق

  • #12
    Simin Daneshvar
    “خود حاج آقایم می‌گفت: مسجد و درسم را که ازم گرفته‌اند، در کارهای دیگر هم استغفرالله، نمی‌توانم دخالت کنم. کردیم و دیدیم. آخر آدم باید در این دنیا یک کار بزرگتری از زندگی روزمره بکند. باید بتواند چیزی را تغییر بدهد. حالا که کاری نمانده بکنم پس عشق می‌ورزم...”
    Simin Daneshvar, Suvashun

  • #13
    Simin Daneshvar
    “سرپرست جدید گفت: «می‌دانید زمین اصالت دارد. واقعی است. خیالی و رویائی نیست. ابری و بادی و اثیری نیست. جسم دارد. پاها روی جای سختی قرار می‌گیرد. نه این‌که همه چیز و همه کس پا در هوا باشد.»”
    Simin Daneshvar

  • #14
    “آن سوتر از تمامی قول و قرارها
    پاییز را قدم زده ام بی تو بارها...

    امروز،....،چندم اذر،خیال کن
    داری قرار با من دل بیقرار...ها

    قلیان و چای،طعم غزل بر لبان من
    چشم تو شاه بیت همه شاهکارها

    یک شب بیا تو با چمدانی پر از سلام
    در ازدحام مبهم سوت قطارها

    باز آن نگاه مخملی نخ نمای را
    چون گل بدوز بر تن ما وصله دارها...

    ما خسته ها،فناشده ها،دلشکسته ها..
    ما بدقواره ها،یله ها،بدبیارها...”
    محمدحسین بهرامیان

  • #15
    الیاس علوی
    “وطن
    میزی چوبی‌ست
    که گردِ آن نشستیم و چای نوشیدیم
    پیش از آنکه مأموران اداره‌ی مهاجرت ما را بیابند”
    الیاس علوی

  • #16
    محمود دولت‌آبادی
    “عجیب ترین خوی آدمی این است که می داند فعلی بد و آسیب رسان است، اما آن را انجام می دهد به کرات هم. هر آدمی، دانسته و ندانسته، به نوعی در لجاجت و تعارض با خود به سر می برد، و هیچ دیگری ویرانگرتر از خود آدمی نسبت به خودش نیست.”
    محمود دولت آبادی / Mahmoud Dolat Abadi, سُلوک

  • #17
    محمود دولت‌آبادی
    “تا چه مایه اندوهناک و دشوار می تواند باشد عالم وقتی تو هیچ بهانه ای برای حضور در ان نداشته باشی”
    محمود دولت آبادی / Mahmoud Dolat Abadi, سُلوک

  • #18
    محمود دولت‌آبادی
    “افتادن، هیچ شکوهی ندارد. آنگاه که جانی از زیر ضربه ها بدربردی، تازه هراس آغاز می شود. جویده شده ای. جای جای زخم بیم در تو بافته می شود. احساس اینکه نتوانی برخیزی! احساس دهشتناک. اگر نتوانی برخیزی؟! بیم فردا. این تو را می کُشد. با این همه برمی خیزی. نیمه خیز می شوی و برمی خیزی. اما همان دم که در برخاستنی ترس این داری که نتوانی بایستی. به دشواری می ایستی، اما براه افتادن دشواری تازه ایست. یک گام و دو گام. پاها، پاهای تو نیستند. می لرزند. ناچار و نومید قدم برمی داری. در تو ستونی فرو ریخته است.”
    محمود دولت‌آبادی, کلیدر: دوره ۱۰ جلدی

  • #19
    محمود دولت‌آبادی
    “آدم درد را از یاد می برد، اما خطر نزول درد را هرگز!‏”
    محمود دولت‌آبادی, جای خالی سلوچ

  • #20
    محمود دولت‌آبادی
    “روزم چون روز دیگران می گذرد. اما شب که در می رسد یادها پریشانم می کنند، چه اضطرابی
    روز را به سر می برم اما..شبانگاه من و غم یکجا می شویم
    همانا عشق در قلب ما جا یافته و ثابت است. چنان چون پیوست انگشتان با دست”
    محمود دولت آبادی / Mahmoud Dolat Abadi, سُلوک

  • #21
    محمود دولت‌آبادی
    “چون عشق جای خود تهی کند، تهیگاه آن را مرگ پر تواند کرد یا نفرت. و بعضا هر دو با هم. ”
    محمود دولت آبادی / Mahmoud Dolat Abadi, سُلوک

  • #22
    محمود دولت‌آبادی
    “غریب است.آدم غریب هم هر روز یک بار ، و هر سال یک بار ، دلش می گیرد.آخرِ هر روز و آخرِ هر سال.غروب و عید.”
    محمود دولت‌آبادی, کلیدر: دوره ۱۰ جلدی

  • #23
    محمود دولت‌آبادی
    “انسان از سه چيز درست شده: رنج، كار و عشق. ما به خاطر عشق، رنج مى كشيم؛ از سر رنج، كار مى كنيم و در پى كار، عاشق مى شيم.”
    محمود دولت آبادی

  • #24
    محمود دولت‌آبادی
    “مِرگان به کاری که مشغول می‌شد، چهره‌اش چنان حالی می‌گرفت که چیزی چون احترام و بیم به دل صاحبخانه، صاحبان کار می‌دمید. نه کسی به خود می‌دید که به مِرگان تحکم کند، و نه او در کار خود چنین جایی برای کسی باقی می‌گذاشت. شاید برخی زن‌ها، چون دختر حاج سالم، مسلمه، مایل بودند در مِرگان به چشم کنیز خود نگاه کنند؛ اما مِرگان -دست کم حالا- تنگ چنین باری را خرد ‌نمی‌کرد. خوش خلقی او را باید از چاپلوسی جدا می‌کردند. روی گشاده‌‌ی مِرگان در کار، نه برای خوشایند صاحب کار، بلکه برای به زانو درآوردن کار بود. مِرگان این را یاد گرفته بود که اگر دلمرده و افسرده به کار نزدیک بشود، به زانو در خواهد آمد و کار بر او سوار خواهد شد. پس با روی گشاده و دل باز به کار می‌پیچید. طبیعت کار چنین است که می‌خواهد تو را به زمین بزند، از پا درآورد. این تو هستی که نباید پا بخوری، نباید از پا دربیایی. و مِرگان نمی‌خواست خود را ذلیل، ذلیل کار ببیند
    (۲۱۷)”
    محمود دولت‌آبادی, جای خالی سلوچ

  • #25
    محمود دولت‌آبادی
    “آه
    هزار سخن میگویی
    تا سخن عشق نگفته باشی”
    محمود دولت آبادی

  • #26
    محمود دولت‌آبادی
    “كدام نويسنده اي را در جهان مي شناسيدكه از خود نپرسيده باشد "براي چه مي نويسم؟" و كدام نويسنده اي را مي شناسيد كه به دنبال اين سوال دست از نوشتن كشيده باشد؟”
    محمود دولت‌آبادی, نون نوشتن

  • #27
    محمود دولت‌آبادی
    “حوصله چسناله های دلسوزانه دیگران را ندارم، اگر برایم اهمیت می داشت وصیت می کردم که نمی خواهم هیچ کس و بسا نا کسان دنبال کون تابوتم راه بیفتند، از تصورش خسته و نفرت زده می شوم. اما چه اهمیت دارد، بگذار سالوسی هم خودی نشان بدهد. چندش آور است، اما مگر همین آدم ها در زندگی هم چندش آور نیستند و آدم تحملشان می کند”
    محمود دولت آبادی / Mahmoud Dolat Abadi, سُلوک

  • #28
    محمود دولت‌آبادی
    “آدمی هرگز خود را پنهان نمی کند از نگاه خود اگر با دل در ریا نباشد. و آدمی مگر چند چشم محرم می شناسد تا بتواند خود را، روح خود را، بی پوشش و پرهیز در پرتو نگاهش بدارد؟چه بسا مردمانی که می آیند و میروند بی که از خیالشان بگذرد این موهبت نیز وجود داشته است، موهبتی که انسان نه بس بخواهد، بلکه احساس وجد کند از این که خودی ترین، که محرم ترین چشمان عالم در او می نگرد”
    محمود دولت‌آبادی

  • #29
    محمود دولت‌آبادی
    “...این است که آدمیزاد _دست کم _ دو گونه زندگانی می کند؛ یکی آنکه هست و دیگری آنکه می خواهد.”
    محمود دولت‌آبادی, کلیدر: دوره ۱۰ جلدی

  • #30
    Nathaniel Hawthorne
    “هیچ آدمی نمی‌تواند مدت درازی قیافه اصلی خود را به خویش بنمایاند و قیافه دیگری از خود را به مردم. مگر آنکه سرانجام به حیرانی بیفتد و از خود بپرسد کدام یک از این قیافه‌ها واقعی است؟
    داغ ننگ - ترجمه سیمین دانشور - انتشارات نیل 1346 - ص178”
    Nathaniel Hawthorne, The Scarlet Letter



Rss
« previous 1